تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker من و پسرم آرین <

پسر شیطونم الان یاد گرفته نه غذا می خوره ونه می خوابه .خیلی راحت .فقط می خواد شیطونی کنه.فقط ازاین بابت خیالم راحته که خونه مادرجونش خوب می خوره.بعضی ازشبها نمی دونین خوابوندنش عذاب آور می شه .همش می خواد پاشه و  وول بخوره.وقتی می خوابه یه نفس راحت می کشم خلاصه بگم که این پسره یه لحظه آروم نیست ازین سرخونه با روروئک می دوئه اون ور .از اون ور می دوئه این ور.عاشق ماشین لباسشویی وجاروبرقیه.ازسشوار وگوشی موبایل هم خیلی خوشش می یاد.راهی سراغ ندارین که پسرم یه کم بیشتر مه مه بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 10:49 | لینک ثابت |

ای بابا چرا دارین عینکم رو برمی دارین اگه دیگه باهاتون اومدم پیک نیک

نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 11:55 | لینک ثابت |

به من بگین چیکارکنم با این شیطونک.وقتی تو روروئک می شینه نزدیکه از دیوار بره بالا..یا صندلی رو اون قدر می کشه سمت خودش که اگه حواسم بهش نباشه دیگه ...

خلاصه یه نفر می خواد ۲۴ ساعته درخدمتش باشه .وقتی می خوام جاش رو عوض کنم اونقدر وول می خوره که پشیمون می شم.مجبورم بابا بابکش رو صداکنم تا نگهش داره وبراش شعر بخونیم وشلوغ بازی راه بندازیم تا پسرگلی یه لحظه حواسش پرت بشه واجازه بده .

موقع خوابیدن هم که دیگه نگین .من وباباش که از سرکار می ریم خونه وخسته وآماده خواب اونوقت آقا آرین می خواد بازی کنه و دوست نداره بخوابه .مخصوصا شبهایی که تو مود خوابیدن نیست.گاهی مامان وبابا دوتایی باید براش لالایی بخونن تا بخوابه.

خلاصه پسر مامان هرقدر هم شیطون باشه ومامانش رو اذیت کنه باز عزیز مامانه و مامان جونش رو براش می ذاره.اینم بگم که پنجمین دندونش ازبالا سمت چپش در حال بیرون اومدنه وخبر دیگه این که آرینم بعد از مدتها بهمون افتخار داد ه ورقصیدن رو یادگرفته.چندروز پیش بود دیدم دستهاش رو می پیچوند.(مدل مردونه می رقصه-خیلی جدی)

راستی یادم رفت بگم که حتما اینجا رو کلیک کنید (سایت  خاله آرین کوچولو)

 

نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 7:5 | لینک ثابت |
اي بابا نمي ذارين كه!داشتم دماغ عروسكم رو گاز مي گرفتم! اي بابا!مامان جونم يه وقتايي ازم عكس ميگيره! داشتم دماغ عروسكم رو مي خوردم ديگه!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 7:20 | لینک ثابت |

ساعت ۵:۱۰ عصره.من تو اداره نشستم وقراره دوره آموزش برامون بذارن ولي هنوز خبري نيست.از ۷ صبح تا حالا پسرم رو نديم .پيش مادرجونشه.بهش خوش مي گذره ولي من چي ؟تازه ناهارخورديم وبه چيزي جز خواب نياز ندارم.. 

نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 16:17 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 7:55 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 11:7 | لینک ثابت |

دیشب آرینم رو بردم دندون پزشکی .آخه یکی نیست بهم بگه آرین که دوتا دندون بیشتر نداره دندون پزشکی واسه چی؟

آخه لثه بالاییش آبسه کرده وکبود شده بود. به خاطر همین .وقتی آقای دکتر دیدش دیگه نخندید و دهنش روکیپ کرد وبه هیچ وجه بازش نکرد.خلاصه  منو بابا بابکش با آقای دکتر اونقدر شکلک درآوردیم تا یکم بخنده وخوشبختانه چیز خاصی نبود.

به هرحال تا دندونش در بیاد دل مامان وباباش می ره.

نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 9:32 | لینک ثابت |

سلام این روزها سرم خیلی شلوغ بود.بنابراین نتونستم سری به وبلاگ پسرم بزنم. آرینم صبحها که بیدار می شه یا بهتر بگم بیدارش می کنیم یه کم بد اخلاق می شه خب حق داره و دوست داره بخوابه اما باید پاشه وبره پیش مادر جونش تا مامان وباباش هم به کارشون برسن.کار ما بزرگترهام برای بچه ها یه مشکل شده.کاریش نمی شه کرد.امروز صبح که خیلی بداخلاقی کردوهمش می خواست گریه کنه که به همین شکل تحویل مادرجونش دادم .بنده خدا مادرجونش که معلوم نیست چه جوری آرومش کرد.

البته پسرم در کل خیلی خوش خنده ومهربونه ها .گاهی من صداش می کنم ""مهربون ""     .

نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 7:6 | لینک ثابت |
 
business articles