سلام به همه...از احوالات همتون باخبرم.درسته که دیر به دیر میام اما به همتون سر می زنم.فعلا معضلی که با اون روبه رو هستم کابینت های خونمونه.چون آرین که راه می ره اول می ره سراغ اونا وحسابی هرچیزی رو که می بینه پرت می کنه به سمت بیرون.
من گاهی دیگه خودم رو می زنم به کوچه علی چپ ...آخه اگه به خاطر هر چیزی بخوام حرص بخورم که پیر می شم.

چون من دوست دارم به بچه اعتماد به نفس بدم.اگه جلوی هر کاریش رو بگیریم اونوقت ممکنه روش تاثیر بد بذاره و وقتی بزرگ شد فکر می کنه همه کارهاش اشتباهه.بنابراین سعی می کنم هرکاری می کنه یا به هرچیزی که دست بزنه منعش نکنم.....غیر از موضوع گاز گرفتن که وقتی با دهن باز میاد به سمت من خیلی جدی بهش نه می گم تا خودش متوجه اشتباهش بشه.نمی دونم شما هم نظرتون همینه یانه.؟
دیگه اینکه تولد آرین نزدیکه....ولی می خوام یه جشن کوچولو تو عید براش بگیرم.محرم وصفر هم تموم می شه واینجوری بهتره.ولی اصلا باورم نمی شه که پسرم داره یه ساله می شه.قربونش برم من ...الان یاد گرفته تا خاله لینداش رو می بینه می گه گاگا.........راستی الان چند وقتیه که من اگه بخوام برم بیرون مامانم باید آرین رو ببره تو اتاق وگرنه جیغ می زنه و می خواد بیاد ...د.. ده ... راستش الان که اومدم اداره دلم براش یه ذره شده با اینکه دیشب ازساعت ۳ منو بیدار کرد (دوست نداشت بخوابه به شرط اینکه رو پاهام تکونش بدم).....ساعت شد ۵ و دیدم که نه تنها آرین نخوابید بلکه زانو و مچ پا هم برام نمونده...علاوه بر اون ۴۰/۶ هم باید از خونه خارج می شدیم.بنابراین بابک جونم رو جای خودم گذاشتم ورفتم یه ساعت خوابیدم
.البته اونقدر کمبود خواب دارم که با یکی دوساعت جبران نمی شه
سرتون رو درد نمی یارم.سعی می کنم این دفعه بدقولی نکنم و زودتر بیام .مراقب خودتون باشین...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:50 توسط لیلا
سلام به همه شما مهربونها.بدون مقدمه چون خیلی وقتم کمه می رم سر
اصل مطلب.هفته گذشته آرین هراز چند گاهی چند قدمی برمی داشت.اما جمعه گذشته ۱۳بهمن
خونه مادرجونش (مامانم)بودیم ودیدیم که آرین خودش میز رو گرفت بلندشد وخودش ولش کرد
و اومد به طرفمون.من هم جیغ کشیدم
وحسابی کیف کردم.جالب
اینجاست که خودش وقتی داره راه می ره کیف می کنه .چون خیلی تند تند راه می ره من
خواستم ازش عکس بگیرم نشد . جاش این عکس رو براتون گذاشتم.
دالی.....
خبر دیگه اینکه صبح جمعه آرین رو بردیمش آرایشگاه . آخه موهاش خیلی خیلی ژولی پولی شده بود.
قبل از اصلاح
بعد از اصلاح
دیدین موهای کوتاه چقدر بهش میاد؟ چون خوابش
می یومد گیج بود وهمش از تو آینه به من نگاه می کرد.اما آخرهاش دیگه گریه کرد .خیلی
زیاد......
....راستی الان دیگه همینطور که بابک میاد خونه از دور نگاش می کنه و می
گه بابا
نمی دونین چقدر من تو هفته
گذشته سورپرایز شدم.ل لا گفتنش هم
همچنان ادامه داره ![]()
قربونش برم من.می دونم خیلی خیلی عجله ای نوشتم فقط خواستم این خبرهای
جدید رو نوشته باشم.قول می دم زود برگردم خیلی عجله دارم . فعلا بای....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:20 توسط لیلا
سلام به همه دوستهای خوب ومهربونم .بازم ممنونم که توپست قبلی همتون یه راه حلی برام گذاشتین.از تک تک شماها که بهم سرمی زنید ممنونم.جونم براتون بگه آرین همچنان روز به روز یه چیزی به شیطونی هاش اضافه می کنه.می دونین الان دیگه تو خواب چهار دست وپا راه می ره.
تو خواب گفتما
من همیشه شبها فقط دارم می گیرمش.
....راستی یه اسباب بازی داره که رامتین براش خریده بود (فکرکنم بهش می گن آدم فضایی) همین که روشنش کنیم یه آهنگی می زنه که آرین شروع می کنه به رقصیدن.حالا در هر حالتی که باشه با اون آهنگ خاص می رقصه.تازه مدل رقصیدنش رو هم خودش عوض کرد.قبلا فقط سرش رو تکون می داد اما حالا می شینه وجلو عقب می ره. عاشق پیتکو پیتکو کردنه.همچین که میگم آرین پیتکوپیتکو دستهاشو مشت می کنه ومثل اسب سواری خودش رو بالا وپایین می بره......یه چیز مهم دیگه که داشت یارم می رفت اینه که یه میز عسلی گذاشتیم جلوی زیرتلویزیونی که دیگه آرین نتونه نزدیکش بره.الان یاد گرفته وقتی به کمک اون میزه بلند میشه پاهاش رو یواش می ذاره رو میز ودیروز بود دیدم خودش رفته رو اون میزه نشسته
من دیگه از ترس داشتم می مردم.خلاصه فقط مونده که از یه دیوار راست بره بالا که فکر می کنم یه کم برای این کار کوچولوباشه.

وای .....داشت یادم می رفت.....دو سه شب پیش بود بابک اسمم رو صدازد بعدش دیدم آرین می گه لیلا.....من دیگه داشتم از حال می رفتم
.....البته نه لیلا به شکل کامل....تقریبا ل لا ..... جالب اینجاست فرداییش که از اداره برای مامانم زنگ زدم بهم گفت می دونی آرین می گه لیلا....من هم اینجوری شدم
....البته دیروز هرکاری کردم که بازهم بگه دیگه نگفت که نگفت.
بعدش در مورد غذاخوردنش هم بگم که وقتهایی که می دونم گرسنشه اما نمی خوره می برمش پیش دوستش...ماشین لباسشویی...درش رو که باز می کنم قاشق های سوپ یکی پس از دیگری می ره تو دهنش.حواسش نیست که داره می خوره وگرنه مطمئنم که یه قاشق هم نمی خوره.این هم یه کشف جدید درمورد غذا خوردنش....
الان هر زمان که بابک خونه نباشه از آرین می پرسم.......آرین......بابا کو؟؟؟؟؟تا اینو می پرسم به عکسمون نگاه می کنه.....الهی من فداش بشم.دیگه بزرگ شده پسر مامان. دیگه الان تو روروئکش هم دووم نمی یاره .از توش در میاد.یا می ره رو میز...یا رو تخت...یه بار هم همینطور ازش اومد بیرون...آخی ...پسرم فکر کرد که رو هوا می تونه وایسه....اما....زهی خیال باطل ............قیافش اینجوری شد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.................بای بای ................
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:15 توسط لیلا








