سال نو برهمه شما خوبان مبارک باد![]()

از طرف آرین کوچولو ...مامان لیلا و بابا بابک![]()
سلام به همه شما خوبان كه و همه شماهايي كه با تبريكاتتون منو خوشحال كردين.از ستاره عزيزم ممنونم كه تبريكاتش ويژه بود.همونطور كه قبلا گفته بودم جشن تولد آرين رو گذاشتم براي چهارم فروردين.اما يه چندتا عكس روز تولدش گرفتم اونقدر اين بچه در حركت وتكاپو به سر مي بره همه عكسهاش بد مي شه مثلا اين عكس پاييني رو ببينيد كه يه لحظه اين بچه صاف نمي ايسته كه خوب ازش عكس بگيرم.![]()

براتون بگم كه اون هفته آرين رو برديم دكتر براي چك آپ.اما كاش نبرده بوديم چون بچه سالم من از وقتي اومديم خونه آبريزش بينيش شروع شد.نمي دونين وقت معاينه پسرم چقدر گريه كرد .دلم براش سوخت.نزديك بود اشكم دربياد.وقتي كه معاينه تموم شد ومن بغلش كردم همش برمي گشت دكتره رو نگاه مي كرد و دوباره گريه مي كرد
.وقتي پشت مي كرد گريه كردنش قطع مي شد
.و اين پروسه چند بار تكرار شدو خيلي جالب بود.خب پسرم حق داشت .چون دكتره خيلي قيافش اخمو بود درست همين شكلي بود
.اين عكس پاييني مربوط مي شه به چهارشنبه پيش ۹ اسفند ۸۵ روزي بود كه از مطب دكتر اومديم وهمينطور پسرم تو ماشين خوابش برد تا دوسه ساعت بعدش بيدار شد.

خلاصه ديروز دوباره مجبور شديم كه ببريمش دكتر.آقاي دكتر گفت كه بچه شما سرما خورده ومطمئن باشين هفته پيش كه آوردينش اينجا از همين جا گرفته.وگفت كه هيچ وقت بچه سالم رو نيارين دكتر حتي براي چك آپ
.من هميشه نظرم همين بود وبه خاطر همين چهار پنج ماه بود آرين رو دكتر نبرده بودم.نمي دونم چرا اين دفعه به سرم زد كه بردمش
حالا ديگه گذشته ها گذشته.در كل آرين حالش خوبه اما در باطن تشخيص داده شد كه سرما خورده.آقاي دكتر گفت كه واكسن يك سالگيش رو نزنيد تا هفته بعد.
راستي تا يادم نرفته بگم كه يه شعري هست مامانم براي آرين مي خونه :آرين جون من ....چشمهاتو واكن.....وقتي كه شب شد......اونوقت لالاكن........حالا بريم توي حياط بامن بازي كن....توپ بازي و گل بازي وطناب بازي كن.....(حالانمي دونم درست نوشتمش يانه)..همين كه مادرجونش براش مي خونه همينطور بي حركت مي ايسته ونگاش مي كنه.تصور كنين آريني كه يه لحظه هم (جز در خواب)بي حركت نيست باخوندن اين شعر چطوري ساكت مي شه.مامانم هم اين رو گذاشته در مواقع اضطراري (وقت پوشك عوض كردن ويا خوابوندن و...) براش مي خونه .حالا جالب اينجاست من كه همين شعر رو براش مي خونم انگار نه انگار....اصلا گوش نمي ده.
اين هم بگم كه آرين عاشق برنامه پليس بزرگراه (كنترل نامحسوس) هستش.نمي دونين وقتي تيتراژ اول برنامه پخش مي شه هرجايي باشه خودش رو مي رسونه به تلويزيون وابراز احساسات مي كنه.يكي اين ويكي برنامه وقت مسابقه كه مي ايسته جلوي تلويزيون وتكون نمي خوره.يه جوري نگاه مي كنه كه انگار همه سئوال وجوابها رو متوجه مي شه.برنامه هاي تبليغاتي مصرف گاز واينهام كه جاي خود داره.کافیه که صدای موسیقی بشنوه اونوقته که شروع می کنه به رقصیدن.انواع مدل های رقص رو بلده.حالا این رو نمی دونم به من رفته یا به بابک![]()
يه چيز ديگه هم تا فراموش نكردم بگم وبرم .اينكه همچين كه سوار ماشين مي شيم اگه سرحال باشه كه هيچي فقط دده نگاه مي كنه.اگه حوصلش سر بره بايد براش موزيك بذاريم.جالب اينجاست من چند بار امتحان كردم وعمدا خاموش كردم .اونقدر عصباني شد كه سريع دوباره روشن كردم.چندبار اين چرخه رو ادامه دادم تا مطمئن شدم آرين هم مثل مامانش عاشق موزيك وموسيقيه.![]()
![]()
سرتون رو درد نمي يارم. این پست رو هم دیروز نوشتم اما چون تکمیل نبود ثبت موقت کردم وامروز آپش کردم در ضمن از آرزوجون مامان آرش ورروجك هم ممنونم.خودش مي دونه به خاطر چي
. باز هم از همتون ممنونم كه با نظراتتون منو خوشحال مي كنين.![]()
امروز پسرم یک ساله شد
آرين كوچولو يك ساله
پارسال همين روزها



الان ساعت از ۸ گذشته و پارسال همين روز آرين من تازه به دنيا اومده بود ساعت ۸:۱۵ صبح روز دوشنبه ۸ اسفند ۸۴ .در اين لحظات بابك دل تو دلش نبود كه پسرش رو ببينه. اما نشونش نمي دادن.من يادم مياد حدودا ساعت نزديك 8 بود منو با ويلچير (وبا بغض) بردن تو اتاق عمل .نمي دونم چرا موقع رفتن دوست داشتم مامانم بامن بياد .وقتي منو خوابوندن رو تخت اونوقت دكترم اومد .دلم كمي بالا اومد .خيلي خانم خوب وراحتيه.بهم گفت ليلاجون چطوري؟ روبه راهي؟ گفتم بد نيستم...گفت اسم بچت رو چي مي ذاري.گفتم آرين ...گفت چه اسم قشنگي....گفتم خانم دكتر ..تورو خدا كاري كنين كه بعد از عمل درد نداشته باشم (آخه من از درد بعد از عمل وحشت داشتم) بهم گفت نگران نباش و به خدا توكل كن. بعدش يه چيز سرد ريختن رو شكمم .گفتم واييييي چقدر سرده ....خانم دكتر گفت اين يه مايعي هستش كه باعث مي شه بيهوشي رو بچه اثر نمي كنه..... بعدش رفت.....دور وبرم شلوغ تر شد...متخصصهاي بيهوشي اومده بودند...چقدر مي ترسيدم....دوست داشتم به جاي اونجا سركارم باشم.مثل روزهاي ديگه...يه ماسك گذاشتن رو دماغم وشمارش معكوس...فكر نمي كردم اونقدر زود بيهوش شم.اما ديگه چيزي نفهميدم تا....يه لحظه صداي حرف زدن دونفر به گوشم رسيد ...احساس سرماي شديد مي كردم اما زبونم نمي چرخيد كه بگم...خلاصه به زور گفتم ...سرده....كه ديدم سريع رومن پتو گذاشتند ويه چيزي مثل بخاري كه نمي دونم چي بود از بالا بهم نزديك كردند كه كم كم جون گرفتم....ساعت رو ديدم حدودا 10 و 20 دقيقه بود پرسيدم بچه...سالمه....؟؟؟...گفتند آره...
بعد از چند دقيقه بردنم تو بخش....از در اتاق عمل كه منو آوردند بيرون اول بابك رو ديدم كه لبخند به لب داشت ...بعد مامانم كه گفت بچت ماهه ....ديگه يادم نيست چي شد....فقط وقتي رو تخت خوابيدم بهم گفتند بچت رو دارن ميارن...دل تو دلم نبود....وقتي تختشو آوردن داشتم مي مردم....يادم نيست دقيقا چه كسي بقلش كرد وگذاشتش تو بقل من...خدايا ...چه فرشته اي نصيبم كردي......شكر.....
بهش شير دادم اما تمايلي نداشت كه بخوره...يادم مياد پرستارها كلي بامن كلنجار رفتن تا شير دادن رو يادم بدن....كمي خورد اما بچم انگار سير بود....برعكسش من گرسنه....ظهر كه شد براي من سوپ جو آوردن
ومامانم بهم داد وخوردمش بعد متوجه شديم كه اشتباها برام آوردن ونبايد مي خوردم.من هم كه انگار منتظر بودم همشو خورده بودم...![]()
اما خدارو شكر اتفاقي نيفتاد.در كل دردي نداشتم مگر اينكه تكون مي خوردم.حالم خوب بود ودكتره كارش رو درست انجام داده بود.يادم مياد كه بعدازظهرش همه اومده بودن ملاقاتم وحسابي اتاق شلوغ پلوغ بود.آرين هم شير نمي خورد...شب مامانم پيشم موند ...باهم صحبت كرديم ...خيلي خيلي....جالب اينجاست كه آرين شب اول حسابي خوابيده بود و اصلا گريه نمي كرد...معلوم بود كه تو شكم من حسابي بهش خوش گذشته بود وحالش خوب خوب بود....ساعت حدودا 5 صبح بود كه مامانم آرين رو بهم داد تا شيرش بدم...اونجا بود كه حساب حدود يك ربع شير خورد.سرتونو درد نمي يارم 9 اسفند 84 نزديكهاي ظهر من مرخص شدم و جالب اينجاست كه اونقدر حالم خوب بود خودم بدون ويلچير اومدم تو ماشين و همه تعجب مي كردند.به هر حال اين ها رو نوشتم چون ممكنه جزئياتش يه روزي از يادم بره ....وهمش يه خاطره خوب برام موند.
خدايا ازت متشكرم از اين كه يه بچه سالم بهم دادي.يه فرشته كوچولو....كمك كن كه در تربيت كردنش موفق باشم...خدايا ازت مي خوام آرين هميشه سلامت باشه..... درسخون بشه ...موفق باشه...آينده روشن داشته باشه...ونام نيك از خودش وما به جا بذاره....آمين![]()
از همه شما دوستهاي خوبم كه برام كامنت مي ذارين ممنونم اگه غلط نوشتاري دارم عذر مي خوام چون من يه پام پشت اين سيستم هستش ويه پام تو اتاق بقلي پشت سيستمهاي ديگه...سرم شلوغ پلوغه....سعي مي كنم به همتون سر بزنم ....دوستتون دارم.....
آرین خوشکل مامان
تولدت مبارک
از طرف مامان لیلا وبابا بابک





