سلام
امروز مي خوام يه جرياني رو براتون بگم وخودتون اون رو تجزيه وتحليل كنين .هفته پيش دندون آسياي آرين داشت مي زد بيرون.به خاطر همين شب يه كمي تب كرده بود وصبح هم گلاب به روتون اسهال گرفته بود.به خاطر همين يه كمي بي تاب بود.من هم به بابك گفتم خوبه يه سر ببريمش دكتر تا خيالمون جمع بشه.هردوتامون مرخصي گرفتيم از اداره هامون وهر جوري بود تاساعت ده ونيم خودمون رو رسونديم خونه مامانم.چون 5 شنبه بود دكتر مورد نظرمون هم نبود.بنابراين مجبورشديم ببريمش از اين كلينيكهاي تخصصي كودكان.(نمي دونم چرا هميشه آرين 5شنبه ها مريض مي شه؟؟؟) يه خانم دكتري بود كه خيلي خوش برخورد وعالي ونحوه معاينه كردنش هم طوري بود كه آرين خيلي گريه نكرد(البته خيلي گريه كرد اما نه به اندازه دكتر خودش)بعداز معاينه بهم گفت كه آرين سرما خورده . گفت براش اريترو مايسين مي نويسم
گفتم خانم دكتر اسهال...اريترومايسين؟؟؟؟
(يادم مياد كه دكتر آرين مي گفت اريترو مايسين اسهال رو تشديد مي كنه اصلا بچه اي كه اسهال نداره با خوردنش ممكنه دچار اسهال بشه كه خيلي بايد مواظب بود.)بعد گفتش شربت سرماخوردگي+شربت ايبوپروفن +قطره استامينوفن + همينطوري داشت مي گفت....خلاصه امضا كرد مهر زد ودفتر چه رو بهم داد.(برگ دفتر چه آرین دیگه جایی نداشت از بس دارو نوشته بود پر شده بود.پرسيدم خانم دكتر براي اسهالش چيكار كنم ؟گفت ...ننوشتم؟؟؟ بدين براش او آر اس بنويسم. ...پرسيدم اگه نخوردش چيكار كنم چون معمولا فكر نكنم بخوره.گفت :آهان....يه راه حل خوب دارم كه الان بهتون مي گم....بذارينش تو فريزر يخي كه شد يخ بهشتش كنين وبهش با آبليمو بدين بخوره.
بله
؟؟؟؟؟؟؟
سرما!!!!!!!!!!! يخ بهشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
(یکیش منم یکیش هم بابک)
دوباره پرسيدم اگه تبش قطع نشد چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟گفت مي شه
تشکر کردیم واومديم از مطبش بيرون وفقط خنديديم.رفتيم خونه وبراي آرين يه عرق نعناع ونبات حسابي درست كردم بهش دادم خورد. دوباره بهش وقت ناهار پلوي كته با ماست دادم يه يكي دوباري شكمش بد كار كرد اما ديگه تا بعد ازظهر همه چيز okشد .خدارو شكر الان يه هفته هم مي گذره وآرين حالش خوبه فقط به خاطر دندونش شبها خيلي بد مي خوابه .يعني ساعت 11 كه مي خوابونمش تا ساعت 3 مي خوابه بعدش به جا ي اينكه مثل قبل يه شيري بخوره همش بي تابي مي كنه.دندونش هم خيلي ملتهب شده.اما روز ها خوب خوبه.از من هم سالمتر (خداروشكر)![]()
نتيجه اخلاقي از اين ماجرا:نمي خوام از خودم تعريف كنم اما درسته كه من پزشك نيستم (اصلا علاقه اي به اين رشته نداشتم.به خاطر همين هم فني مهندسي رو انتخاب كردم ) اما يه دكتر رو كه مي بينم از همون نگاه اول متوجه مي شم كه چي مي خواد به هم ببافه.خداي من اون روز اسهال آرين خيلي شديد بود.اگه من شروع به دادن اون داروها مي كردم چه اتفاقي مي افتاد؟؟


(( خسته ام کردی مامان لیلا ...چقدر عکس می گیری))
سلام خيلي خيلي ازتون ممنونم كه به من سر مي زنين .نظرات قشنگتونو مي خونم ومي فهمم كه دوستهاي خوبي دارم.همتون مهربونين واون چيزي رو كه مي دونيين در اختيار هم قرار مي دين تا مشكلات هم رو حل كنين.خيلي قشنگه.مگه نه؟![]()
براتون بگم كه آقا آرين روز به روز بر ميزان شيطنتش اضافه مي شه.مثلا اگه بخوام تلويزيون نگاه كنم يا خاموش مي شه ...يا كانال عوض مي شه.....يا صداش تا اون بيخ ميره بالا.........يه مهمون كه مياد همه چيز بايد بره رو ميز وگرنه در تيررس آقا قرار مي گیره.همش مي ره رو مبل وخودش رو خم مي كنه.قبلا هم گفته بودم يه ميز جلوي تلويزيون گذاشتم كه ديگه اون دور وبر نره.اما يا از زيرش مي ره به اون سمت ويا مي ره روش .اينطوري:


آرین پیشی که می گن منم من
حالا من حق دارم صداش می کنم گربه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه اين كه يكي رو بايد استخدام كرد 24 ساعته درخدمت ايشون باشه.تازگيها ياد گرفته شير نمي خوره مگر اينكه گوشي موبايل بديم دستش.دراين صورت هرچقدر كه ما بخوايم مي خوره.گاهي هم بايد حتما موزيك موبايل براش بذارم تا بخوره. ومي دونم كه اين جريان هم يه مدتي هست وزود ازش خسته مي شه وديگه نمي دونم دنبال چه چيزي بايد باشم.

تابعد خداحافظ..........................................
سلام وبازهم سلام به شما.خدارو شكر آرين هم حالش خوب شده.ولي خيلي سخت بود.چند شب اول تا صبح نتونستم بخوابم خداروشكر تب نداشت ولي فكر كنم بدنش از اون درد هاي آنفولانزايي مي كرد وگلوش هم درد مي كرد.در ضمن دماغش هم گرفته بود.الهي براش بميرم كه اونقدر عذاب كشيد.جمعه صبح من وبابك برديمش آرايشگاه وموهاش رو كوتاه كرديم.آخه ديگه خيلي بلند وفرفري شده بود.قشنگ بود اما ژولي پولي بود.هرقدر شونه مي زدم مرتب نمي شد كه نمي شد.در عوض الان خوشكل شده.ظهرهمون روز با مادرجونش رفت حموم وكلي گريه كرد همراه با جيغ هاي بنفش.
تجربه اي كه مامان كيارش به توصيه مامان آرش ورووجك داره باعث شد كه حتما يه وان بادي براش بگيرم تا از حموم متنفر نشه وبارغبت بره حموم.
اين رو بگم كه از روز جمعه احساس مي كنم پسرم بزرگتر شده.يه كارهايي مي كنه!اصلا احساس مي كنم شيطونتر شده ودقيق تر.قبلا وقتي يه چيزي رو مي خواست وما بهش نمي داديم گريه مي كرد اما الان با تلاش وصداهاي خاصي كه ازخودش در مياره واشاره اي كه مي كنه دل مارو مي بره.ورجه وورجه هاش بيشتر شده وشيرين تر.همون سير صعودي كه گفته بودم همچنان ادامه داره.مي دوئم دنبالش و باهاش قايم موشك بازي مي كنم .نمي دونين كه چه كيفي مي ده.فقط يه كمي خطرناك شده.مي ره رو مبل و خودش رو خم مي كنه.يا اينكه از زير ميز رد مي شه و مي ره جاهايي كه براش ممنوع بوده مثل جلوي تلويزيون ويا شومينه.خلاصه بگم كه دوتا چشم ديگه بايد قرض كرد .
چندوقت پيش برديمش پارك تا يادبگيره با كفش هم خوب راه بره.همش بغل مي خواست.اما بچه ها رو كه ديد يه جور ديگه شد.اينم از عكسهاش(راستي هنوزهم tinypic جواب نمي ده خيلي لوس شده.نمی دونم برای همه اینجوریه یا فقط با من لج کرده؟؟؟؟)
البته اینجا هنوز موهاشو کوتاه نکرده بود.عکس جدیدترش باموهای کوتاه رو توپست بعدی می ذارم.فعلا خداحافظ.
سلام وبازم يه سلام ديگه به همه شما كه به وبلاگ من وآرين كوچولو سر مي زنين.بهتون بگم كه هفته سختي رو گذروندم .نمي دونين چه سرماي سختي خورده بودم .به يادندارم در 10 سال اخير اينجوري مريض شده باشم.اصلا هروقت كه مريض مي شم اونقدر از دكتر رفتن بدم مياد.شنبه گذشته از اداره كه رفتم خونه مامانم غذا خوردم وخوابيدم.وقتي بيدار شدم ديدم وضعيتم خيلي فجيع شده . ديگه ببينين چقدر حالم بد بود كه به بابك گفتم بد نيست بريم دكتر.دكتر هم بهم گفت كه آنفونزا شديد هستش هيچ درماني براش نيست جز اين كه استراحت كني وروزهاش سپري بشه.داروهات هم فقط تسكينت مي دن.خداروشكر آمپول نداد.اما بهم گفت سه روز استراحت كن وبرام گواهي پزشكي نوشت
.همون لحظه یه نگاه به بابک انداختم
وقیافم اینجوری شد
.نمی دونم این گواهی پزشکی چی هست که اینقدر آدم رو خوشحال می کنه مگه نه؟؟؟؟؟؟
يكشنبه ودوشنبه استراحت كردم وسه شنبه رو ديگه رفتم سركار.هنوزم كه هنوزه خوب خوب نشدم اما بهترم.به آرين هم براي اينكه مريض نشه همش آب پرتقال دادم وروزي چهار بار اسفند دود كردم تا مريض نشه.دعا كنين مريض نشه توروخدا.آخه امروز صبح تو خواب سرفه مي كرد.من سريع بهش ديفن هيدرامين دادم .ان شااله كه مريض نمي شه.دعاكنين.
نمي دونم چرا روز به روز كه مي گذره وابستگي من به آرين بيشتر مي شه.چند روز پيش بود كه از بابك پرسيدم احساس نمي كني كه الان من آرين رو خيلي خيلي بيشتر از پارسال دوست دارم؟(البته پارسال هم خيلي خيلي دوستش داشتم ها)اما نمي دونم چرا هرروز كه مي گذره احساس مي كنم كه مي خوام براش بميرم.بابك هم تائيد كرد و گفت چرا متوجه شدم كه جديدا خيلي بيشتر دوستش داري.خداي من فكر مي كنم همينطوري اگه پيش برم ديگه چي مي شه....حالا نمي دونم همه مادر ها سير صعودي دارند تو دوست داشتن بچه هاشون يا فقط من اينطوري هستم؟؟؟؟؟؟؟فعلا خداحافظ تا بعد...![]()
يادداشتهاي بالا براي روز پنج شنبه بود كه خواستم آپ كنم اما نشد.راستي كسي نمي دونه چرا tinypic جواب نمي ده؟؟؟؟؟؟؟؟//چندتا عكس آماده كردم و آپ لود كردم اما نمي دونم فكر كنم اشكال از بلاگفا باشه.روز پنج شنبه گفتم دعا كنين آرين مريض نشه اما شد.از غروب همون روز كم كم سرفه هاش بیشتر شد و صبح جمعه برديمش دكتر.اگه بدونين چقدر دلم براش سوخت.پسرمهربون مامان ديگه اخمهاش تو هم بود
.اونقدر وقت معاینه گریه کرد .كاش من دوباره سرما مي خوردم اما پسري مريض نمي شد.تو رو خدا دعا كنين زود زود خوب بشه خداحافظ...





