تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker من و پسرم آرین <

سلام به همه

اول ازهمه يه خبر بدم واون هم اينه كه روز دوشنبه 28/3/86 براي اولين بار به آرين شير پاستوريزه دادم.فكر مي كنم خوشش اومده وفكر مي كنم انرژيش هم مضاعف شد.مي دونين چرا؟ چون كه همون روز بعدازظهر آينه ميز توالت رو از اون بالا انداخت پايين وشكست.  من وبابك يه لحظه دويديم طرف اتاق خواب و ديديم كه چشمتون روز بد نبينه... يك عدد آرين با قيافه خطاكار با چشمهاي گرد  و با نيمچه بغض داره مارو نگاه مي كنه.من سريع بغلش كردم.خدارو فقط شكر مي كنم كه رو سر خودش ننداخت.تازگي ها عاشق قابلمه شده.نمي دونين چه اشكي مي ريزه براي اينكه بهش بدم.اگه بخوام غذا درست كنم مثل دزدها يواشكي بايد قابلمه بردارم تا متوجه نشه.يه روز هم قابلمه به دست خوابيد.نمي دونين چه محكم گرفته بودش.هرچقدر يواشكي خواستم از دستش بكشم اون رو محكم تر گرفت .

حالا من سه تا سئوال ازتون دارم .اگه جواب بدين ممنون مي شم .

1-       اينكه يه بچه هم سن وسال آرين روزي چقدريا حدودا چند سي سي  بايد شير بخوره؟؟

2-       براي شيرين كردن شير از چه چيزي استفاده كنيم؟؟

3-       درمورد مصرف روي براي بچه ها؟

تو سايت پروفسور سلطانزاده نوشته:توصیه میشود کودکان زیر 5 سال روزی 5 میلی گرم به صورت شربت مصرف کنند .مصرف روی در کودکان بالای 5 سال 10 میلی گرم روزانه ودر خانم های باردار 20 تا 25 میلی گرم روزانه توصیه میگردد.

 

بعضي از بچه ها غذا بيشتر مي خورن بعضي ها شير رو بيشتر مي خورن. من از وقتي كه غذاي كمكي آرين شروع شد سعي كردم حداقل زمان ناهار وشام بهش سوپ بدم تا گوارشش عادت كنه بااين سيستم.الان هم صبح ها آرين ساعت 6:30 معمولا شير مي خوره ...بعد خونه مادرجونش صبحونه چاي شيرين ..كره يا خامه ...مربا ...پنير و...سرلاك اگه بخوره...بعد ناهار هم كه پلو با خورش (چون الان يه مدتيه كه آرين با غذاهاي ميكس شده رابطه خوبي نداره البته گوشت يا مرغ غذاش رو ميكس مي كنم) ...بعدازظهرشير بعداز يك ساعت قطره آهن ...شام ....لالا...وسط لالا هم شيرمي خوره.به جاي مولتي ويتامين هم سانستول مي خوره(صبح ها).

راستش از اون دفعه اي كه آرين رو بردم دكتر براي چك آپ و2روز بعدش مريض شد ديگه جرات نمي كنم وقتي سالمه ببرمش اونجا.دكترش هم همين رو بهم گفت. مركز بهداشت هم چون معمولا با ساعت كاريم جور درنمي ياد وخانمها ساعت 1:30 (زماني كه مي تونم خودم رو برسونم)تعطيل مي كنن ومي رن به خاطر همين الان 2 ماهه كه آرين رو نبردمش اونجا.ولي اين ماه حتما مي برمش .نمي دونم شما مامان ها هر ماه ني ني هاتون رو مركز بهداشت مي برين ؟؟؟البته تا قبل از يه سالگي هرطوري بود تقريبا هر ماه بردمش.اما بعد از يه سالگي فكر كنم اونقدر ضروري نيست .

حالا مي رسيم به آرزوها:

1-       مثل همه سلامتي شوهرم وآرين ..خونوادم....همه وهمه...بعدش خودم.

2-       اينكه اگه قراره يه روزي ازدنيا برم زودتر از كساني كه دوستشون دارم برم وهيچكس هم از دست من ناراحت وناراضي نباشه.

3-       بعد از دوتاي بالايي مهمترين آرزوي من موفقيت آرينه.دوست دارم ببينم كه به بالاترين مقام برسه ومن وبابك بهش افتخار كنيم.

4-       چهارمين آرزوم اينه كه ما ومامانم تو يه آپارتمان دوتا واحد كنارهم بخريم وبهتر اينكه خواهرام وبرادرم هم بيان وتوهمون آپارتمان باشن.

5-       آخريش هم يه آرزويي كه secret هست و در واقع hidden كردمش.اما اگه دعا كنين كه به آرزوي پنجمم هم برسم ممنون مي شم.

  

 


    بای بای ...من دارم می رم د ده....هر کی هم دوست داره بیاد....
نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 10:14 | لینک ثابت |

سلام من ديدم همه بچه ها  گهگاهي خودشون تو وبلاگشون  مي نويسند من هم اين دفعه تصميم گرفتم اين كار رو بكنم.مهمترين چيزي كه مي تونم بگم اينه كه عاشق د ده  شدم. نمي دونم اين دده چي داره كه اين قدر منو مبهوت خودش كرده.مخصوصا زماني كه مي بينم بابا بابك لباس بيرون پوشيده تند تند مي رم و با دوتا دستهام سفت بهش مي چسبم وپاهاش رو مي گيرم تا نتونه حركت كنه مگر اينكه منو با خودش ببره.گاهي به مامانم مي گه آرين رو بگير تا من برم.(فكر مي كنه من متوجه نمي شم.)من هم تا مي تونم گريه مي كنم .اينجوري  تا مجبورشه منو باخودش ببره.

هفته پيش رفته بوديم دريا.يعني خاله ناديا که رامتین داره(دوست مامانم)اونجا بودن ما هم رفتيم پيششون.اولش كه رفتم اصلا خوشم نيومد

 

 

اما كم كم فهميدم كه جاي بدي هم نيست...

 


 

زماني كه تاب وسرسره ديدم ازخود بي خود شدم.

 


  

روز بعدش رفتيم يه جاي ديگه كه رودخونه وكوه داشت .بارون هم مي باريد وهوا مرطوب بود نمي دونين چقدر خوابم گرفته بود.به خاطر همين موقع ناهار اونقدر گريه كردم .اما مامانم متوجه نشده بود كه من خوابم مي ياد آخه كلي تو ماشين خوابيده بودم.خلاصه چشمهام رو بستم ودهنم رو تا آخر باز كردم .دقیقا اينجوري  صدام رو هم بلندتر كردم تا متوجه بشن اما هيچكس متوجه نمي شد.هي بهم غذا مي دادن ... شير ...بشقاب وقاشق ....اسباب بازي ......ليوان كه اينقدر دوست داشتم ... از شدت عصبانيت اون رو انداختم پايين وشكوندم....بابا... من هيچكدومش رو نمي خواستم.فقط مي خواستم بخوابم اما کسی متوجه نمی شد.من هم که زبون نداشتم بگم..آخرش مامان ليلا از جوجه كباب خوشمزه گذشت و  من گذاشت رو پاهاش .تا يه كم تكونم داد خوابيدم تا سه ساعت .جالب اينجاست رامتين(نی نی ناديا جون كه يك ماه از من بزرگتره) هم خوابيد مثل من تا سه ساعت.خلاصه يه فرصت کوچولو به مامان باباهامون داديم تا حسابي استراحت كنن و برن تو دل طبيعت وعكس بگيرن.



 

 

وقتي بيدار شدم دیگه شب شده بود .راستی که چه شير دلچسبي خوردم.تو اون هواي تميز نمي دونين چقدر چسبيد.جاي همه شما كوچولو ها خالي بود .

 


 

 

مامانم نگران بود .همش مي گفت امشب فكر كنم آرين تا صبح منو بيدار نگه داره اما اصلا اينطوري نبود.شبش هم خيلي خوب خوابيدم.آخه من خیلی پسر خوبی هستم.

 

يه چيز ديگه تا يادم نرفته بگم كه علاوه بر د ده من عاشق پارك نزديك خونمونم.تصور كنين اين پاركه يه زمين مربعي كه وسطش تاب وسر سره و... اطرافش درخت وپياده رو داره.هرچقدر مامان وبابام منو مي برن وسط پارك خودم راهم رو مي گيرم مي يام اطرافش كه براي  آدم بزرگها ويا اسكيت واز اينجور چيزهاست.مامانم اينها فكر مي كنن من بچه ام .همش تاب مي خوام .درصورتي كه من همش مي خوام راه برم وبدوئم.خسته هم نمي شم.اما خودشون خسته مي شن ومنو به زور مي برن تو ماشين.من هم از همون گريه ها كه گفتم بهتون (چشمهام رو مي بندم ودهنم رو تا آخر با صداي بلند باز مي كنم.تا دوباره منو ببرن.يادم باشه مامانم اون موقع يه عكس ازم بگيره تا يادگاري بمونه.يه چيزي مي گم پيش خودتون باشه مامانم وقتي كوچولو بود همينطوري گريه مي كرد.چندتا از عكسهاش هم به همين شكل هست.

یه کار دیگه هم که خیلی حرفه ای شدم چشمک زدنه.هروقت کار بدی می کنم و مامان قیافش اینجوری می شهمن هم از فرصت استفاده می کنم وتند تند بهش چشمک می زنم.آخه می دونم بعد از چشمک زدنهای پی در پی می خنده و منو می بوسه.کارم رو خوب بلدم.

الان دیگه تک تک اعضای بدنم و وسایل خونه رو میشناسم.البته خیلی وقته.خاله لیندا یه چیزی بهم یاد داد که خیلی خوشم می یادوازم می پرسه آرین جوجه چی می گه؟؟من هم باصدای قشنگم بهش می گم ...جیک ..جیک...

مامان عاشق جوجه گفتن وطوطی گفتن منه.اونقدر قشنگ می گم که دل همه رو می برم.گفتم که من کارم رو خوب بلدم.

ممنونم از خانوم كوچولو وآقايي گلش كه مامانم رو به بازي آرزوها دعوت كرده واگه اجازه بده چون خیلی دیر شده تو پست بعدي به مامان مي گم كه حتما آرزوهاش رو بنويسه.

 

 

 

نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 8:32 | لینک ثابت |

باز هم سلام .تو رو خدا اگه راهي بلد هستين كه از شيطوني هاي آرين كم بشه بهم بگين.براتون بگم كه آقا آرين ديگه رو زمين راه رفتن براش افت داره.  فقط دوست داره بره روصندلي و از اونجا يه لول بالاتر بره روميز.باور كنين ميره رو اپن و اونجا سرپا مي مونه.  اصلا من نمي تونم يه بار ميز شام رو بچينم .چون مطمئن هستم كه ميره روميز و.....بايد غذاها رو تو آشپزخونه بكشم بعد ضرب العجلي بيارمش و بپريم رو صندلي تا ازش عقب نيفتيم .همش در حال مسابقه هستيم دیگه.وقتی یه چیزی رو که نباید برداره همون رو برمی داره و می دوئه من هم دنبالش ...اونقدر هم سرعتش زیاده ناقلا...هروقت شیطون می شه قیافش مثل عکس پایین می شه...(این رو نوشتم برای بعد که جزئیاتش یادم بمونه..)

 


 
راستش يه چند دفعه اي مي شه كه خودم مي برمش حموم(آخه همش با مامانم مي رفت)مي خواستم با خودم هم عادت كنه.دفعه اول كه خيلي گريه كرد.طوري بود كه من مي خواستم نصف ونيمه ببرمش بيرون.دفعه دوم يه كمي بهتر بود. يه ظرف آب با خودم مي برم تو حموم تا باهاش بازي كنه.البته اين هم بگم كه براش استخربادي خريديم اما اصلا دوستش نداره.حالا من نمي دونم چيكار كنم كه ازش خوشش بياد..جالب اينجاست كه تو حموم دستش رو مي ندازه دور گردنم وهمش نگاهم مي كنه.حتي اگه نگاهش هم نكنم سرش رو مياره جلوي صورتم كه نگاهش كنم .البته با گريه.الهي قربونت برم ماماني جون.اون وقت كه مي ترسي به مامانت پناه مياري.اگه بدونين چطوري مي شم.برات مي ميرم پسر خوشكل مامان.آرين جونم اگه بدوني مامان چقدر دوستت داره.اگه بدوني چقدر برام عزيزي .اگه بدوني كه وقتي با مامان مي خندي چقدر خوشحال مي شم.واگه بدوني گريه هات منو چقدر ناراحت مي كنه. فقط اگه پسر خوبي باشي وشبها خوب بخوابي خيلي خوب مي شه.آخه مامان جون من صبحها خسته مي رم سركار وچون كارهامون هم فكري هستش گاهي ديگه مغزم جواب نمي ده.همين الان مي دوني در واقع چند شبه كه درست نخوابيدم.صدبار بيدار مي شم.من هم اونقدر قبلا به خوابيدن هام اهميت مي دادم.ديگه ببين چقدر برام سخته.....اما همه اين سختي هاش مي ارزه به داشتن يه پسر ناز ومهربون مثل تو.قربونت برم من الهي...
عکسهایی که می بینید دیروز عصر گرفتم .عکسهاش به روزه
 


 
   
راستش داشتم درمورد غذا خوردن بچه ها سرچ مي كردم نكاتي رو ديدم كه بد نيست شما هم بدونين.(از www.ninisite.com
 رعايت نكات ايمني هنگام غذاخوردن كودك
*  كودك را هنگام غذاخوردن تنها نگذاريد. هميشه يك نفر بايد (حتي تا 3 سالگي) بر غذاخوردن كودك نظارت داشته باشد.
* او را بنشانيد و غذا بدهيد. مراقب جويدن غذا و بلعيدن او باشيد.
* همزمان با افزايش دندان هاي كودك، غلظت و سفتي غذا را بيشتر كنيد و غذاهايي بدهيد كه قابل جويدن باشد.
* مواد غذايي كه احتمال دارد باعث خفگي كودك شود مانند سوسيس، شكلات، آب نبات، تخمه و آجيل،   انگور و تكه هاي درشت گوشت را در دسترسش قرار ندهيد.

            * اگر كودك در اتومبيل يا در كالسكه در حال حركت است به او غذا ندهيد.

            * هنگام دندان درآوردن اگر براي بي حسي لثه از دارو استفاده مي كنيد، سعي كنيد نزديك زمان غذا خوردن نباشد چون باعث بي حسي ماهيچه هاي گلو مي شود و بلعيدن غذا را مشكل مي كند.

 
 
 
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 8:39 | لینک ثابت |
 
business articles