تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker من و پسرم آرین <

سلام

مامانهای عزیز.من به همه وبلاگهاتون سر می زنم.اما بعضی هاتون یا دیر باز میشه ویا صفحه نظراتتون دیسکانکته ویا اصلا باز نمی شه.اینو نوشتم تا بهتون بگم که من همیشه به همتون فکر می کنم وبه یادتون هستم.

نمی دونم تابستون چرا تموم نمی شه.از گرما متنفرم.در عوض عاشق سرمای زمستونم.شاید به خاطر اینه که متولد ماه اسفندم.چون معمولا می گن هر کسی اون فصلی رو می طلبه که توش دنیا اومده.در مورد من که درست از آب در اومده. احساس می کنم خیلی تکراری شدم.دلم تغییر وتحول خوب می خواد.رو این حساب یه وقت آرایشگاه گرفتم برای دوشنبه دیگه و به بابک گفتم وقتی بیام خونه دیگه منو نمی شناسی ساعت ۴ بهم وقت دادن و فکر می کنم باید بگم بابک ساعت ۱۱ شب بیاد دنبالم.شماها که منو درک می کنین.نه؟؟؟

از آرین براتون بگم که دیگه مارو کشته.اولا روز به روز بیشتر تو دلمون جا باز می کنه وبامزه تر می شه.ثانیا اکثر غذاهامون یا می سوزه یا نپخته باقی می مونه.می دونین که به خاطرچی؟بله..یا شعله رو می بره بالا یا خاموش می کنه.البته مامانم هم ناهارهاشون همینطوری می شه. نمی دونین چه بلایی شده .یه میز گذاشتم جلوی یکی از کابینتهام که تو کنج هستش .ناقلا پاهای خوشکلش رو می ذاره روی پایه میز و از اونجا دستش رو به دراز می کنه تا کلید پلو پز رو روشن خاموش کنه.بعدش هم چون می دونه کارش درست نیست یه وری با قیافه خطاکار نگام می کنه.دیگه منظورش رو هم هرجوریه به ما می فهمونه.

و اما دسته گلی که آب داد....حدود دوسه روز پیش بود تو ماشین رو پام نشسته بود وهمش شلوغ کاری می کرد.اونوقت دیدم یه جوری انگار که وظیفش باشه عینک آفتابیم رو برداشت وگرفت دستش.من هم وقتی دیدم آروم شده گفتم که بی خیال .بذار آروم باشه.چشمتون روز بد نبینه بعد از چهار پنج دقیقه دیدم آرین گفت "اه" یعنی بگیر .نگاه کردم.دسته عینکم بود .می خواست بده به من .شکسته بودبابک بهم گفت ناراحت نباش .یه کش برات می خرم بهش وصل کن.خیلی قشنگ می شه.حالا یه خرج دیگه هم مونده رو دستم و باید برم یه عینک آفتابی بخرم.

امروز نمی خواستم زیاد بنویسم اما...........بای...

 

              
نوشته شده توسط لیلا در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 8:48 | لینک ثابت |

سلام

اول از همه ممنونم از همه شما با تبریکهای صمیمانه ای که نوشتین.

دوم اینکه ۶ مرداد مصادف بود با تولد پریسای عزیزم که وقت نکرده بودم بیام وبنویسم.بنابراین چون همیشه وبلاگ آرین رو می بینه همینجا هم یه تبریک ویژه بهش می گم.وامیدوارم از کادوش هم خوشش اومده باشه.پریسا جونم تولدت مبارک

هوا گرمه ودلم لک زده برای یه مسافرت جانانه.داشتم فکر می کردم پارسال تابستون چقدر پیک نیک می رفتیم.اما امسال یک یا دوبار بیشتر نرفتیم وفکر می کنم علتش هم برمی گرده به تعویض ماشین وچند هفته ای هم ماشین نداشتیم.دیشب نادیا بهم زنگ زد وگفت به فکر یه سفر دوبی بدون بچه ها باشیم.البته زمستون.نمی دونم بدون آرین می تونم سه روز طاقت بیارم یانه؟اصلا بهم خوش می گذره ؟چون سابقه نداشته که آرین رو بیش از چند ساعت نبینم.

پسری مامان هم دست به شکستنش عالیه.همه لیوانهای مامانم رو شکونده حالا نوبت لیوانهای خونه ما شده.نمی دونم چرا عاشق اینه که لیوان دستش بگیره.اونم لیوان شکستنی...

گاهی لیندا توخنه ورزش می کنه و آرین هم صاف نگاش می کنه.حرکاتش رو ضبط می کنه واون وقت اداش رو برامون در میاره.وقتی ازش میپرسم آرین خاله لیندا پاهاشو چیکار می کنه؟ اونوقت پاهاش رو می کوبه زمین و می خنده ناقلا.یا وقتی ازش می پرسیم آرین چیکار می کنه؟سرش رو به حالت رقص بالا وپایین می کنه.

  

               

 

 

و حالا....این یکی هم یه نوع پیک نیکه دیگه ...

بدون شرح 

                Image Hosting by PictureTrail.com

خودتون قضاوت کنید.....

نوشته شده توسط لیلا در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 9:36 | لینک ثابت |

اول مرداد سالروز تولد بهترین شوهر دنیا بابک عزیزم مبارک

بابک جون امسال پنجمین سالیه که من روز تولدت در کنارت هستم وعاشقانه این روز رو بهت تبریک می گم.از خدای مهربون اول سلامتی و بعد بالاترین موفقیت در زندگی  و  در کارت رو آرزو می کنم .امیدوارم هر روز و هر سالی  که می گذره برات بهتر وشادتر از روز و سال گذشته باشه.

 

 
بابک عزیزم تولدت مبارک
 
لیلا و آرین کوچولو
نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 12:38 | لینک ثابت |
 
business articles