سلام
گاهی دچار عذاب وجدان می شم.یه هفته مرخصی بودم و آرین حسابی بهم عادت کرده بود .شنبه صبح نمی دونین جداشدنمون چقدر سخت بود .در ضمن اون هفته چهارشنبه واکسن 5/1 سالگیش رو زد و همون روز تب کرد. همش یا تو بغل من بود ویا رو پاهام داشتم تکونش می دادم. همش پاشویه می کردمش تا مبادا تبش بره بالا.در واقع چهارشنبه وپنج شنبه رو برای همین مورد مرخصی گرفتم تا مواظبش باشم.چند روز قبلش هم رفته بودیم دریا .جاتون خالی خیلی خوب بود.فقط از شانس بدمون ویلایی که رفتیم اتاق خوابش طبقه بالا بود و یه عالمه پله داشت و می دونین که پله یعنی خوراک بچه ها... خلاصه هر وقتی یکی مامور آرین بود که باهاش بره بالا دوباره بیاد پایین.

هروقت از این کار خسته می شد می رفت کنترل کولر و...برمی داشت و روشن خاموش می کرد.

![]()
نمی دونم چرا بچه ام خواب نداشت.ساعت 5/1 شب همینطور راه می رفت
تا اینکه بابک بردش بیرون تا تو فضای آزاد دور بزنه شاید خسته بشه.من هم از خدا خواسته وسریعا بدون ضیق وقت خوابیدم
.فکرشو بکنین همه خواب بودند به جز آرین که دوان دوان به سمت بیرون در حال دویدن وبابک هم دنبالش....![]()
این عکس هم از آرین و رامتین که معمولا اگه اسباب بازیهاشون یه شکل نباشه دعواشون می شه.حالا تصور کنین که هردوتا اسباب بازی هم هم پر سروصدا ...چه شود...![]()
![]()
![]()
درکل روابط حسنه است...![]()
بابک یه لیوان زرد رنگ برای آرین خریده چون پسری تازگیها علاقه عجیبی به لیوان (بخصوص محتوی آب) پیدا کرده.اگه یه وقت بهش آب بدم یادش می افته و باورتون نمی شه که ۱۰ دفعه شایدم بیشتر لیوانش رو می ده و با صداهای مختلف ازم آب می خواد![]()
از دو روز پیش یاد گرفته به خاله لیندا می گه .....دیدا....نمی دونین چقدر بامزه می گه
...کم کم زبونش داره باز می شه....آخه معمولا پسرها دیرتر به حرف می یان...دلیلش هم نمی دونم...

از همتون ممنونم ...
خیلی خیلی....بابت نظرات پر مهرتون و تبریکاتتون بابت سالگرد ازدواجمون...مرسی...راستش الان تصمیم دارم پیش همتون بیام .بازم مرسی![]()
بعدا نوشته شده:
۱۵/۶/۸۶
دیروز ۱۴ شهریور بود وما چهارمین سالگرد ازدواجمون رو پشت سر گذاشتیم.![]()
بابک جون چهارمین سالگرد ازدواجمون رو بهت تبریک می گم وسالهای خوشی رو برات آرزو می کنم ![]()
سلام
بهتون بگم که سه روز تعطیلی باعث شد که متوجه بشم باید آرین رو ببرمش مهد.می دونین چرا؟؟چون تا به امروز نمی دونستم که چقدر شیطونه!! من وبابک رو به رقص آورد.اونقدر که شیطونی کرد باورتون نمی شه که اشکم رو در آورد.آخه پسرک شیرینم .درب وداغونمون کردی مامان.همش می گفتم شنبه برم اداره کمی استراحت کنم .تقصیری هم نداره که.تحرک می خواد دیگه.دوست داره سر از همه چیز در بیاره.باورتون نمی شه میاد تو آشپزخونه واول چک می کنه ببینه کابینت ها با کش بسته اند یا نه.بعد ماشین لباسشویی رو روشن می کنه بعدش هم چک می کنه گاز رو اگه روشن باشه خاموشش می کنه.انگار وظیفه داره که این کار رو انجام بده.
دیروز داشتم پوشکش رو عوض می کردم تا درش آوردم دوید رفت تو آشپزخونه و اونوقت.....
چشمتون روز بد نبینه....اگه بدونین تازه آماده شده بودیم بریم بیرون که من بیچاره مثل کوزت فرش آشپزخونه رو بردمش تو حموم واون قسمتش رو شستم(پیش خودمون بمونه اصلا نمی دونستم چطوری باید بشورمش
)تا من باشم که دیگه سهل انگاری نکنم.
راستی الان یه مدتیه که وقتی کاربزرگ داره می ره پشت مبل یا یه گوشه خلوت ودنج پیدا می کنه وکارش رو می بینه.
الهی قربونش برم که مثل گربه می مونه.
آرین جونم.یکی یکدونه مامان وبابا هرچقدر شیطون باشی و اشک مامانت رو دربیاری بازم مامان واست می میره نانازم.
یه خبر بدم بهتون....فردا ۱۲/۶/۸۶ نی نی محدثه جون انتظار شیرین دنیا میاد و من قدم نو رسیده رو بهش تبریک می گم.
این سایت picturetrail خیلی داره کند عمل می کنه ها !
سه ساعت منتظرم عکسهام آپلود نمی شه![]()
سلام
یه سئوالی دارم از شما مامان ها ، اینکه بچه هاتون رو چطوری می خوابونین ؟؟؟ آیا بچه هاتون زود وسروقت می خوابند؟؟![]()
گاهی پیش میاد که آرین تا نصفه شب بیداره.
می دونم خوابش میاد چشمهاشو همش به هم می ماله اما دوست داره تا آخرین لحظه بپر بپر کنه وشیطونی کنه و دمار از روز گارمون دربیاره. زمانی که می ذارمش رو پاهام وتکونش می دم تا بخوابه با تمام زوری که داره با من مقابله می کنه واونوقت اگه گفتین کی پیروز می شه؟؟؟؟ راستش زورم دیگه بهش نمی رسه چون اگه زیاد بهش فشار بیارم می ترسم خدای نکرده دست وپاهاش یه وقت تحت فشار آسیب ببینه...عمق فاجعه رو می بینید؟؟؟
شبهام چند بار بیدار می شه و بهش شیر می دم تا دوباره بخوابه.البته می دونم که باید بچه رو عادتش داد تا شبها شیر نخوره وبخوابه اما من حاضرم بیدار شم اما آرین شیر بخوره چون در طول روز ممکنه زیاد شیر نخواد اقلا شبها جبران بشه .اگه در طول روز هم شیر خوب خورده باشه باز هم دلم نمی یاد شبها بهش شیر ندم. یه مورد دیگه اینه که آقا آرین گل بدشون میاد که شبها روش چیزی (مثل ملحفه و...)بذاریم.گاهی همون باعث می شه که بیدار می شه ویکی دوساعتی بهمون افتخار می ده .
راستش یه روز به سرم زد که کم کم به فکر مهدکودک باشم.سرزنشم نکنین.چون آرین بیش از حد شیطونه ومامانم رو خیلی اذیت می کنه.البته مامانم چون خیلی مهربونه وآرین رو بی اندازه دوست داره هرگز این نظر رو نداره و هروقت بهش می گم که باید ببرمش مهد کلی دعوام می کنه.![]()
داشتم می گفتم یه روز به بابک گفتم مرخصی بگیره وساعت یک بیاد دنبالم یکی دوتا مهد برم ببینم چطوریه.نظرم اینه که نزدیک خونه مامانم وخودمون باشه تا در مواقع ضروری بشه ساپورتش کرد.می گفتم...اولینش رو که رفتیم هرچی زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد
(حتما در تعطیلات تابستونی به سر می بردند) دومیش باز هم نزدیکتر به خونمون بود که وقتی گفتم پسرم یک ونیم سالشه با کلی عذر خواهی گفتند وقتی دوسالش شد ما در خدمتتون هستیم
دیگه قیدش رو زدم و اومدم خونه به آرین گفتم فسقلی اونقدر کوچولو هستی که تو مهدکودک هم رات نمی دن.این هم از تصمیم من که فعلا مسکوت مونده تا ببینم چی می شه....
یه شب شام رفتیم بیرون ...البته با آرین....







