تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker من و پسرم آرین <

سلام

فردا اول آبانه و درست دوساله که ما این خونه رو خریدیم.یادم میاد دوسال پیش سال ۸۴ تو ماه پنجم حاملگی بودم.هنوز شکمم اونقدر بالا نیومده بود .اما باتوجه به اینکه دکتر به من اجازه نداده بود که دست به سیاه وسفید بزنم خیلی بهم سخت گذشت و چون به دلایلی که همتون هم می دونین مجبور بودم نقل مکان کنیم نزدیک خونه مامانم تا بتونم حسابی ساپورت بشم.فقط مامانم ولیندا بودند و یه خانومی که هروقت کار داریم میاد بهمون کمک می کنه.طفلکی مامانم هم برامون غذا می پخت و هم کمکمون می کرد.من که فقط می نشستم ونظر می دادم. Teethy به هرحال دو سال گذشت و از دو سال پیش دو خط تلفن ثابت ثبت نام کردیم وهمش به ما وعده سرخرمن می دن. قرار بود پارسال برامون وصلش کنن.بعد شد اسفند...بعدش قول فروردین دادند...اونوقت گفتند هفته اول تیر...همینطور تا امروز هیچ خبری نیست....در صورتیکه یه ساختمون 16 واحدی رو بروی خونه ماست که تو اردیبهشت یا خرداد همه خطهاشونو وصل کردند   من هم تا این موضوع رو فهمیدم سریعا یه ایمیل به آقای رئیس جمهور و یه ایمیل هم به مدیر عامل مخابرات فرستادم.جالب اینجاست که هردو شون جوابمو دادند.آقای احمدی نژاد نامه منو فرستاد برای وزیر مخابرات و یه رونوشتش رو بهم ایمیل زد.مدیر عامل مخابرات هم یک جواب محترمانه داد و خیلی بااحترام منو فرستاد دنبال نخود سیاه.من دیدم چندماه گذشته وهیچ خبری نیست خودم ایمیل زدم به وزیر مخابرات اما انگار ایشون کسی رو نداره که ایمیلشو براش چک کنه.   No    به هرحال این هم از کار ما.به قول دوستم بهم می گه هر وقت این خونه تونو فروختین و رفتین خطش رو هم وصل می کنن. اینجور وقتهاست که احساس می کنم بهمون بی حرمتی شده.اصلا انگار نه انگار . هیچکس به گردن نمی گیره.به قول بابک می گه ما که قشر تحصیل کرده جامعه هستیم تحمل این چیزها برامون سخته .مثلا کنده کاری خیابونها یا بریدن درختها تو فصل بهار.چقدر تو سایت شهرداری ومحیط زیست رفتم و ایمیل فرستام چقدر بابک بهشون زنگ زد.اما انگار هیچ کس این چیزها رو گردن نمی گیره.دیروز بود به بابک می گفتم  این حس مسئولیت پذیری که من نسبت به کارم دارم یا تو داری رو اگه همه داشتند دیگه کارمون به اینجا نمی کشید وهرکی هرکی نمی شد. 

البته در مورد تلفن یه چیزی رو اضافه کنم که  من حاضر بودم به هر قیمتی یه خط بخرم اما تو خیابون ما به دلیل ازدیاد درخواست کننده ها ونبودن جای خالی به هیچ وجه خط به قیمت آزاد وجود نداشت .مطمئن باشین اگه یه دونه داشت اون رو من می خریدم.چون بدون تلفن می دونین که چقدر زندگی سخته No 

بگذریم سرتونو درد آوردم.این روزها احساس می کنم آرین می خواد حرف بزنه .وقتی یه چیزی می خواد یه صداهایی شبیه حرف زدن یا حروف الفبا غروقاطی بکار می بره .اونقدر بانمکه کارهاش. Circle Of Hearts 

شبها که دیگه ساعت از 11 هم می گذره وآرین هنوز خوابش نگرفته یه ترفند جدید بکار می برم.همه چراغهای خونه رو خاموش می کنم و منو بابک خودمونو می زنیم به خواب Sleeping .هرقدر صدامون می زنه یا سروصدا از خودش در میاره مثلا ما خوابیم.باورتون نمی شه همینطوری تو تاریکی که چشم چشمو نمی بینه می دوه طرف سالن و از اونجا انگار مسابقه   دو گذاشته باشن می دوه به سمت اتاق خواب .چند بار این پروسه انجام می شه و اونوقت می بینه کسی نیست که تحویلش بگیره می ره سراغ بالشش و اونو میاره ومی ده به من.اونوقت هم لالا.... Falling Asleep 

این هم یه عکس تمام قد در حال دویدن تو پارکینگ از پسری مامان البته حدود یه ماه پیش Animated Hearts

 
                             Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 10:31 | لینک ثابت |

سلام

چند روزه که همش از آرین می پرسم "  آرین  بگو بابا بابک" در جواب می گه "بابا  باﺑﻪ..."نمی دونین اونقدر بانمک می گه بعدشم می خنده.می دونه ماخوشمون می یاد وتشویقش می کنیم گاهی همش می گه....بهش می گم آرین ...بگو  مامان لیلا....می گه  "بابا  باﺑﻪ..."بعدش هم می خنده.یه چندباری هم منو صدا زد  " ﻝ لو " نمی دونم بچه ام لهجه اش چرا اینجوریه گاهی  بعضی اوقات ازش می پرسم آرین...مامان چطوری نماز می خونه؟؟زانوهاشو خم می کنه وناقلا ادای منو در میاره.خیلی بلا شده الان دیگه احساس می کنم همه چیز رو متوجه می شه.هرچیزی که بخوام مثلا می گم آرین برو بالش خودتو بیار می ره تو اتاقش و تندی بالش خودشو میاره.یا می گم آرین برو ماشین زردت رو بیار یا ماشین قرمزت رو بیار همه رو خوب می فهمه.تازگیها دارم عادتش می دم و البته خودش هم استقبال کرده از اینکه با نی آبمیوه بخوره.آخه اگه همینطوری بریزم تو لیوان نمی خوره وفکر می کنه تو لیوان فقط باید آب و یا چایی خورد.با ترفند نی  آب میوه  به خوردش می دم مخصوصا بعد از خوردن قطره آهن.که حسابی جذب بشه.اینم کلک ما مامانهاست دیگه.

ماه رمضون هم تموم شد.چقدر خوب بود که صبح ساعت هشت ونیم می اومدیم وبا احتساب پاس شیر سر ساعت دوازده من دیگه نبودم پشت میزم.فکر کنم آرین هم عادت کرده با زود اومدنم.تو خیابون خونه مامانم یه دبستان دخترانه هستش و من که می رسیدم اونا تعطیل می شدن و خیابونشون پرمی شه از ماشین ومامان و باباهایی که اومدن دنبال بچه هاشون.اکثر اوقات می دیم آرین رو پنجره ایستاده وداره دخترها رو دید می زنه.با دیدن من هم گل از گلش وا می شدوبای بای می کرد گاهی تا منو می دید گریه می کرد ومنو می خواست.الهی قربونش برم من .گاهی که می رسیدم خونه بغلش می کردم ومی بردم دم در که خوب بچه ها رو نگاه کنه ودلش باز شه...نمی دونم بچه ام چرا اینقدر عاشق بیرون وگردشه.مخصوصا عاشق نی نی.

پسرم عاشق پلو استامبولیه...

Image Hosting by PictureTrail.com

اینجا بهش گفتم آرین چشمهاتو ببند مامان....

Image Hosting by PictureTrail.com

آرین وپیتزا...البته همونطور که می بینید ماشینهای پشت سرش همشون چپ کردند.

Image Hosting by PictureTrail.com

آرین وصحنه ارتکاب جرم...

Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 7:52 | لینک ثابت |

سلام

می دونم خیلی دیر کردم.اونقدر سرم شلوغ پلوغ بود ... اول از همه بگم که 13 مهر سالگرد وبلاگ من وپسرم آرین مبارک.خیلی جالبه .یه سال شده .چقدر من وآرین دوست پیدا کردیم.همیشه به فکرتون بودم . اگه یکی از شماها دیر می کردین کلی دلم تنگ می شد.چقدر چیزهای جدید از شماها یادگرفتم .چقدر راهنمای ازتون خواستم و شما ها بدون هیچ درنگی منو راهنماییم کردین.واقعا من اینجا از همتون ممنونم  وهمتونو دوست دارم.خودتون می دونین که از صمیم قلب دوستتون دارم.

یادم میاد اون روزها که آرین هنوز به دنیا نیومده بود و من بی صبرانه منتظرش بودم (فکر می کنم آذر یا دی ماه 84 بود) که تو گوگل در مورد سونوگرافی سه بعدی سرچ می کردم که چندتا از وبلاگهای مامان هایی که شرایط منو داشتن و اونا هم بی صبرانه منتظر نی نی هاشون بودند.یکی از این وبلاگها حس قشنگ مادری بود.نی نی سمیه قرار بود یکی دو هفته ای  از نی نی من زودتر به دنیا بیاد.تیرماه 85 از مرخصی زایمان برگشتم و دوباره وبگردی و... اول رفتم سراغ همون وبلاگهایی که قبلا می خوندم .خدای من دیدم همه نی نی هاشون به دنیا اومده.نمی دونین با دیدن عکسهاشون چه حالی داشتم.این شد که تصمیم گرفتم یه وبلاگ برای آرین بنویسم تا وقتی که دلم برای این روزها تنگ شد بیام وبخونمشون.فکر می کنم برای آرین هم جالب باشه.البته من ماه به ماه یه آرشیو تو سیستم خودم دارم.به هرحال تجربه خیلی قشنگیه.

تو هفته گذشته آرین سرما خورد ومتعاقبش من و  لیندا و بابا  بابک.باورتون نمی شه روز دو شنبه صبح من و  لیندا و آرین تو خونه مامانم خوابیده بودیم وهرکدوم مون دو سه تا لحاف رو سرمون .ساعت 11 صبح بابک اومد خونه مامانم و به جمع ما پیوست .تا غروب خوابیدیم ومامان از ما پرستاری می کرد.جالب اینجای قضیه است که هممون اشتهامون کور بود.اما شب با شنیدن بوی کبابی که مامانم درست کرده بود  اشتهامون اومد سرجاش.هرچی بود به خیر گذشت.

سعی می کنم زودتر بیام با عکس.فعلا بای بای............

پسری مامان ۷ ماهگی(پارسال همین روزها)

Image Hosting by PictureTrail.com

 

پسری مامان ۱۹ ماهگی ...

Image Hosting by PictureTrail.com

نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 11:2 | لینک ثابت |
 
business articles