تبليغاتX
 Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker من و پسرم آرین
من و پسرم آرین
آقا آرین پسر نازناز مامان لیلا و بابا بابک
من و پسرم آرین

من وشوهرخوبم بابک در 24بهمن 1381 با هم ازدواج کردیم ودر 14 شهریور 82 بعد از چندماه دوران طلایی نامزدی زندگی مشترکمون رو شروع کردیم وپسر قشنگم 8 اسفند 84 با ورودش به زندگیمون اون رو قشنگتر کرد.

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
پسر یا دختر؟
پائولا
انتظارشيرين
ایلیا کوچولو
آرش جون=وروجک مامان
مامان وشرمینه
روبین
آقا مهدی
هیراد رنگ زندگی
ماهان و مامانش
مامان ماهي
گیج منگولی
دل آرام مامان
ارغوان ومامان و باباش
مامان وبابای نیکان
مامان مرجان و ماهان
مریم پاییزی
ایلیا ستاره طلایی
ريحانه جون ومامانيش
آنديا جون ومامانش
بيتاجون مامان كيان وكيارش
پگاه جون
كوشاجون و مامانيش
مهرساجون
پوريا جون
پگاه وپارسا
پارسا نمكي مامان
روياجون مامان ايليا
يه آرين كوچولوي ديگه
مهديار موش كوچولو
آرين وماماني
پريا جون
نوشین جون مامان هستی
لیلی جون مامان یونا
نیما کوچولو
نیما جون ومامان ریحانه
مامان کیا
شازده ماهان
هدیه مامان ایلیا
هانا دختری از کهکشانی دیگر
مامان شایان
هلیا جون و مامانش
نورا کوچولو
آرتا کوچولو
آریــــــن
نازگلي
كاميار جون و مامانيش
وونوشه مامان ساراكوچولو
نازنين فاطمه جون
آئین کوچولو
ورووجک و مامانی
فاطمه جون و مامان ليلا
هاله مامان ارشیا جون
سيندرلا
من وسارا
فرشته جون مامان فرزام
عروسك مامان
بهاره جون مامان آرين
آرين كوچولو
ارغوان
فرنازجون
زمانه جون مامان پرهام
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
صبح پرماجرا

                                                           Watching The Clock

نمی دونم چرا احساس خوبی ندارم.فکر کنم دارم مریض می شم.گاهی حس می کنم واقعا دارم کم میارم.دیروزصبح که هرکاری کردم که بیدار شم  نشد که نشد. فقط به بابک گفتم تو برو من هم خودم یه جوری می رم حالا تصور کنین که در حال دیدن خواب هفت پادشاه هستم وهرچی سئوال تو دنیا وجود داره بابک ازم می پرسه.چطوری می ری؟Secret آژانس بگیر...با تاکسی نرو...اصلا پاشو باهم بریم....مطمئنی که می خوای دیرتر بری؟؟؟ بابا من می خوام بخوابم تو رو جون هرکی دوست داری ازم سئوال نپرس.Confused انگار هرچی اصول دین تو دنیاست رو همونجا باید ازم می پرسید.خلاصه رفت و من هم علی بی غم خوابیدم .                                 Sleeping

براتون بگم که چون صبح ها آرین می ره خونه مامانم لیندا اگه بخواد درس بخونه من بهش کلید دادم میاد خونه ما.فکر کردم بهش زنگ می زنم حداقل منو تا خونه مامان برسونه چون با آرین که خوابیده برام سخته .از خونه ما تا خونه مامانم پیاده حدود 5تا6 دقیقه راهه.آرین هم که خوابیده بود.باید بغلش می کردم ومی بردمش.(اگه صبح ها دیر برم دیگه ماشین نمی برم چون اداره بی کلاسمون یه پارکینگ فسقلی داره و  یه کم دیر برم همون جای پارک جلوی نگهبانی هم دیگه گیرم نمیاد و ترجیح می دم نه بیابون بخوابم ونه خواب پریشون ببینم.)

خوب کجا بودیم؟؟آهان تو خواب ناز بودم که یادم افتاد دیروزش یعنی جمعه موبایلم رو خونه مامانم جا گذاشتم کلید خونهمون رو هم نداشتم.تلفنمون هم که فقط سیم کشی کردند و هنوز از شرکت بی بخار مخابرات وصلش نکردند(واقعا حالم از هرچی مخابرات وکارهاشون به هم می خوره.)

هیچی دیگه آرین هم بیدار شده بود و بد اخلاق  فقط می گفت باید بغلم کنیCrying.حالا از یه طرف تند تند لباس می پوشم واز طرف دیگه صدای زیبای جیغ رو تحمل می کنم.چقدر روحیه گرفتم سرصبحی.خلاصه آرین به بغل همه کارامو کردم شیرش رو گرم کردم که رفتم خونه مامانم بهش بده تا ساکت شه.دیگه وسایلش رو برداشتم که بیام پایین دیدم لیندا اومده ...اونقدر خوشحال شدم بهم گفت دیدم صبح نیومدین نگران شدم به موبایلت زنگ زدم دیدم خونه ماست...به بابک زنگ زدم گفت خوابیدی...اگه خواهری مثل من نداشتی می خواستی چیکار کنی؟؟؟؟راست می گه والا...خیلی به دردم میخوره.جلوی خودش نمی گما ...لوس می شه...به هرحال منو رسوند تا خونه مامانم و  آرین رو تحویل مامانم دادم دوان دوان رفتم...اداره فکر کنم ساعت 9 بود رسیدم...باز مدرسه ام دید شد...این هم از یک صبح پرماجرا...

الان که دارم می نویسم احساس می کنم دارم سرما می خورم.همش عطسه می زنم وچشمهام و دماغم می سوزه.آبریزش بینی وچشم هم دارم.وایییییییییییی خدا به دادم برسه. تو کشو نگاه کردم ودنبال قرص سرماخوردگی گشتم اما دریغ از یه دونه قرص تو اداره .فقط استامینوفن و ویتامین ث که زدم بالا.دعا کنین همین جا تموم شه اصلا حوصله مریضی رو ندارم.

آرین گلی هم خوبه.شیطون وشیطونتر می شه روز به روز .راستش وقتی می خوام بنویسم درموردش همه چی یادم می ره .فقط اینو می دونم که هر روز از روز قبل شیرین تر وعسل تر و تو دل برو تر می شه.قربونت برم مامان جون.با اون شیرین کاریهات دل ما رو بردی. نمی دونی که هرقدر سخت باشه بازهم بیشتر از قبل دوستت دارم مامانی.


این هم آرین مامان همچنان با موهای ژولی پولی

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com


[ ]
+
واکسن آنفلونزا

سلام

آرین من عاشق پیاده رویه .به قول بابک می گه که اگه شب بریم بیرون تا صبح همینطور راه می ره  وخسته نمی شهWay Too Happy.گاهی که بیرون می ریم بابک وآرین باهم می رن پیاده روی.یه بار من تو ماشین نشسته بودم ونگاهشون می کردم.تصور کنین آرین جلو می دوید و بابک دنبالش (که مبادا اتفاقی بیفته یا زمین بخوره و... )و به همین شکل از جلوی ماشین می رفتند و می اومدند.من کلی خندیدم یاد این کارتونهای تام وجری و... می افتادم ROTFL .وهمیشه هم با گریه می یاد تو ماشین.چون دوست نداره بریم خونه.نمی دونم چرا؟تازگیهاهم یادگرفته هرکسی رو می خوادصدا بزنه می گه اویی... نمی دونم فکر کنم معنیش می شه ببین...آخه به همه می گه اویی..نمی دونم چرا ...اونقدر هم بامزه می گه ...

آرین خیلی پسرخوبی بود.می بردیمش سلمونی زیاد اذیت نمی کرد.رو پای بابک می نشست .هرموقع هم می خواست گریه کنه منو از تو آینه می دید وخیالش جمع می شد.اما هفته قبل بردیمش آرایشگاه ...از بیرون در آرایشگاه چنان گریه ای سر داد که نگو.درست مثل زمانی که دکترش در حال معاینه کردنش باشه.وارد آرایشگاه که شدیم با التماس بیرون رو نشون میداد  و می گفت د..ده  ....   هرکاری کردیم که بریم تو نشد که نشد.هیچی دیگه الان موهاش ژولی پولی شده حسابی....جالب اینجاست که هر وقت با ماشین هم از جلوی اون آرایشگاه رد بشیم نشون می ده و می خواد شروع کنه به گریه کردن.برام خیلی عجیب بود.چون یک ماه پیش برده بودیمش و همه چیز خیلی عادی سپری شد.نمی دونم تو این یک ماه چه اتفاقی افتاد که احساس کرد باید از این به بعد از آرایشگاه بترسه؟؟؟؟   Confused 

جمعه قبل یعنی 11 آبان آقا آرین افتخار دادند و واکسن آنفلوآنزا نوش جان کردند.اگه بدونین همه اون درمانگاه رو ریخت رو سرش  از بس که گریه کرد.همین که وارد در نشده بودیم گریه هاش شروع شد وبه بیرون اشاره می کرد ومی گفت د..ده... Crying     

چهارشنبه پیش آقا آرین رفته بود تولد.اولش که رفتیم همینطور وایساد و دخترهارو دید می زد.(البته همشون کلاس دوم بودند)بعدش شروع کرد به گریه وباز در رو نشون داد وگفت ..د..ده ...Cryingخلاصه نمی دونین با چه ترفندی آرومش کردم وآوردمش تو سالن.بعدش با شنیدن موزیک شروع کرد به رقصیدن 

                                                        Na-na-na-na

جالب اینجاست که هیچ توجهی به من نداشت.واسه خودش بین دخترها می رقصید.راستش من یه کمی نگران شدم.از اینکه هرجا می رم اولش آرین اینجوریه.البته الان یه مدت کوتاهیه .مخصوصا تولد که رفتیم بیشتر نگرانم کرد.چون یه جوری ملتمسانه از من می خواست که از اونجا بریم.الان که دارم می گم دلم ریش ریش شد.حالا نمی دونم همه بچه ها تو این سن اینجوری هستند ؟؟می دونین چرا نگران شدم ؟چون آرین خیلی اجتماعی بود.وقتی می رفتیم مهمونی برای خودش می چرخیددور خونه.اما یه یه مدت کوتاهیه که اینجوری شده.شایدم حالش خوب نیست.نمی دونم. خیلی نگران شدم.یه کمی به دلداری نیاز دارم.

همون روز تولد بود اما تو اتاق خواب دنبال دوچرخه...(آرین با موهای ژولی پولی)

              Image Hosting by PictureTrail.com 

 


وحالا اینو داشته باشین...

Image Hosting by PictureTrail.com

بازم انگشت به دهان...

Image Hosting by PictureTrail.com

طبق معمول در حال دستکاری کردن تلویزیون بیچاره...

Image Hosting by PictureTrail.com


[ ]
+
عشق مامان وبابا

سلام

تقریبا یه هفته ای می شه که احساس می کنم آرین می خواد حرف بزنه.همش ادای حرف زدن در میاره وکلمات قر و قاطی  و...دیگه شما مامانها می دونین چی می گم که. به جای یک دو سه ...می گه...دو  دِه...یا اینکه ب..ده...

دیروز که بهش قطره آهن دادم قبلا یکی دو بار که بهش داده بودم منو بابم براش دست زده بودیم.دیروز وقتی بهش دادم دیدم منو نگاه می کنه و می گه اه ...منم طبق معمول گفتم جانم دوباره گفت  اه...منم نازیش کردم وگفتم آفرین پسرم...دیدم دوباره می گه  اه.... بوسش کردم ...دیدم دست زد و گفت  اه...یعنی برام دست بزنید   وای خدای من اگه بدونین مردم براش من دیروز.

یه مدتیه که بابک خیلی سرش شلوغ وپلوغه .یادش به خیر قبلا میومد دنبالم گاهی و باهم می رفتیم خونه.اما الان دیگه فقط جمعه ها اونم خونه مامانم با هم ناهار می خوریم.تا غروب اداره می مونه .اونوقت من مجبورم که ماشین دست من باشه تا بتونم سریعا به آرینم برسم. می رم خونه مامان می مونم تا غروب بابک بیاد وباهم بریم خونه.هرروز که می گذره می گم امروز دیگه می رم خونه خودم تا یه کمی غذا درست کنم جمع وجور کنم اما دوباره روز از نوع و روزی از نوع.

مامان اینا یه همسایه دارن اسمش آریاست.هروقتی آرین که می ره رو پنجره که قاشق غذا یکی پس از دیگری بره تو دهنش آریا هم رو پنجره میاد ونمی دونین چقدر هم رو دوست دارند.فکرمی کنم دو سال وخورده ای یا سه ساله باشه.گاهی که پایین همدیگر رو می بینند نمی دونین چقدر کیف می کنند.آرین من که بپر بپر می کنه.پسرم روز به روز شیرین تر می شه برام واینجا اقرار می کنم که هرروز از روز قبل بیشتر دوستش دارم.با این حساب الان از روزی که به دنیا اومده بود چقدر بیشتر دوستش دارم.نمی دونم شما هم مثل من اینجوری فکر می کنین؟؟؟؟

آرینم عاشق چارخونه و اون تیتراژ اول وآخرشه که من اون ها رو از اینترنت دانلود کردم وریختم تو موبایلم تا حسابی فیض ببره. هرکی هم بخواد من براش میل می زنم .فکر کنم همه بچه ها ازاینا خوششون می یاد.

هرقدر می گم مامان جون دستتو نکن دهنت اما انگار دندونهاش خیلی می خاره.

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com

بعدا نوشته شده:۷/۸/۸۶   

۱-- خلاصه طلسم خط تلفنمون داره می شکنه.دیروز اومدن وجلوی درمون  یه چیزهایی نصب کردند وگفتند دو تا سه روز دیگه وصل می شه.جالب اینجاست که می گفتند کلی خط وصل نشده وجود داره اما همه اینهایی که داره وصل می شه آشناهاو کس وکارهای رئیس مخابرات هستند دیروز بابک به یکی که همیشه تو مخابرات براش زنگ می زد واز اون طریق پیگیری می کرد زنگ زد وانگار آب پاکی رو ریخته بود رو دستش تا ۱۵ روز الی یک ماه دیگهاما چطور همون روز اومدن وصل کردن ؟؟؟؟من میگم حتما منتظر پول وزیر میزی واز این حرفها بودند دیگه.....

 ۲--این هم یه هدیه برای نی نی های ناز شما ...اینها رو هم به شما ها که نی نی دارین توصیه می کنم حتما دانلود کنین چون بچه ها فقط دوستشون دارند

دانلودآهنگ تیتراژ پایانی چارخونه  ۵۹۷ کیلوبایت

دانلودآهنگ تیتراژ اول چارخونه با صدای جواد رضویان ۱۰۰۲ کیلوبایت


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!