نمی دونم چرا احساس خوبی ندارم.فکر کنم دارم مریض می شم.گاهی حس می کنم واقعا دارم کم میارم.دیروزصبح که هرکاری کردم که بیدار شم نشد که نشد. فقط به بابک گفتم تو برو من هم خودم یه جوری می رم حالا تصور کنین که در حال دیدن خواب هفت پادشاه هستم وهرچی سئوال تو دنیا وجود داره بابک ازم می پرسه.چطوری می ری؟
آژانس بگیر...با تاکسی نرو...اصلا پاشو باهم بریم....مطمئنی که می خوای دیرتر بری؟؟؟ بابا من می خوام بخوابم تو رو جون هرکی دوست داری ازم سئوال نپرس.
انگار هرچی اصول دین تو دنیاست رو همونجا باید ازم می پرسید.خلاصه رفت و من هم علی بی غم خوابیدم . 
براتون بگم که چون صبح ها آرین می ره خونه مامانم لیندا اگه بخواد درس بخونه من بهش کلید دادم میاد خونه ما.فکر کردم بهش زنگ می زنم حداقل منو تا خونه مامان برسونه چون با آرین که خوابیده برام سخته .از خونه ما تا خونه مامانم پیاده حدود 5تا6 دقیقه راهه.آرین هم که خوابیده بود.باید بغلش می کردم ومی بردمش.(اگه صبح ها دیر برم دیگه ماشین نمی برم چون اداره بی کلاسمون یه پارکینگ فسقلی داره و یه کم دیر برم همون جای پارک جلوی نگهبانی هم دیگه گیرم نمیاد و ترجیح می دم نه بیابون بخوابم ونه خواب پریشون ببینم.)
خوب کجا بودیم؟؟آهان تو خواب ناز بودم که یادم افتاد دیروزش یعنی جمعه موبایلم رو خونه مامانم جا گذاشتم کلید خونهمون رو هم نداشتم.تلفنمون هم که فقط سیم کشی کردند و هنوز از شرکت بی بخار مخابرات وصلش نکردند(واقعا حالم از هرچی مخابرات وکارهاشون به هم می خوره.)
هیچی دیگه آرین هم بیدار شده بود و بد اخلاق
فقط می گفت باید بغلم کنی
.حالا از یه طرف تند تند لباس می پوشم واز طرف دیگه صدای زیبای جیغ رو تحمل می کنم.چقدر روحیه گرفتم سرصبحی.خلاصه آرین به بغل همه کارامو کردم شیرش رو گرم کردم که رفتم خونه مامانم بهش بده تا ساکت شه.دیگه وسایلش رو برداشتم که بیام پایین دیدم لیندا اومده ...اونقدر خوشحال شدم بهم گفت دیدم صبح نیومدین نگران شدم به موبایلت زنگ زدم دیدم خونه ماست...به بابک زنگ زدم گفت خوابیدی...اگه خواهری مثل من نداشتی می خواستی چیکار کنی؟؟؟؟راست می گه والا...خیلی به دردم میخوره.جلوی خودش نمی گما ...لوس می شه...به هرحال منو رسوند تا خونه مامانم و آرین رو تحویل مامانم دادم دوان دوان رفتم...اداره فکر کنم ساعت 9 بود رسیدم...باز مدرسه ام دید شد...این هم از یک صبح پرماجرا...
الان که دارم می نویسم احساس می کنم دارم سرما می خورم.همش عطسه می زنم وچشمهام و دماغم می سوزه.آبریزش بینی وچشم هم دارم.وایییییییییییی خدا به دادم برسه. تو کشو نگاه کردم ودنبال قرص سرماخوردگی گشتم اما دریغ از یه دونه قرص تو اداره .فقط استامینوفن و ویتامین ث که زدم بالا.دعا کنین همین جا تموم شه اصلا حوصله مریضی رو ندارم.
آرین گلی هم خوبه.شیطون وشیطونتر می شه روز به روز .راستش وقتی می خوام بنویسم درموردش همه چی یادم می ره .فقط اینو می دونم که هر روز از روز قبل شیرین تر وعسل تر و تو دل برو تر می شه.قربونت برم مامان جون.با اون شیرین کاریهات دل ما رو بردی. نمی دونی که هرقدر سخت باشه بازهم بیشتر از قبل دوستت دارم مامانی.
این هم آرین مامان همچنان با موهای ژولی پولی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:17 توسط لیلا
سلام
آرین من عاشق پیاده رویه .به قول بابک می گه که اگه شب بریم بیرون تا صبح همینطور راه می ره وخسته نمی شه
.گاهی که بیرون می ریم بابک وآرین باهم می رن پیاده روی.یه بار من تو ماشین نشسته بودم ونگاهشون می کردم.تصور کنین آرین جلو می دوید و بابک دنبالش (که مبادا اتفاقی بیفته یا زمین بخوره و... )و به همین شکل از جلوی ماشین می رفتند و می اومدند.من کلی خندیدم یاد این کارتونهای تام وجری و... می افتادم
.وهمیشه هم با گریه می یاد تو ماشین.چون دوست نداره بریم خونه.نمی دونم چرا؟تازگیهاهم یادگرفته هرکسی رو می خوادصدا بزنه می گه اویی... نمی دونم فکر کنم معنیش می شه ببین...آخه به همه می گه اویی..نمی دونم چرا ...اونقدر هم بامزه می گه ...![]()
آرین خیلی پسرخوبی بود.می بردیمش سلمونی زیاد اذیت نمی کرد.رو پای بابک می نشست .هرموقع هم می خواست گریه کنه منو از تو آینه می دید وخیالش جمع می شد.اما هفته قبل بردیمش آرایشگاه ...از بیرون در آرایشگاه چنان گریه ای سر داد که نگو.درست مثل زمانی که دکترش در حال معاینه کردنش باشه.وارد آرایشگاه که شدیم با التماس بیرون رو نشون میداد و می گفت د..ده .... هرکاری کردیم که بریم تو نشد که نشد.هیچی دیگه الان موهاش ژولی پولی شده حسابی....جالب اینجاست که هر وقت با ماشین هم از جلوی اون آرایشگاه رد بشیم نشون می ده و می خواد شروع کنه به گریه کردن.برام خیلی عجیب بود.چون یک ماه پیش برده بودیمش و همه چیز خیلی عادی سپری شد.نمی دونم تو این یک ماه چه اتفاقی افتاد که احساس کرد باید از این به بعد از آرایشگاه بترسه؟؟؟؟
جمعه قبل یعنی 11 آبان آقا آرین افتخار دادند و واکسن آنفلوآنزا نوش جان کردند.اگه بدونین همه اون درمانگاه رو ریخت رو سرش از بس که گریه کرد.همین که وارد در نشده بودیم گریه هاش شروع شد وبه بیرون اشاره می کرد ومی گفت د..ده...
چهارشنبه پیش آقا آرین رفته بود تولد.اولش که رفتیم همینطور وایساد و دخترهارو دید می زد.(البته همشون کلاس دوم بودند)بعدش شروع کرد به گریه وباز در رو نشون داد وگفت ..د..ده ...
خلاصه نمی دونین با چه ترفندی آرومش کردم وآوردمش تو سالن.بعدش با شنیدن موزیک شروع کرد به رقصیدن
جالب اینجاست که هیچ توجهی به من نداشت.واسه خودش بین دخترها می رقصید.راستش من یه کمی نگران شدم.از اینکه هرجا می رم اولش آرین اینجوریه.البته الان یه مدت کوتاهیه .مخصوصا تولد که رفتیم بیشتر نگرانم کرد.چون یه جوری ملتمسانه از من می خواست که از اونجا بریم.الان که دارم می گم دلم ریش ریش شد.حالا نمی دونم همه بچه ها تو این سن اینجوری هستند ؟؟می دونین چرا نگران شدم ؟چون آرین خیلی اجتماعی بود.وقتی می رفتیم مهمونی برای خودش می چرخیددور خونه.اما یه یه مدت کوتاهیه که اینجوری شده.شایدم حالش خوب نیست.نمی دونم. خیلی نگران شدم.یه کمی به دلداری نیاز دارم.
همون روز تولد بود اما تو اتاق خواب دنبال دوچرخه...(آرین با موهای ژولی پولی)
بازم انگشت به دهان...
طبق معمول در حال دستکاری کردن تلویزیون بیچاره...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:35 توسط لیلا
سلام
تقریبا یه هفته ای می شه که احساس می کنم آرین می خواد حرف بزنه.همش ادای حرف زدن در میاره وکلمات قر و قاطی و...دیگه شما مامانها می دونین چی می گم که. به جای یک دو سه ...می گه...دو دِه...یا اینکه ب..ده... ![]()
دیروز که بهش قطره آهن دادم قبلا یکی دو بار که بهش داده بودم منو بابم براش دست زده بودیم.دیروز وقتی بهش دادم دیدم منو نگاه می کنه و می گه اه ...منم طبق معمول گفتم جانم دوباره گفت اه...منم نازیش کردم وگفتم آفرین پسرم...دیدم دوباره می گه اه.... بوسش کردم ...دیدم دست زد و گفت اه...یعنی برام دست بزنید
وای خدای من اگه بدونین مردم براش من دیروز.
یه مدتیه که بابک خیلی سرش شلوغ وپلوغه .یادش به خیر قبلا میومد دنبالم گاهی و باهم می رفتیم خونه.اما الان دیگه فقط جمعه ها اونم خونه مامانم با هم ناهار می خوریم.تا غروب اداره می مونه .اونوقت من مجبورم که ماشین دست من باشه تا بتونم سریعا به آرینم برسم. می رم خونه مامان می مونم تا غروب بابک بیاد وباهم بریم خونه.هرروز که می گذره می گم امروز دیگه می رم خونه خودم تا یه کمی غذا درست کنم جمع وجور کنم اما دوباره روز از نوع و روزی از نوع.![]()
![]()
![]()
مامان اینا یه همسایه دارن اسمش آریاست.هروقتی آرین که می ره رو پنجره که قاشق غذا یکی پس از دیگری بره تو دهنش آریا هم رو پنجره میاد ونمی دونین چقدر هم رو دوست دارند.فکرمی کنم دو سال وخورده ای یا سه ساله باشه.گاهی که پایین همدیگر رو می بینند نمی دونین چقدر کیف می کنند.آرین من که بپر بپر می کنه.پسرم روز به روز شیرین تر می شه برام واینجا اقرار می کنم که هرروز از روز قبل بیشتر دوستش دارم.با این حساب الان از روزی که به دنیا اومده بود چقدر بیشتر دوستش دارم.نمی دونم شما هم مثل من اینجوری فکر می کنین؟؟؟؟
آرینم عاشق چارخونه و اون تیتراژ اول وآخرشه که من اون ها رو از اینترنت دانلود کردم وریختم تو موبایلم تا حسابی فیض ببره. هرکی هم بخواد من براش میل می زنم .فکر کنم همه بچه ها ازاینا خوششون می یاد.
هرقدر می گم مامان جون دستتو نکن دهنت اما انگار دندونهاش خیلی می خاره.
بعدا نوشته شده:۷/۸/۸۶
۱-- خلاصه طلسم خط تلفنمون داره می شکنه.دیروز اومدن وجلوی درمون یه چیزهایی نصب کردند وگفتند دو تا سه روز دیگه وصل می شه.جالب اینجاست که می گفتند کلی خط وصل نشده وجود داره اما همه اینهایی که داره وصل می شه آشناهاو کس وکارهای رئیس مخابرات هستند![]()
دیروز بابک به یکی که همیشه تو مخابرات براش زنگ می زد واز اون طریق پیگیری می کرد زنگ زد وانگار آب پاکی رو ریخته بود رو دستش تا ۱۵ روز الی یک ماه دیگه
اما چطور همون روز اومدن وصل کردن ؟؟؟؟من میگم حتما منتظر پول وزیر میزی واز این حرفها بودند دیگه.
....
۲--این هم یه هدیه برای نی نی های ناز شما ...اینها رو هم به شما ها که نی نی دارین توصیه می کنم حتما دانلود کنین چون بچه ها فقط دوستشون دارند![]()
دانلودآهنگ تیتراژ پایانی چارخونه ۵۹۷ کیلوبایت
دانلودآهنگ تیتراژ اول چارخونه با صدای جواد رضویان ۱۰۰۲ کیلوبایت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:40 توسط لیلا










