سلام سلام...
نمی دونم چرا این مامان باباها اینقدر بی حوصله هستن.شما نی نی ها هم مثل من همین نظر رو دارین؟؟ مثلا دوست دارم در یخچال رو بکوبم به دیوار...یا برم دستم رو بندازم تو سطل برنج و برنج خام بخورم...خوردین تا به حال؟؟ نمی دونین چه حالی می ده...
زیر دندون یه صدایی می خوره.....خیلی خوشمزه اس...اما مامان وبابا منو دعوا می کنن.یا دوست دارم راه آب آشپز خونه رو بکنم و دستم رو بندازم توش....بابا بابک همه رو چسب کاری کرد اما فکر کرد خیلی زرنگه مثلا"..من خیلی ازش زرنگترم ...همه اش رو در آوردم.اگه نذارن من برنج خام بخورم سریع می رم سراغ راه آب آشپزخونه...اگه نذارن می رم سراغ روشن خاموش کردن تلویزیون... یا از رو مبل می رم رو صندلی غذاو می شینم توش.نمی دونین مامانم چقدر می ترسه.....
یا می رم زیر میز و از اونجا اون سیم برق سه راهی رو روشن خاموش می کنم ویا حتی گاهی پریزش رو می کشم ودوست دارم کارهای خطر ناک کنم.اونوقت یا باید سوئیچ ماشین نشونم بدن که بیام بیرون یا دوربین دیجیتال مامانم .اما وقتی میام بیرون می بینم از هیچکدومشون خبری نیست
.گولم می زنن.
بعدش که لجم می گیره می رم سراغ آینه میز توالت مامانم که یه بار سابقه شسکستنش رو داشتم.الان از اون بالا پیچش کردن اما پایینش رو میز توالت آزاده و من با یه تکون اگه کسی جلوم رو نگیره راحت می ندازمش.دیگه در اتاق خواب ماما بابا قفل می شه تا مبادا من برم وتجربه قبلی رو دوباره تکرار کنم.![]()
از مامان بگم که تو حموم من به هرچی دست می زنم انگشتش رو می یاره بالا و می گه
نه....مثلا می خوام از آب تو وانم بخورم...یا در توالت فرنگی رو باز کنم ودستم رو بندازم توش....مگه کار بدیه؟؟یا دستم رو بندازم تو راه آب . زمانی که دیگه مامان لیلا منو خشک کرد و پوشک پوشوند اونوقت شیر آب بغل دست توالت فرنگی رو با یه حرکت طوری باز می کنم که از سقف رو سرمون شرشر آب سرد می ریزه.حالا شما بگین کار من بده مگه؟؟؟حالا یه کم بی خوابی رو سر مامان وبابا می ذارم دیگه قرار نیست بی حوصله باشن وهمش در برابر این کارهام عکس العمل منفی نشون بدن.مگه نه؟؟؟![]()
نمی دونم چرا مامان بابا وقتی می خوان برن بیرون منو نمی برن.می گن شیطونی می کنم.چند روز پیش مامان بابا می خواستند برن بیرون تا مامانم برای عروسی پسر داییش لباس مجلسی بخره.اولش نمی خواستن منو ببرن.اما دلشون برام سوخت که از صبح تا شب خونه هستم.به خاطر همین منو بردن.منم خب دلم نمی خواست تو مغازه بند بشم.هی می گفتم د..ده...و می دوییدم به سمت بیرون .حالا تصور کنین مامان تو اتاق پرو منتظره بابا بابک ببینه ونظر بده و از بابا بابک خبری نیست.
حالا شما قضاوت کنین...من کار بدی کردم می خواستم برم دده...؟؟

این عکس بالاییه من با دوستم آریا هستیم که گفته بودم روبه روی خونه مادرجونم خونشونه وبابا صبح جمعه منو آورد تو خیابون تا باهاش بازی کنم.مامانم ازبالای پنجره ازماعکس گرفت.ای مامان فرصت طلب
اینجا می بینید همچین که از دده میام خونه تو بلندی ها سیر می کنم.![]()
این هم آخرین اکتشافات من![]()
سلام
اگه راهی هست که بچه ها یه کمی بیشتر بخوابند تو رو خدا بهم بگین.آخه آرین خوابش خیلی کمه.نمی دونم به کی رفته؟به من که نرفته.چون من همیشه اینطوریم
.مثلا دیروز بعدازظهر بعد از مدتها بابک یه کمی زودتر ومن یه کمی دیرتر اومدم تا باهم بیایم خونه.آرین هم خوابش می اومد.موقع ناهار خوردن صدبار بالشش رو آورد بهم داد.من هم نفهمیدم چطوری غذا خوردم.سریع رفتم خوابوندمش .اما...تا اومدم بخوابم ودلی از عذا در بیارم بعد از نیم ساعت بیدار شد.هرچی خواستم حتی یه چرت بزنم تا حالم بهتر شه هنوز چشمهام گرم خواب نشده می یومد و می پرید روی من.یه کم عمو پوررنگ نگاه می کرد یه کم می اومد تو اتاق و می پرید رو سرمون.دیگه بی خیال هرچی خواب و کم خوابی شدم.دوتا شیر قهوه درست کردم تا خوابمون بپره .اما انگار دیاز پام بهم تزریق کرده بودند.چون نیم ساعت بیشتر نخوابیده بود من امیدوار بودم که شب زود می خوابه ومن هم می خوابم.اما نشون به اون نشون که تا دیر وقت نخوابید.من وبابک هردوتا پنچر بودیم
.چراغهای خونه رو خاموش کردیم. دیدم آرین دوید به سمت سالن و چند لحظه ای گذشت وهیچ صدایی نیومد.آخه این ورووجک تو تاریکی بی سر وصدا چیکار می کنه؟؟؟یه آن نگران شدم که مبادا خودش رو پرت کنه یا یه جورایی به شومینه دست بزنه...رفتم تو سالن دیدم تو تاریکی محض نشسته رو صندلی خودش وتکون نمی خوره.باهمون صندلی بلندش کردم آوردم تو اتاق خوابش.دوباره صندلیش رو برداشت ودویید.خلاصه یه داستانی دیشب داشتیم ما. ![]()
اینم عکس دیشبه .به جای خوابیدن می خواست به عروسکش شیر بده بخوره.
بچه م فول انرژی بود اون وقت شب![]()
امروز ششم آذر تولد مادر جون آرینه.نمی دونم چطور می شه زحمات مادرها رو جبرانکرد.زحماتی که اول برای من وحالا برای پسرم کشیده.واقعا جبران نشدنیه.امروز قرار شده کیک و شمع بخریم وبریم پیش مادر جون و حسابی سورپرایزش کنیم.جای همتون خالیه.
![]()
مادر جونم امیدوارم صد سال دیگه هم زنده باشی و سالم وشاد باشی و امیدوارم بتونم وقتی بزرگ شدم گوشه ای از زحماتت رو جبران کنم.
سلام به همه
اول از همه از صفحه دسک تاپ سیستم اداره شروع کنم بهتره.آرین وقتی بزرگ شد ببینه که عکسش بک گراند سیستم مامان لیلا شده بود.
![]()
یادم میاد دو سه سال پیش که هنوز آرین نبود یه همکار داشتم که خیلی واسه این چیزها غر می زدو خیلی هم در عین حال شوخ بود.یه پسر دو ساله داشت.هر وقت در مورد سیستم کاری وحال وآینده صحبتی به میون میومد می گفت: "در آینده که ما عروس دار شدیم اونوقت عروسهامون بهمون می گن واه واه شما چطور هر روزشال وکلاه می کردین می رفتین سر کار؟؟چه بی کلاس بودین شما." اونوقت می گفت: "باید از بین شماها دختر بگیرم تا بهشون بگم مامان شما هم همینطوری بود".همش می گفت وحرص می خورد.گاهی می گفت "باید حتما برم کلاس زبان.چون ممکنه عروسم بعدها با پسرم انگلیسی صحبت کنه واونوقت من متوجه نشم اونا چی می گن."
اما همیشه نظرم اینه که نباید ناشکری کرد.درسته که کار کردن هزار دنگ وفنگ داره .هزار ویک استرس داره.درسته که حقوق ها کمه.اما همیشه ودر هر حال که هستی همیشه شکر گذار باش.
یه کمی از آرین بگم براتون.اونقدر شیطون شده الان گیر می ده به در یخچال که بازش کنه .اگه هم بازش کنه محکم می کوبه به گاز که کنارشه.بعدش حمله......دودستی و تلاش و زور فراوون واسه اینکه پیروز بشه.دیگه نزدیکه تو یخچال مچ بندازیم.تا در یخچال رو به هر زحمتی می بندم مپره و می ره سراغ همون کابینتی که نمی شه کش بست بهش و یه دونه ای هست.تا می رم جلوی کابینت دوباره همون لحظه می پره جلوی یخچال ...تا می رم جلوی یخچال دوباره و دوباره و...این پروسه چندین وچندبار اجرا میشه.نقطه ضعفمون رو فهمیده دیگه.حالا دیدین چه ورووجکی شده؟؟هیچکس جرات نمی کنه در ورودی رو باز کنه.مطمئن باشین اولین کسی که میاد بیرون از در آرینه.قربونش برم الهی با همه شیطنت هاش.
هر شب قبل ازخواب هم مراسم آرین و مامان وبابا همچنان ادامه داره...می دونین که مراسمش به چه شکله؟؟یه بار گفته بودم.همه چراغهای خونه خاموش...مامان وبابا هم خودشونو می زنن به خواب...اونوقت آرین حسابی دورش رو می زنه...گاهی می ره توسالن وهیچ صدایی ازش نمیاد ونگران می شم...اما خلاصه بعد از دویدن ها و چرخ زدنهای حسابی میاد وبالش رو می ده به من ...یعنی می خوام بخوابم...قربونش برم با اون حرکات بامزه ای که داره.

آرین به ندرت پیش میاد که بشینه جایی.یا واسه تنوع یا اینکه دیگه فول شیطونی شده باشه.من هم از فرصت استفاده کردم ![]()








