تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker من و پسرم آرین <

سلام

چند روز که تعطیل  بود با مرخصی و اینها تقریبا فکر می کنم 10 روزی تو خونه بودم.البته نصفش رو خونه خودمون ونصف دیگه اش رو خونه مامانم بودم.وقتی رفتیم خونه مامانم تازه تونستم یه کمی برم تو برف و آدم برفی و از این حرفها دیگه. حیف شد که فرداییش دیگه روش پر برف بود وگرنه حتما عکسش رو می ذاشتم.

یادش به خیر اون روزها.روزهای کودکی رو می گم.یه خونه دوطبقه بزرگ داشتیم که اگه پایین بودی اصلا از طبقه بالا خبری نداشتی.یه حیاط بزرگ با یه عالمه درخت .از سه سالگیم تا 17 سالگی زندگیم رو اونجا بودیم.اونقدر خاطرات قشنگ از اون خونه تو ذهنم نقش بسته که هنوزم که هنوزه با اینکه اونجا رو خرابش کردن وآپارتمان ساختند باز هم حداقل هفته ای دو سه بار خواب اون خونه رو می بینم.یعنی در زمان حال حتی بابک هم تو خوابم هست و تو اون خونه هستیم.جالب اینجاست خواهر وبرادر من هم که از من بزرگترند هنوز خواب اون خونه رو می بینند.فکر می کنم روحمون اونجا شکل گرفته.......این رو می خواستم بگم.......اون موقع که برف می بارید خب من که هنوز مدرسه نمی رفتم اما خواهر وبرادر بزرگم تعطیل می شدند.اونوقت ساندویچ هایی که مامانم برای مدرسه رفتنشون درست کرده بود رو باهم نصف می کردیم.می رفتیم رو پنجره برف رو تماشا می کردیم و نوش جان می کردیم.نمی دونم چرا مزه اون ساندویچ ها اونقدر برام خوشایند بود که هنوزم خاطرم مونده.اتاق برادرم طبقه بالا بود. می رفتیم رو پنجره و از نماهای مختلف بارش برف رو تماشا می کردیم. یادم میاد همیشه شبهای برفی "خوراک زبان" مامانم براه بود.انگار همه چیز در آستین داشت.یا اینکه آبگوشت واز این غذاهایی که تو برف خیلی فاز می ده.حیف که اون روزها  فقط خاطره شده و من و خواهر وبرادرم از هم دوریم و سالی چند بار می تونیم همدیگر رو ببینیم.هر جا هستند سلامت باشند انشاله.

حالا برسیم به آرین. این ماما  ماما  گفتن آرین دلم رو برده دیگه.این چند روزه اونقدر بهم عادت کرده راستش رو بگم تازه متوجه شدم مادر بودن یعنی چی.هر جا می رفتم دنبالم می اومد و می گفت ماما     ماما ...آخ اگه بدونین چقدر خوردنی می شد اون لحظه.گاهی هم " ایلاه" صدام می کنه.

یه ماشین سفید رنگ مسابقه ای براش خریده بودم .همون روزهای اول چراغش رو با سیمهاش کشید بیرون .الان هر کی ازش بپرسه آرین ماشینت رو کی خراب کرده می گه  بابا بابه...بیچاره بابا بابکش ...  

ازش بپرسیم آرین مرغه چی می گه؟؟؟  می گه قد قد قد قد قدا

                        گربه چی می گه؟؟؟              ا́ ووووووو......

                         ب ب  یی چی می گه؟؟؟      ب ...ب́.....

هرجا پتو یا پنبه وچیزی شبیه اون می بینه می گه  ا́ ووووووو....

از هر چیزی که بترسه می گه "هوو"

                       مادر جونش رو صدا می زنه "ما"

                       لیندا رو هم صدا می زنه     "دی دو"

بعد از چند روز تعطیلی فکر کردم ممکنه آرین لج بیاره ومنو بخواد .به خاطر همین یه تفنگش رو که خیلی دوست داره بردم خونه مامانم وقایمش کردم.اونوقت یه چندتا دونه پفک هم یه جایی قایم کردم.بعدش یواشکی به مامانم گفتم که اگه آرین اذیت کرد اول اون تفنگ رو بهش بدین .اگه بازم اذیت کرد اون پفک رو بهش بدین.حالا بشنوین از فردای اون روز:      مامان گفت اول که دیدم آرین شروع کرد به شیطونی کردن گفتم لیندا برو تفنگش رو بیار . اونوقت قبل از اینکه بیاره آرین دست مامانم رو گرفت وبرد همونجا که چندتا دونه پفک قایم کردم ونشون داد وگفت اول اینو بده....می بینین تو روخدا ...معلوم نیست از کجا فهمیده که من این دوتا سوژه رو براش گذاشتم.انگار منتظر بودو من فکر می کردم حواسش به حرفهامون نیست.

از همه شماها که لطف می کنین و به ما سر می زنین خیلی خیلی ممنونم.

--- لیلا جون شینگول مامان وباباخیلی سعی کردم نظر بدم اما صفحه نظراتت باز نمی شه.یه وقت نگی بی معرفت هستم.

---  مامانی ورووجک اگه در مورد اون کتابه نوشتی بهم اطلاع بده چون هر کاری کردم صفخه نظرات شما هم باز نشد.

---ببخشید این دفعه عکس نذاشتم.کلی عکس جدید دارم اما چندروزه که می خوام کابل دوربین رو بیارم یادم می ره...

 

 

نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 12:42 | لینک ثابت |

سلام

 

امسال زمستون صبح هاخیلی برام مشکل تره از پارسال.نمی دونم شماهایی که شرایط منو دارین هم همینطورین؟اگه بدونین دوست دارم بمیرم ولی صبح بابک منو بیدار نکنه.گاهی پیش میاد که بعد از یه شب تا صبح بیداری کشیدن تازه یه ربع هم نمی شه که چشمام گرم خواب می شه بابک بیدارم می کنه که بریم دیر شد.جالب اینجاست که اداره ما ساعت کاریش 5/7 تا 8 صبحه  اما بابک خان سحرخیز باید ساعت 7 سرکار باشند..به خاطر همین باید صبح مثل جسد از همه همکارام زودتر برم سر کار.همه بهم می گن تو که اینقدر کم خوابی داری چرا اینقدر زود میای اداره و فکر می کنن من خل وچل شدم که با اون قیافه شب تا صبح نخوابیده و defult قبل از همه می رم سر کار.خیلی جالبه نه؟؟ تازه بابک کلی سرم غر می زنه که روزهایی که تو مرخصی می گیری من یک ربع مونده به هفت سر کارم حاضرم.می بینید؟ من هم اگه شب تا صبح تخت بگیریم بخوابم صبح سرحال و سحرخیزم و 6 صبح هم می تونم برم اداره.به خاطر همین بعضی از صبح ها که خیلی بهم سخت می گذره مثل امروز دوست ندارم باهاش حرف بزنم.یا به اصطلاح قهر می کنم.اون قدر مزه می ده .

چند روز پیش عروسی پسر داییم بود.عروسیش بدک نبود .جاتون خالی بود. چقدر به یه محیط شاد نیاز داشتم.روحم خیلی خسته بود.با اینکه شب ساعت 3 خوابیدم و 6 پاشدم اما صبح با یه نشاط خاص رفتم اداره واصلا هم احساس خواب آلودگی نمی کردم. خیلی برام جالب بود که اینقدر سرحال شده بودم.البته آرین رو گذاشتیمش خونه اون یکی مامان بزرگش.اگه می بردیمش فکر کنم تو این سرما باید می رفتیم بیرون سالن ودنبالش می دوییدیم.و اونوقت به جای refresh  شدن فکر کنم upload  می شدیم.وقتی آماده شدیم برای رفتن به عروسی آرین خرابکاری کرد.بابک شست وتمیزش کرد.تا اومدم پوشکش رو ببندم دویید رفت و یه جیش ناقابل رو فرش و ... حالا فکر کنین با لباس عروسی و موهای درست شده و... یه اسکاج وپارچه آوردم و شستم و سابیدم .مردم زنده شدم.حالا از اینا گذشته ......اگه بدونین آرین چقدر قشنگ می رقصه.وقتی داره می رقصه بهش می کم آرین جون قـــر بده اونوقت جاتون خالی .نمی دونم از کی یاد گرفته . Too Happy 2 

یه کلمه جدید هم اضافه شد ... دو ده(بر وزن همون گربه) = گربه   اونقدر هم بانمک می گه. هم به جای میو می گه اوووووه                                                                 
بابک یه آلبوم داره که عکسهای نوجوانی و دانشجویی ودوران سربازیش توشه.دیشب آرین نگاه می کرد و هر جایی بابک به هر سنی و قیافه ای که  الان تغییر کرده می دید انگشت می ذاشت روش و می گفت بابا بابه...مخصوصا عکسهای سربازیش که یه عالمه ریش داشت.تشخیصش خیلی سخت بود.قربونت برم من الهی مامانی با اون دقتی که داری.                                                    


  

                       My new Bling
نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 9:0 | لینک ثابت |
 
business articles