سلام
نمی دونم اینطوری که می گم شما هم هستین یا منحصر به فرده؟وقتی شماها به بچه هاتون نگاه می کنین احساس نمی کنین که پاک ترین وزیبا ترین موجود روی زمین از آن شماست.شاید من خیلی خودخواه شدم که این احساس رو دارم.اما آرین جون هیچ وقت نمی تونم احساسات خودم رو در موردت به زبون بیارم.با اینکه اینقدر شیطونی می کنی و باعث می شه منو بابک از کوره در بریم. اما بازم شیرین هستی برامون.اگه بدونی هر وقت از اداره میام و می بینمت که رو پنجره یه کله کوچولو با موهای فرفری وایساده وداره بچه های مدرسه رو نگاه می کنه چه احساسی دارم.دوست دارم از همونجا بیام بالا و ببوسمت.اما وقتی که بیام بالا حسابی خودت رو لوس می کنی.یا کیفم رو می خوای یا گوشی موبایل ویا روژ لب و...که من هم از خیر همه اونا می گذرم.جالب اینجاست که مادر جونت می گه تا قبل از اومدن من بچه خوبی هستی اما تا من از راه می رسم شروع می کنی به نق زدن و یادت میاد که خوابت می یومده.هرجای از بدنت که درد بگیره یا به جایی بخوره میای پیشم و می گی بووه ومن تا بوس نکنم ول کن قضیه نیستی که نیستی.اولش آدم می ترسه که نکنه واقعا دردت زیاده اما بعدش می فهمم که بازیگر خوبی هستی مامانی.دلت می خواد مامانت بوست کنه بهانه می یاری.
آرین نازم می دونم من خیلی مادر بی رحم و سنگدلی هستم که تو رو می ذارم ومی رم اداره.با اینکه می دونم خونه مادرجونت خیلی لی لی به لالات می ذارن اما صبحهایی که می برمت اونجا وتو بیدار می شی و می فهمی من دارم می رم اون صدای دده گفتنت دلم رو می لرزونه و احساس می کنم در کمال بی رحمی تو رو می ذارم ومی رم.گاهی با خودم فکر می کنم کاش می شد یه کمی دیر تر می رفتم تا آرین بخوابه وگریه نکنه.مامانی دیگه کم کم بعد از عید باید بریم مهد کودک اونجا پر از نی نیه.خداکنه برات جالب باشه وراحت اونجا رو بپذیری تا کمتر من وخودت رو عذاب بدی.
آرین جون بارها تو پستهای قبلی نوشتم و اینجا هم می نویسم که روز به روز که می گذره بیشتر دوستت دارم و شیرینتر وبامزه تر وتو دل برو تر می شی مامانی.فکر کنم احساس من احساس همه مامانها به بچه های نازشون هست.وقتی صدام می زنی ماما دوست دارم این لحظه ها رو ثبت کنم تا همیشه یادگاری بمونه برام.
باورم نمی شه داره دو سالت می شه.یادم میاد دو سال پیش همین روزها دیگه مرخصی گرفتم و داشتم حسابی خودم رو برای ورودت(۸ اسفند) آماده می کردم.همش بهت می گفتم آرین جون یه وقتی زودتر نیای بیرون .سروقتت بیا عزیز دلم.این روزهای آخر دل تو دلم نبود که بدونم چه شکلی هستی.دیگه حوصله ام سر رفته بود از بس خوابیده بودم و استراحت کرده بودم.دیگه از تیپم خسته شده بودم.دوست داشتم لاغر باشم و لباسهای خوشکل بپوشم.خیلی شبها خوابت رو می دیدم.اما تو با اون نی نی های تو خوابم خیلی فرق داشتی.
یادم میاد دوسال پیش این موقع اونقدر دیدنی بودم.مثل توپ شده بودم.یه پالتوی گشاد داشتم که تو اداره اونو می پوشیدم.حتی اگه گرمم هم می شد و داشتم می پخنم اونو از تنم در نمی آوردم تا ناموزونی هام زیاد هم دیدنی نباشه.می رفتم پیش رئیس سازمان مون تا کارها رو تحویل بدم اگه بدونی اونجا چه تکونهایی می خوردی مامان جون.شکم مامانت مثل موج دریا حرکت می کرد و من هم این شکلی شده بودم.![]()
یادم میاد آخرین روز برای رئیس سازمانمون زنگ زدم و ازش اجازه گرفتم که می رم تا چهار ماه دیگه اونوقت می دونین بهم چی گفت؟بهم گفت خب به سلامتی ان شاله .حالا طبیعی دیگه نه؟
قیافه من اینجوری شده بود![]()
![]()
(اونوقت به قول همکارام باید می گفتم که نه حاج آقا سزارینه)
اما گفتم بله و قیافم اینجوری شده بود
فکر کنم اگه می گفتم سزارین اونوقت ازم توضیح هم می خواست که چرا؟اونوقت باید براش تشریح می کردم که دلیلیش چیه..می بینی تو رو خدا؟؟؟؟؟![]()
![]()
خیلی خیلی دوستت دارم آرین جون.هم من هم بابا بابک.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:50 توسط لیلا
امروز ۲۴ بهمنه .یادم میاد سال ۸۱ یعنی ۵ سال پیش ۲۴ بهمن روز پنچ شنبه بود.روز قبلش یعنی ۲۳ بهمن عید قربان بود و بله برون ما.و روز بعدش قرار یه عقد خصوصی گذاشته شد تو خونه ما که فقط فامیل دست اول حضور داشتند.البته این برنامه از قبل چیده شده بود.تا روز جشن ازدواجمون که موند برای ۱۴ شهریور سال بعد.یادم میاد این دو روز رو مرخصی گرفته بودم.خاطره اون روزها رو هرگز از یاد نمی برم.اون روزها رو که چقدر بابک عجول بود برای رسیدن به امروز.یادم میاد امشب که رفت خونه بلافاصله برام زنگ زد.و صبح فردا هم تو خونمون سبز شد
.اولش تعجب کردم اما دیگه برام عادی شد.عجول بودن و کارهای سورپرایزیش همش برام قابل پیش بینی شد.یادم میاد قبل از اون وقتی تو کافی شاپ قرار می ذاشتیم همیشه بابک نیم ساعت زودتر می اومد و من هم نیم ساعت دیرتر.یعنی یک ساعت منتظرم می موند تا بیام
.من هم بهانه ترافیک و...دیگه خودتون وارد هستین.خوش قول بودنش هم یه مشکلیه ها...چون من همیشه دیر آماده می شم و بابک زود .حالا فکر کنین بنده خدا چقدر تو ماشین باید منتظر من بمونه تا بیام.
به هر حال
بابک جون این روز خاطره انگیز رو بهت تبریک می گم.امیدوارم و از صمیم قلب برات آرزو می کنم همینطور که تا حالا موفق بودی بازم بیش از پیش اول سلامت وشاد و بعد موفق وسر بلند باشی.چه تو خونه چه تو محل کار واجتماع و...
....لیلا و آرین کوچولو ....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:5 توسط لیلا
چقدر این بچه ها بانمک و دلنشین هستند.دیشب آرین تو بغل من لم داده بود و داشتم بهش شیر می دادم.اونوقت سرش رو نازی کردم وچسبوندمش به صورتم و همینطور نازش می کردم.ناخودآگاه براش اینو می خوندم: قربون چشمهاش برم من...قربون موهاش برم من...قربون لبهاش برم من همینطور یکی یکی می گفتم.....اونوقت قربون هرچی که من می رفتم رو نشون من می داد.اگه بدونین چقدر نازنین این کار رو می کرد من که همینطور می مردم براش.![]()
حالا بهتون بگم یه شعری هست که بابک از خودش در آورده و از زمان نوزادی آرین هر موقع گریه می کرد براش می خوند.البته با یه آهنگ خاصی : 1و2و3 زنگ مدرسه... آقا آرین ..این مرد کوچک..می ره مدرسه... می ره مدرسه.اونوقت من هم ورژن جدیدش رو درست کردم.........این خاله لیندا...دختر بزرگ ...می ره دانشگاه... می ره دانشگاه. این بابا بابک ...پسر بزرگ....می ره اداره....می ره اداره..
بعد از بیرون دادن ورژن جدید هر وقتی که شروع می کنم به خوندن 1و 2و 3 نمی ذاره بخونم می گه "دی دو..دی دو"یعنی اون قسمت خاله لیندا رو بخون...یا اینکه می گه "بابا بابه"یعنی اون قسمت بابا بابک رو بخون هرکی که نباشه و دلش براش تنگ بشه همون رو می گه.دیدین چه ناقلا شده. ![]()
این هم از عکسهایی که تو پست قبلی قولش رو داده بودم.

جمعه پیش رفتیم خونه یکی از فامیلهای مامانم که یه مهمونی خانومانه بود و تنها نامحرم این مهمونی آقا آرین بود.اولش که ساکت مثل آقا ها پیشم نشست اما بعدش شروع کرد به شیطونی وبپربپر روی مبلشون.بعدش قندون و نباتی وهمه رو خالی رد رو فرش.یه کم دیرتر شروع کرد به پرت کردن میوه و...خلاصه همه رو جمعشون کردم و بردمش رو میز گذاشتم. کار من تو مهمونی فقط عذر خواهی از دیگران بود.این آقا آرین ما وقتی دید که دیگه چیزی رو میز نیست شیشه میزشون رو برداشت .خلاصه اینکه آبروی منو برد.نمی دونم بچه های شماها هم اینجوری شیطونن؟؟؟؟
اینجا دیگه کارشو کرده.ببینین چه قیافه رضایتمندانه ای!!!!!
حال بگین ببینم پست قبلی که بی عکس بود جبران شد دیگه؟؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:28 توسط لیلا








