اگه بدونین سرم چقدر شلوغه.از یه طرف مهمونی پس فردا که هنوز هیچ کاری رو آماده نکردم.از یه طرف درس و پروژه بابا بابک که همش ماشین دست خودشه و تو این شب عید من بیچاره ![]()
البته امروز اصرار می کرد ماشین رو ببر اما دیگه جلوی اداره جای پارک نبود.حالا فکر کن یه عالمه کار انجام نشده...شرکت در مراسم سالگرد پدر نادیا جون ...بعد از اون مستقیم به سمت آرایشگاه...اونم با لیندا ومامانم....حالا باید کلی از بابک خواهش کنم که آرین رو نگه داره تا من با خیال جمع برم آرایشگاه و یه کمی هم به سر رو روم برسم.پس امروز هم می گذره و فقط یه فردا می مونه برام واسه مهمونی چهارشنبه.کم کم دارم استرس می گیرم.فردا شب هم که چهارشنبه سوریه و آخرین روز کاری.باید بشینم منتظر تا شب که بابک اینها کی حسابهارو می بندند تا بریم بیرون ویه کمی آتیش بازی و....
راستی امروز هم تولدمه.مامانم می گه اون سالی که به دنیا اومدی شب چهارشنبه سوری بود.من هم یه کمی نموندم اقلا اون ور سال به دنیا بیام.![]()
دیشب رفتیم یکی از مهدهای نزدیک خونمون و صحبت کردیم برای بعد از عیدببرمش اونجا.حالا دعا کنین که خوشش بیاد و دوست داشته باشه اونجا رو.
برام دعا کنین که کارهام همه روتین بشه.از همین حالا پیشاپیش سال نو رو به همه شما دوستهای مهربونم تبریک می گم.امیدوارم سال آینده از همه سالهای پیش براتون بهتر باشه.آمین![]()
راستی تا چهارده فروردین نمی یام اداره.
اما از تو خونه سعی می کنم بهتون سر بزنم.![]()
باز هم می گم سال نو مبارک.
خیلی خیلی ازتون ممنونم بابت تبریکهایی که برامون نوشتید.مرسی![]()
![]()
![]()
همونطور که قبلا نوشتم جشن تولد آرین رو بذارم ۲۹ اسفند آخرین روز سال بگیرم .چون بیست وهفتم هم تولد خودمه دوتا یکیش کردم.گفتم بذار یه شب قبل از سال نو شاد باشیم و دور هم تا ان شاله سال جدید رو همه با خوشی آغاز کنیم.امیدوارم برای همه همینطور باشه.آمین![]()
روز ۸ اسفند (روز تولد آرین)بردمش آتلیه و این هم عکسهاش:
من که عاشق اون عکس اولش شدم.نمی دونم نظر شما چیه؟این هم لباس عیدشه .یه کفش کرم هم براش خریدم.حالا نمی دونم بهش میاد یانه؟
تو خونه عکسش رو بهش نشون می دم و ازش می پرسم این عکس کیه؟؟می گه اویَن(یعنی آرین)
ازش می پرسم آرین مامان صبح ها کجا می ره؟ می گه:ایلاله(یعنی اداره)
ازش می پرسم آرین مامان پسره یا دختر ؟می گه دودَل (یعنی دختر)
خلاصه فکر کنم با تموم شدن دوسالگیش طلسم حرف نزدنش داره می شکنه و کم کم زبونش داره وا می شه.تا بعد فعلا بای...
تولدت مبارک عزیز دلم ![]()
یک سال دیگه گذشت و تو دو ساله می شی مامان جون.اگه بدونی چقدر دوستت دارم.اگه بدونی چقدر تو این دوسال تو دل مامان و بابا جا باز کردی.اگه بدونی که شدی همه زندگیمون.مامان قربونت بره که اینقدر بزرگ شدی .
مامان جون .امسال هم نمی شه روز تولدت برات جشن بگیرم.اما شاید تولد من (۲۷ اسفند) رو با تولدت تو یه روز بگیرم.چه حالی می ده نه؟؟ یا اگه نشد می ذارم سوم یا چهارم فروردین .یه عالمه آهنگ تولدت مبارک هم دانلود کردم که دیگه همه چیز جوره جوره.

اسفند ۸۴ اسفند ۸۵ و ... اسفند ۸۶
عکسهای ناناز مامان از فروردین تا اسفند ۸۶(۱۲ تا ۲۴ ماهگی)
این ماشین کادوی تولد آرین از طرف مادر جون و مامان وبابا بابک
اگه بدونین وقتی می خواستیم بخریمش آرین توش نشسته بود و بیرون نمی اومد.وقتی به زور بغلش کردیم چی کار که نکرد.هرچی براش توضیح می دادم که مامان جون این ماشین رو برات خریدیم.تو باید بیای بیرون تا بیارنش برامون توماشین.خلاصه متوجه شد اما همچنان تلاش می کرد.جالب اینجاست وقتی گذاشتیمش پشت ماشین دائم پشتش رو نگاه می کرد ببینه ماشینه هست سرجاش یا نه....





