سلام
آرين ديگه از چهاردهم فروردين مي ره مهد كودك. جريان از اين قرار بود كه همسايه مامانم يه پسر سه سال ونيمه دارند كه اسمش آرياست.روزهايي كه آرين خونه مادر جونش بود هميشه از رو پنجره با هم خوش وبش مي كردند.خيلي همديگر رو دوست دارند.ازشش ماه پيش آريا رفتش مهد.من به خاطر دلايل امنيتي كه خودتون مستحضر هستين ترجيح دادم كه همون مهد ببرمش تا به عشق آريا بهانه اي نگيره و بمونه.روز اول با مامانش قرار گذاشتيم جلوي مهد همديگر رو ببينيم.آرين وآريا دست در دست هم وارد مهد شدند و وقتي ديد كه اونجا ني ني هاي ديگه اي هم هست كلي خوشش اومده بود. من رفتم اتاقهاي مهد رو ديدم و داشتم با يه مربي اونجا صحبت مي كردم .يه بچه كه از آرين بزرگتر بود تو اون اتاق خوابيده بود.ديدم آرين رسيدو بدون اينكه نگاهي به من بندازه رفت اون بچه رو بوسيد و سرش رو گذاشت رو بالشش و پتوش رو هم انداخت رو سرشون.بچه از خواب بيدار شده بود و با تعجب نگاه مي كرد.خلاصه اينكه كلي خنديديم.
اون روز من آرين رو يك ساعت گذاشتم و بعد رفتم دنبالش.روز دوم هم به همين شكل.اما الان چون از صبح زود مي برمش سعي مي كنم يكي دو ساعتي مرخصي بگيرم و زودتر برم بيارمش. صبح كه بيدارش مي كنم دلم خيلي براش مي سوزه.بچه ام دلش غرق خوابه.براش موزیک می ذارم.شیر بهش می دم . پوشک و لباسش رو عوض می کنم.بهش می گم آرین جون می خوایم بریم پیش نی نی ها.اما چون دلش خواب می خواد می گه نه.
چون من صبحها ساعت ۷ می برمش کسی جز مربیش اونجا نیست تا کم کم بچه ها بیان.امروز دلم یه جوراییه.گاهی فکر می کنم چقدر بدجنس هستم که فرستادمش مهد.گاهی هم فکر می کنم تو جمع بچه ها بودن براش خیلی لازمه.به هرحال هم به دلداری شما نیاز دارم هم به دعاتون برای راحتتر پذیرفتن این سیستم زندگی برای آرین .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:48 توسط لیلا
اول از همه سال نو مبارک.برای همتون آرزوی سال خوش دارم.
همونطور که گفته بودم ۲۹ اسفند برای آرین یه جشن تولد کوچولو موچولو گرفتم.ناگفته نماند که علاوه بر آرین کلی هم خودم کادو گرفتم .جای همتون خالی بود.شب خوبی بود به خصوص اینکه فرداش سال تحویل بود و دوباره قرار بود همدیگر رو ببینیم.اما خیلی خیلی خسته شده بودم دیگه.
ساعت حدود ۳ با بابک رفتیم کیک تولدش رو خریدیم.چه روزی بود مردم همه در شور و شوق عید بودند.همه شنگول ومنگول...به هرحال جای همه خالی بود.
این آرین شیطون بلا از بس شیطونی می کرد به زور جلوی کیک نگهش داشتیم.جو گرفته بودش حسابی![]()
این هم از دسترنج بنده.نمی خوام تعریف کنم اما بهتون بگم که کلی خسته شدم.سبزی پلو ماهی هم به خاطر عید درستش کردم.البته ماهی هم شکم پر بود.جاتون خالی واقعا...
این عکس مال دیروزه که رفتیم یه کمی گشت وگذار...آرین هم کلاه دختر خاله پریسا رو گذاشته رو سرش و به هیچ وجه حاضر نبود بهش پس بده.![]()
فعلا بای![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:18 توسط لیلا








