همیشه به قیافه شناسی خودم خیلی معتقد هستم
.مربی آرین رو که همیشه می دیدم می خواستم به خودم بقبولونم که خوبه.از کارش خیلی راضی بودم. ناگفته نمونه دیگه کارش رو بیشتر از این مربی جدیده قبول داشتم.اما قیافش مثل آدمهای عصبی بود.لبخند می زد اما انگار اعصابش خورده.همین مورد همیشه نگرانم می کرد
.از اول تیر دیدم مربی عصر میاد و دیروز متوجه شدم انگار دزدی کرده بود.بعدش هم به بعضی از مامانها زنگ زده وگفته که اینجا بچه هاتونو می زنن.حالا من دیگه نمی دونم چی باید بگم.اما اگه آرین رو می زدند مطمئن هستم که بهم می گفت.درضمن اگه اینطور بود دیگه با میل خودش نمی رفت .مگه نه؟
(اما یه کمی هم نگران شدما)
چند روزه که موهای ژولی پولی آرین رو می خوایم ببریمش کوتاه کنیم امانمی دونم چرا وقت نمی شه. اگه بشه امروز دیگه حتما باید ببریمش.
بازی دوست دارم ها و دوست ندارم ها:
1- عاشق جشن و مهمونی وعروسی های با شکوه هستم.حالا باشکوه هم نشد نشدا...یه جوری باشه که حسابی بهم خوش بگذره و اکتیوم کنه.با اینا روحیه می گیرم و حسابی Refresh می شم. ![]()
![]()
2- از مسافرتهای کوتاه یا حتی پیک نیک هایی که جمعمون جمع باشه خیلی لذت می برم.با اینکه زیاد اهل پیاده روی نیستم اما عاشق کوهنوردیم.
3- یه شام رومانتیک تو یه رستوران شیک و خلوت با یه شمع روی میز همراه بابک با آرامش چقدر دلچسب می شه.مثل اون روزهای نامزدی.{نه مثل دیشب که از shawermaشاورما(توصیه می کنم هرجای ایران گذرتون خورد ازشون ساندویچ نخرین ) چون همه محتویاتش منتقل شده بود تو پاکتش همچنین با صدای گریه آرین (موزیک متن)نوش جان کردیم}.![]()
4- زمانی که جیبت خالی می شه و نشستی تو اداره یه وقت می بینی یه فیش پاداش خوشکل برات آوردند.البته اگه مبلغش ضدحال نباشه.![]()
5- یه ویلا کنار دریا با ساحل اختصاصی که هر وقت دوست داشته باشم برم اونجا.شب تا نزدیکی های صبح کنار دریا آتیش روشن کنیم و یکی گیتار بزنه و بقیه بخونند
.اونوقت صبح که از خواب بیدار بشیم رو ایوون بساط صبحونه مفصل به را باشه همراه نسیم دریا و عطر گلهایی که خودم کاشتمشون.
6- دوست دارم من ومامانم دو تا آپارتمان بغل هم داشته باشیم.
حالا دوست ندارم ها:
1- خاطرات بد که هر وقت یادشون میارم قلبم درد می گیره.
2- آدم های افاده ای و مغرور و ازخودراضی راحت بگم که حالم رو به هم می زنند. ![]()
3- اتوبوس تو جاده که گلاب به روتون هر وقت سوار می شدم بالا می آوردم و همیشه حالم بدبود و فقط عذاب بود برام.وایییییییی الان هم که یادش آوردم حالت تهوع گرفتم.
4- ظرف شستن مخصوصا در مواقعی که دیرت شده یا کاری دیگه داری و ... اه اه اه .
5- دیگه یادم نمیاد....
پی نوشت ۱:خلاصه طلسم ۳ماهه شکست و دیروز موهای آرین کوتاه شد.جالب اینجاست که پدر و پسر برای اولین بار تنها رفتند آرایشگاه و طبق آخرین گزارشات انگاری آرین اصلا گریه نکرد.و برای اولین بار هم پدر و پسر باهم حموم کردند.کم کم اوضاع داره روبه راه می شه.![]()
تابستون هم اومد.چشم رو هم بذاريم مي بينيم پاييز وزمستون هم ميان ومي رن.از اين نظر تابستون خوبه چون صبح ها نگران سرما خوردن آرين نيستم.بيدار كه مي شه همينطوري مي دمش بغل بابك و مي ره تو ماشين تا من بيام. آرين جون اگه بدوني صبح ها كه مي خوام ببرمت مهد چقدر نازي .از خواب بيدار شدي ونشدي .يعني خوابت مياد اما به عشق اينكه مي خواي بري بيرون سعي مي كني بيدار شي.گاهي پيش اومده كه همينطوري كه خوابيده بودي دادمت دست مربيت.وقتي مي رسيم سر خيابون مهدكودكت مي گي لالا.من هم بهت مي گم آرين جون الان برو بالشت رو بردار و بخواب باشه مامان جون؟تو هم مي گي باشه.اما اونقدر دلنشين هستي و يه جوري با بابا بابك باي باي مي كني و براش بوس مي فرستي كه اون لحظه اصلا دوست نداريم ازت جدا شيم .وقتي دارم ميبرمت تو مهد و از پله مي رم بالا نمي تونم نبوسمت
و هميشه وهميشه خدارو شكر مي كنم كه مهدت رو دوست داري و با لبخند وارد مي شي.نمي دونم چطوري از خدا تشكر كنم .چون اگه نمي رفتي وگريه مي كردي ماماني من اصلا طاقت نداشتم.يادم مياد اون اوايل بعد از چند روز كه راحت رفتي يك روز گريه كردي . اگه بدوني اونروز من چه حالي شده بودم.اصلا نمي تونستم رو كارم تمركز كنم و حرف مي زدي اشكم در مي اومد.از خدا مي خوام هم تو رو عزيز دردونه مامان وبابا و هم همه ني ني هاي ديگه رو سالم نگه داره.
ديروز رفتم آرايشگاه و حسابي خودمو دگرگون كردم.
ديگه از خودم خسته شده بودم و يه تغيير تحول حسابي ايجاد كردم .وقتي از آرايشگاه اومدم بيرون آرين اولش منو نشناخت .يه كمي نگام كرد بعدش خنديد و به موهام نگاه مي كرد.تو پرانتز اينو بگم كه همه چيز گرون شده بود به جز نرخ آرايشگاهها كه تا اونجايي كه يادم ميياد هميشه از اسفند ماه اضافه اش مي كردند.اما اين دفعه نمي دونم اين سير صعودي قيمت ها چرا رو آرايشگاهها هم تاثير گذاشته؟
اينجاي قضيه رو داشته باشين.من از يك ماه قبل آرايشگاه وقت گرفته بودم.و غافل از اينكه هم مامان وقت دكتر داشت .هم ليندا كه اون از سه ماه قبل وقت دكتر پوست گرفته بود و اصلا نمي تونست كنسلش كنه.از اونجايي كه من ساعت 4 وقت داشتم و ممكن بود تا ساعت 10 شب كارم ادامه داشته باشه و اصلا نمي شد كه آرين هم با من بياد.اين شد كه دست به دامن بابك شدم.ساعت 3 كه رسيديم خونه تند تندي غذا و... و آرين رو خوابوندم و سپردمش به بابك و رفتم...ساعت 7 بابك برام زنگ زد و گفت آرين بيدار شد و كلي گريه كه مامان ليلا مي خوام و اصلا شيرش رو هم نخورد.انگاري سوار ماشينش مي كنه ومي رن خونه اون يكي مادر جون .تا مي تونست بازي و شيطوني كرد
قربونش برم من.اما مي گم این بابا ها چقدر راحت بچه داري رو از سرشون رفع مي كنند نه؟بهش گفته بودم پدر و پسر سعي كنين يه جورايي باهم كنار بياين كه انگاري كنار نيومدن.می دونستم که زیاد اهل بچه داری نیست بهش گفته بودم اگه کار به جاهای باریک کشید هماهنگ کن وببرش خونه مامانت.انگار این حرف منو روهوا زد.
باز جای شکرش باقیه که این پدر وپسرفکر کنم برای اولین بار دوتایی باهم رفتند بیرون.چون من می تونم از این به بعد رو این قضیه حساب کنم.مگه نه؟![]()
بابت تبريكات روز مادر از همتون ممنونم.اميدوارم همه مامان ها به خصوص مامان هاي وبلاگي و ني ني هاشون سالم وشاد باشند. 
پی نوشت۱:بنا به دعوت پریسا جون به بازی دوست دارم ها و دوست ندارم ها دعوت شدم که قول می دم دفعه دیگه حتمابنویسم.راستش الان یادم اومد
پی نوشت۲:راستش هنوز غذا خوردن آرین خوب نشده.یه روز می خوره یه روز هیچی نمی خوره.مربیش برام نوشته تو مهد غذاشو تا آخر می خوره.اما نمی دونم واقعا می خوره؟؟؟یا اینکه اصلا کیفت لازم رو داره؟؟؟مامانم بهم می گه ببین بچه رو بردی مهدکودک تعادلش به هم خورده.چون قبلا دیگه ناهارو شامش رو می خورد مگر اینکه مریض می شدخدای نکرده.به هرحال موندم...نمی دونم چیکار کنم؟؟؟؟
پی نوشت۳:دنبال یه قالب جدید و خوشکل و ساده و کم وزن برای وبلاگم می گردم.لینکی چیزی سراغ ندارین؟؟
خلاصه امتحان بابك تموم شد
.اين كه مي گم تموم شد چون خيلي برام مهم بود.حاضر بودم خودم سخت ترين امتحان رو مي دادم اما تحمل نمي كردم.همچين كه امتحان بابك تموم شد آرين مريض شد.
خودمم زياد حال و روز خوشي نداشتم .
فكر كنين چقدر نقشه ها داشتم كه چيكار كنيم وكجا بريم و...
صبح روز بعدش بابك داشت مي رفت سركار بهم گفت ماشينو برات مي ذارم كه ببريش دكتر.من هم گفتم كه نمي خواد .اونجا ترافيكه وجاي پارك نيست.با آژانس مي رم.رفتم و دكتر گفت كه عفونتي نيست و ويروسيه.خوب خداروشكر اما الان چهارمين باره كه مي برمش دكتر و همين مشكل رو داره.به دكترش گفتم كه استامينوفن و ايبوپروفن به فاصله سه ساعت طبق تجويز قبليش بهش دادم.وبهم گفت همينطور ادامه بده به اضافه الگزير ديفن هيدرامين.هرچقدر به بابك مي گم كه من شم دكتري دارم باورش نمي شه.همه اينا رو خودم تجويز كرده بودم.اگه مي تونستم گوش وگلوش رو هم ببينم ديگه نمي بردمش دكتر.![]()
این دفعه آقا آرین موقع معاینه اصلا گریه نکرد.چون من براش توضیح داده بودم که آقای دکتر مهربونه و حسابی یادش مونده بود![]()
![]()
خدارو شکر الان خیلی بهتره و امروز رفته مهد.![]()
تو یه سایتی می خوندم که اگه بچه تب داشته باشه وحال عمومیش خوب و سرحال باشه اونقدر مشکلی نداره.اما اگه تبش پایین هم باشه وحال عمومی خوبی نداشته باشه باید حتما بررسی بشه.آرین ظاهرا خوب بود اما تب رو می ترسم یه وقتی از دستم خارج بشه و نتونم کنترلش کنم.به خاطر همین اگه ادامه دار باشه حتما می برمش دکتر تا خیالم جمع بشه.
جمعه صبح بعداز خوردن صبحونه رفتيم بيرون و گشت وگذار.هر موقع بابك پشت فرمونه آرين عقب نمي شينه و بايد بياد رو پاي من و جلو بشينه.اما ديروز براي اولين بار رو صندلي عقب نشست.البته بيشتر سرپا بود.يه بسته چوب شور دادم دستش .موقع رفت خوب بود اما موقع برگشت اونقدر عقب وجلو كرد و اونقدر بپر بپر و شيطوني كرد .يه دفعه كه گرفت بلوز بابك و مي كشيد .يه بار هم از عقب كلاه گذاشت رو سر بابك ونزديك بود جلوي چشمهاشو بگيره.خلاصه حسابي اذيت كرد بعدش رفتيم رستوران و يه شكمي از عزا در آورديم.
جاتون خالي بود..بابك هم حوصله شيطنت هاي آرين رو نداره و دوست داره شيك بريم وشيك بيايم.
همش مي گه بچه رو بذاريم خونه مامانهامون وبريم تفريح.من هم مي دونم بدون بچه راحتتره وبيشتر خوش مي گذره اما بچه هم از زندگي حق داره.دوست داره بگرده...بچرخه...بازي كنه و اين ما هستيم كه بايد بي خيالتر باشيم و خيلي اين اذيت ها رو جدي نگيريم. ..من مي گم اين چيزها رو اما حوصله من هم خيلي كمه.![]()
راستي يادم رفت بگم كه الان چند روزه كه آرين ناهار وشام نمي خوره..چيكاركنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
يه چند روزيه كه آرين شعر مي خونه برامون اونم... تاب تاب عباسي... آرين جونو نندازي.....فكر كنم تو مهد مي خونن اونم ياد گرفته...البته بماند كه تو ماشين آهنگهايي كه مي ذارم و براش آشنا باشه باهاشون مي خونه...به زبون خودش.
چراغهای راهنمایی هم می شناسه.وقتی سبز می شه بهمون نشون می ده ومی گه" ببز" قربونش برم من.![]()




