نمی دونم چرا اینقدر وقت کم میارم.روزها تا برسم خونه وآرینو ساپورتش کنم فکر کنم ساعت سه ونیم تا چهار وقت غذا خوردنمون می شه.بعدش که آرینو بخوابونم خودش یه یک ساعتی زمان می بره و اونقدر بی رمق می شم ترجیح می دم بخوابم.اگه غروبی بخوایم بیرون بریم دیگه هیچ زمانی برای استراحت یا غذا درست کردن برام نمی مونه.الان هم که ساعت 11 سریال شروع می شه آرین بدجوری عادت کرده و تا تیتراژ آخرش رو تا ته گوش نده نمی خوابه.پس رفتیم حول وحوش دوازده ونیم تا همه چراغها رو خاموش کنم که آقا آرین رضایت بدن بیان بخوابن.
راستش یه مدتیه که نگران تربیتش هستم.آخه هرچیزی که بهش بگیم برعکسشو عمل می کنه.یا زمانی که از خواب بیدار می شه باید حتما منو ببینه وگرنه....![]()
صبح و شب فقط دلش آدامس می خواد.کافیه یه بسته آدامس تو کیفمون پیدا کنه.همشو تاراج می کنه.
در مورد از پوشک گرفتنش واقعا به راهنماییهاتون نیاز دارم.هر وقت خواستم بدون پوشک فقط شورت پاش کنم زیر بار نمی ره و می گه حتما باید پوشک ببندی برام.درمورد خبر کردنش فکر نکنم مشکلی باشه اما چطوری بدون پوشک بذارمش؟یعنی به گریه هاش اعتنا نکنم؟پوشکش رو قایم کنم؟تو رو خدا اگه تجربه ای چیزی دارین منو راهنمایی کنین.
این عکس فکر کنم در حدود ساعت یک یا دو شب بود.خونه خواهرم.(بقیه اش رو دارین دیگه)
آرین عاشق هرچی ماشینه.با اینکه تو خونه یکی از همین ها بلکه مدل بالاترش رو داره اما قیافه اش رو ببینین که چقدر خوشحاله.قربونش برم من.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:59 توسط لیلا
گاهی رفتار بعضی ها چقدر آدمو بهم می ریزه.زبون تیز داشتن شون چقدر رو آدم تاثیر بد می ذاره.چقدر خرابشون می کنه.چه خوب می شد وقتی داریم حرفی می زنیم یه کمی فکر کنیم بهش که چی داریم می گیم تا بعدها بتونیم تو چشم طرف مقابل نگاه کنیم.یا حداقل فکر شخصیت خودمون باشیم.به خدا خوب بودن فقط نماز و روزه و حجاب نیست.کاش یه کم می دونستیم که زبون خوب داشتن احترام متقابل یا متعاقب اون خوش قلب بودن یکی از مهمترین خصلتهاست.خدا به هممون داده .باید ازش استفاده کنیم.چقدر خوب می شد حداقل قدر همو می دونستیم .
این یه مورد مورد بعدی اینکه
نمی دونم تا بحال براتون پیش اومده که در مورد یه مشکلی(فرض کنین یه کار اداری) برای یکی بارها و بارها صحبت کنین و این مشکل برای اون شخص هم با شرایط مساوی پیش اومده بود و راه حلش رو هم کاملا می دونه و نتیجه هم گرفته. اما فقط به حرفهات گوش می ده و هیچی نمی گه.فقط نگات می کنه.همین.بعد که کار از کار می گذره می گه من قبلا این مشکل رو داشتم و فلان راه حل رو انجام دادم ونتیجه گرفتم.![]()
شاید هم انتظارات من بیجاست.من به همه اعتماد دارم.چون خودم آدمی هستم که هرکی هرچی بخواد در اختیارش می ذارم و از هیچی دریغ نمی کنم.خدایا آخه من کی می خوام بفهمم این چیزهارو ...که همه مثل ما نیستند که...![]()
اینجور وقتها می شه که خیلی دلم می گیره.خیلی ...به بابک گفتم جریانو بهم می گه همیشه خودت باید اقدام کنی و به هیچ کس اعتماد نکنی.راست می گه.تقصیر خودمه.اما تحمل کردنش برام آسون نیست.![]()
بگذریم از این حرفها..چیکار کنم ...دلم گرفته بود...
از آرین بگم که الان دیگه جمله می گه.خدای من اگه بدونین چه لحن با مزه ای داره.من دیگه دارم براش می میرم.
می گه مامان ماماس(آدامس) بده ...(کشته مارو دیگه.از صبح تا شب فقط آدامس می خواد بچم)
پلیس که می بینه میگه : لیلا پبیس...دیدی؟
ازش می پرسم آرین خوبی؟ میگه: تو خوبی؟ ...نه تو خوبی؟ ...نه تو خوبی؟؟....یا خیلی چیزهای دیگه که الان یادم نیست.
شعر هم میخونه البته چند ماهه یادم رفته بود بنویسم. آ آ ابابی(تاب تاب عباسی) آین ابابی(آرین نندازی)...همینطور تا آخرش.
این هفته اخیر هم که مهدشون در تعطیلات تابستونی به سر می بره.مامان مهربونم این یه هفته رو زحمت می کشه میاد خونمون پیش آرین
.وقتی هم که می خواد بره گریه می کنه که.. مانو بیاد (مادرجون بیاد)
اون وقتها که آرین کوچیکتر بود فکر می کردم روزهایی که شیرین بودنش تو اوجه زیر یکسالگیه اما الان متوجه شدم که زمانی که بچه زبون وا می کنه از همه دوران بامزه تر و شیرین تره.خدا همه بچه هامونو سلامت نگه داره برامون.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:49 توسط لیلا
امروز با یه عالمه عکس اومدم.چون خلاصه امروز یادم اومد که دوربین رو باخودم بیارم.آخه قول داده بودم یا دیگه نیام یا اگه اومدم با عکس بیام.![]()
این عکس فکر کنم دو یا سه هفته پیش بود.تو هوایی بارونی وخنک ...بلال خوردن چه مزه ای می ده...![]()
وقتی سوار تله کابین شدیم آرین شروع کرد به گریه کردن که بریم پایین...همش می گفت باز ..باز...یعنی درو باز کنین می خوام برم پایین.با صدای گریه بلند تو کابین ...چه موزیک متن قشنگی داشتیم ما اون روز...چه لذتی ...چه آرامشی...
به خاطر این چیزهاست که می گم بابک دوست داره بدون بچه بریم بیرون.شیک بریم وشیک بیایم.دارین که...
می بینین هوا سرد بود و خوب شد واسه آرین لباس برده بودم وگرنه بچه ام یخ می زد...اما چه هوایی بود.... آخه ما اون ور تله کابین تو ابرها بودیم...![]()
![]()
این هم یه عکس از آرین وآریا .![]()
امروز صبح که آرینو می بردمش مهد همینطور تو بغلم خواب بود.معمولا روزهایی که خوابه مربیش همینطوری بغلش می کنه و می بره تو اتاق تا بخوابه.اما امروز آریا(همون که گفتم همسایه مامانم هست و آرین هم خیلی دوستش داره ) با مامانش رسیدند.آرین هم تا یه لحظه صدای آریا رو شنید بیدار شد و بهم گفت کش ..کش یعنی کفش...تند تندی کفشش رو پوشوندمش و دیگه انگاری نه منو می شناسه ونه بابک رو...مامان آریا گفتش من می برمشون و شما برین.از یه نظر خیلی خوبه چون اگه زیاد به من وابسته بود من خیلی بیشتر از الان غصه می خوردم.همیشه از اینجور بچه های ریلکس که زیاد به مامانهاشون نمی چسبند خوشم می اومد.اما یه مشکل بزرگی که دارم اینه که غیر از زمانی که تو مهدکودکه وقتی میاد خونه غیر از من با هیچکس دیگه نمی خوابه و نمی دونم چطوری باید ترکش بدم این عادت رو.مخصوصا اینکه هنوز آرین رو پاهام می خوابه و من هم احساس می کنم قدرت اینو ندارم که ترکش بدم.راهی چیزی که به گریه بچه منجر نشه سراغ ندارین؟چون من اصلا تحمل گریه هاشو ندارم.![]()
پی نوشت ۱: یکی از کارهای آرین که منو بابک عاشقشیم اینه که از یکی دوماه پیش تا الان بهش می گیم مثلا فلان چیزو بیار یا برش دار می ره اول نشونش می ده و باصدای بلند و لحن سئوالی خیلی باحال می گه "ای؟؟؟؟" یعنی این؟ ما هم بهش می گیم آره همونو بیار .گاهی که می بینه خیلی خوشمون اومده خودش ادامه می ده ومی گه " نه...ای" بعد دوباره می گه "ای؟؟؟" اگه بدونین چقدر بانمک می شه اون موقع دوست دارم گازش بگیرم.خلاصه اینکه حسابی مارو می ذاره سر کار.
هرزمانی می خواستم اینو بنویسم یادم می رفت گفتم دیگه الان ننویسم ممکنه ازیادم بره و بذار بزرگ که شد بدونه گاهی چقدر خوردنی بود. ![]()
پی نوشت ۲ : از اول این ماه مربی آرین عوض شد و قبلی به دلیل بیماری مادرش که ظاهرا عمل قلب داشت خداحافظی کرد و رفت.این جدیده (خاله مریم)فعلا که حس قیافه شناسیم گواهی خوب می ده .اما بذارین خوب باهاش صحبت کنم تا نتیجه نهایی رو بگم بهتون.
پی نوشت ۳:دیشب حول و حوش ساعت ۴ صبح آرین بیدار شد و گفت بیسکوییت می خوام.هرچقدر گفتم مامان جون بخواب صبح بهت می دم بخوری گفت نه که نه.خودش پاشد رفت آشپزخونه ویه چرخی زد و منو صدا زد.آخر ماجرا اینکه بیسکوییت به دست خوابید.اصلا هم نخورد.بچه ام معلوم نیست چه خوابی دیده بود...![]()
پی نوشت ۴: اونقدر تو راه پله و فروشگاهها و... اسمم رو صدا می زنه همه همسایه ها اسم منو یاد گرفتند.فکر کنم اگه بیاین تو آپارتمانمون و بپرسین خونه لیلا کجاست همه نشونت می دن از بس این بچه منو صدا کرده جلوی همه.بابک هم حسااااااااااااااس....![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:3 توسط لیلا








