سلام انگار من خیلی دیر رسیدم.![]()
اول از همه شما دوستای خوب برای تبریک سالگرد ازدواجمون ممنونم.این یه مدت خیلی اتفاقهای مهم افتاد.مهمترینشون که خیلی برام مهم بود ترک عادت آرین از رو پا خوابیدنه.بدون گریه و پا فشاری مثل یه مرد قبول کرد که از این به بعد رو بالش بخوابه.من اصلا طاقت اینو نداشتم که عذابش بدم تا ترک کنه.حاضر بودم خودم عذاب بکشم تا یه روزی منطقی بهش بگم و اون روز هم اومد.الان حدود 10 روزی می شه که خدا رو شکر پیشش می خوابم تا بخوابه اما این هم بگم که همیشه من زودتر می خوابم و آرین همه شیطونی هاشو می کنه و صدبار منو بیدار می کنه و بپر بپر تا خلاصه خوابش می بره.گاهی براش قصه می گم اما وسط قصه گفتن برقم می ره(می خوابم).جالب اینجاست که همیشه بهم می گه قصه مانی رو بگو.(مانی دوستشه تو مهد کودک)من هم از کارهای بد و خوبی که یه بچه انجام می ده براش می گم و نتیجه گیری می کنم به نفع خودم.![]()
مورد دوم اینه که حدود ده روزی می شه که مدیر مهد آرین گفت محل زندگیش داره تغییر می کنه و مهد کودک تا پایان شهریور بسته می شه.(جالب اینجاست که مربیهاش دیروز می گفتند که تازه متوجه این موضوع شدند.)به هرحال خیلی بد شد چون من و آرین تازه عادت کرده بودیم با شرایط.چشمتون روز بد نبینه .مامان آریا (دوست آرین)برام تلفن زد و قرار شد بگردیم و نتیجه رو باهم درمیون بذاریم.اما جایی که پیدا کردیم متاسفانه زیر 3 سال قبول نمی کرد.
چون دلم می خواست یه مهدی باشه که نزدیک خونه من و مامانم باشه تا در مواقع اضطراری مامانم بره دنبالش بنابراین یکی رو انتخاب کردم و دیروز رفتم و ثبت نامش کردم و خیالم راحت شد.در واقع امروز آخرین روزی هستش که آرین این مهد کودک می ره.به مربیش گفتم وسیله هاشو آماده بذاره که امروز تحویل بگیرم.
برای مهد جدید هم باید لباس فرم بپوشند.باید آرینو ببرمش خیاطی و براش لباس بدوزیم.چون این روزها خیلی سرم شلوغ و پلوغه اینو داشته باشین تا بعد...زود میام و گزارش مهد جدیدو براتون می نویسم.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:57 توسط لیلا
فکر که می کنم به این نتیجه می رسم که الان دیگه آرین خیلی اجتماعی تر شده.یادم میاد پاییز پارسال خیلی شاکی بودم و تو پستهام کلی گله وشکایت داشتم از این موضوع.هرجایی می رفتیم آرین گریه می کرد که نیاد تو.کار به جایی رسیده بود که تو مغازه اسباب بازی فروشی هم یه بار گریه می کرد که بریم بیرون.یادمه یه روز رفتیم خونه مامانم و مهمون داشتند همش گریه می کرد.یعنی یه غریبه براش قابل تحمل نبود و من خیلی ناراحت این قضیه بودم.اما خدارو شکر الان زمین تا آسمون تغییر کرده.وقتی می ریم فروشگاه اسباب بازی فروشی میره پشت پیشخوان و بغل فروشنده دست می کنه تو قفسه های پشتش و ماشینها رو برمیداره و با صدای بلند با دیدن هرکدومشون ابراز احساسات می کنه.![]()
هفته پیش رفته بودم دندونپزشکی(که خدا گذر هیچکسو اونور نندازه)آرین اون وسط رژه می رفت و برای خودش حرف می زد و شعر می خوند.البته نامفهوم.همه کله هاشون مثل پنکه با آرین این ور و اون ور می شد.آخرش که خسته شد می خواست بره اتاق دکتره که دیگه ...![]()
فکر کنم اثرات مهدکودک باشه.در هر صورت خیلی خوبه.مربیش این دفعه برام نوشت:آرین خیلی پسر خوب و گلیه.تغذیه و ناهارشو خوب می خوره.شعر هم می خونه...
فردا ۱۴ شهریور پنجمین سالگرد ازدواجمونه
.چقدر زود گذشت.الان دقیقا آرین دو سال و نیمه هستش.چه جالب .از این پنج سال نصفش رو بدون آرین بودیم و نصفش رو با آرین نازم.
بابک عزیزم.این روز بهت تبریک می گم.امیدوارم تونسته باشم هم مشاور و هم مشوق خوبی تو زندگیت باشم.امیدوارم همیشه وهمیشه سالم باشی و موفق و به همه آرزوهات برسی.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:37 توسط لیلا








