دیروز تمام وقت عذاب وجدان داشتم.الان از اول توضیح می دم.
چهارشنبه این هفته بابک امتحان میان ترم داره . آخه هنوز ترم شروع نشده چه امتحانی ؟ هرچی می کشیم از دست دانشگاه امیرکبیره. اگه آرین تو خونه باشه بابک نمی تونه یک کلمه هم بخونه.چون باید درسهاشو آماده کنه من هم سعی می کنم محیط خونه رو واسش آماده کنم.یعنی چند روزیه که از اداره مستقیم می رم خونه مامانم .همونجا می مونم تا شب می رم خونه.(بابک چطوری می خوای برام جبران کنی؟؟)![]()
اون روز برعکس من آرین اصلا خسته نبود و همش می خواست بپر بپر کنه .در عوض من خیلی خسته بودم و آرزو داشتم پنج دقیقه بخوابم.اما نشد.اینو داشته باشین.غروب یه سر رفتیم بیرون و از همون ور من دیگه اومدم خونه.ساعت 9 شب.خسته فقط دوست داشتم بخوابم .شام درست کردم و اینم بگم که ظرفهای ناهار بابک هم شستم.یعنی کوزت به توان n .فکر کنم کوزت دلش برای من بسوزه.![]()
بعد از شام شستن ظرفها رو سپردم به بابک و بهش گفتم دیگه نبینم ظرف ناهار رو نشسته باشی.(اینم بگم تو پرانتزکه روز بعدش که می شه دیروز وارد خونه که شدم اول رفتم سراغ سینک که دیدم نه پسر خوبی شده.همه رو شسته.)![]()
شب که من خسته داشتم غش می کردم.تمام استخونهام درد می کرد.روی پلکهام انگار وزنه گذاشته بودند.هر چقدر به آرین گفتم بخوابیم می گفت نه...بازی... خدایا ...من چیکار کنم؟ اونقدر براش قصه گفتم که خودم وسط قصه گفتنم خوابم می برد اما با لگد آرین تو صورتم از چرت خارج می شدم.نمی ذاشت چراغو خاموش کنم .الان دیگه قدش می رسه و خودش روشنش می کنه.یه کم با ماشینش بازی کرد و من در عالم چرت و خواب ناز بودم که پرید رو سرم.خوب شد من سکته نکردم .دعواش هم می کنم می خنده و باعث می شه بیشتر لجم در بیاد.اونقدر دعواش کردم که خودم دلم براش سوخت.![]()
صبح روز بعد به مربی هاش گفتم لطفا به هیچ وجه نذارین آرین بخوابه.البته اگه خیلی خوابش گرفت اشکالی نداره اما زود بیدارش کنین.اونا قبول کردند.به هرحال دیروز همچین که از مهد آوردمش خونه مامانم ناهارم رو نخورده آرین خوابش گرفت و می گفت لا لا.یه دوساعتی خوابید و شب هم یازده ونیم خوابید.خداروشکر.![]()
شب قبلش آرینو بدجوری دعوا کردم.می دونم جوابش این نبود.دیروز بدجور عذاب وجدان گرفتم
.سعی کردم براش جبران کنم.دیشب خیلی باهاش بازی کردم.هم ماشین بازی.هم بپر بپر که خودش دوست داره.به ما می گه دراز بکشیم و خودش بپره به سمت ما و اونوقت ما تو هوا بگیریمش.می بینی تو رو خدا.![]()
آرین مامانی خیلی خیلی دوستت دارم.هم من هم بابا.کوچولوی مامانی چقدر شعرهایی که خودم ساختم برات رو دوست داری.
وقتی برات می خونم خیلی لذت می بری مامانی.![]()
- آقا آرین پسر مامانه؟؟؟![]()
- خوشکل مامانه ...پسر مامانه....عسل مامانه...ناناز مامانه....آقا آرین پسر مامانه....![]()
- چه پسر گلی دارم من.....چه پسرگلی دارم من....![]()
![]()
اینا رو برای این نوشتم که یه وقتی یادم نره الان چطوری نوازشت می کنم.![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:13 توسط لیلا
**سلام .خيلي تنبل شدم.مي دونم.چاره اي نيست .اونقدر سرمون الكي شلوغه كه به كارهاي اصليمون نمي تونيم برسيم.اما يادم نمي ره و هميشه به ياد همتون هستم.![]()
**آرين مامان هم كه مهد جديد رو به خوبي شروع كرد.قرار شد دو روز قبل از اول مهر ببريمش اونجا و چون من صبح زودتر بايد مي رفتم يه سري كارهاي بانكي داشتم آرين با خاله ليندا رفت. ليندا گفت دم در همه مربيها دور آرين جمع شدند.آرين هم پشت ليندا خودشو قايم مي كرد.اما بعدش با ديدن خاله مريم (كه يك ماهي تو مهد قبلي مربيش بود)ديگه يخش آب شد و خدا رو صد هزار مرتبه شكر ديگه همه چيز به خوبي سپري شد.الان هم كه خوشبختانه همه چيز طبق روال پيش مي ره .![]()
**ديروز صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم انگار يه پتكي خورده تو زانوی سمت راستم.يه درد شديدي داشتم نمي تونستم از جام پاشم.فكر كنم هم كمبود كلسيم دارم هم آهن.طبق آزمايشي كه يك ماه پيش داده بودم آهن خونم خيلي پايين بود.تصميم گرفتم از اين به بعد حداقل ازيك ليوان شير شروع كنم.از ديروز هم شروع كردم به خوردن قرص ٍEasy Iron .نگين تلقينه ها .اما امروز يه سر سوزن احساس مي كنم سبك تر شدم.
کسی تجربه ای چیزی در این مورد نداره؟
**نمي دونم شماها هم بچه هاتون شبها كه مي خوابند پتويي چيزي نمي كشن روشون.الان هم كه شبها سرد شده هر كاري مي كنم هرچقدر براش قصه او بچه اي رو مي گم كه پتو نذاشت و سرما خورد اما انگار نه انگار.زير بار نمي ره.
شما این مشکل رو ندارین؟
13 مهر هم دومين سالگرد وبلاگ من و پسرم آرينه.
**خدارو شكر مي كنم كه ما رو سلامت نگه داشت تا بتونيم شكر گذارش باشيم.
خدايا شايد اون بنده اي كه انتظار داشتي نبودم.شايد اون قولي رو كه بهت دادم نتونستم كامل ادا كنم اما خودت خوب مي دوني بابت همه چيزهايي كه به من دادي هميشه شكرگذارتم.از اون بنده هات نيستم كه تو شادي از يادت ببرم.برعكس من تو شادي بيشتر به يادت مي افتم.
به خاطر همه چيزهايي كه بهم دادي چه كم چه زياد هميشه ازت تشكر مي كنم.خدايا خودت مي دوني تو دلم چی می گذره و برای همه مردم دعا می کنم . با شادي ديگران خوشحال مي شم و از ته قلب دوست دارم همه شاد باشند و هیچکسی تو زندگیش غمی نبینه.
حالا خوشحالم اين دوسالي كه اين وبلاگو مي نويسم چه خوب و چه بد تونستم تا همين جا پيش برم.خدا رو شکر می کنم که به ما و آرین من سلامتی داد . خدا رو شکر که اتفاقهای بد زندگیمون تو این دوسال تقریبا کمرنگ بودند .آرزو مي كنم براي همه بچه هاي وبلاگي و همه وهمه روزهايي بهتر از اين روزها در راه باشه و هميشه شاد باشن.![]()
چه کسی می داند؟
شاید آن شادترین لحظه ما در راه است.
خبری در راه است....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:0 توسط لیلا








