هر چي مي گذره آرين رو وابسته تر به خودم احساس مي كنم.هرچي مي شه مي ياد و بهم گزارش مي ده. منظور خودش رو مي رسونه. صبح جمعه به بابك گفتم آرين رو ببرش پارك من مي مونم يه كمي خونه رو تميز كنم...وقتي داشتم لباسهاشو تنش مي كردم مي دونين بهم چي گفت؟بهم گفت مامان تو نيا...تو مومه ببيز كن (خونه تميز كن) من برم پاك...ديدي بابك...بچه ام فهميده من كوزتم...![]()
فیلم عروسیمونو که می ذاریم آرین هاج و واج نگاه می کنه.ازش پرسیدم آرین تو کجا بودی؟نبودی اونجا؟می دونین بهم چی گفت؟گفت تو ببم(بر وزن شکم)مامان بودم.
نمی دونم کی بهش یاد داده والا...![]()
ماماني ...يه كمي دير به حرف زدن افتادي ... اما اونقدر سريع پيش رفتي كه باورم نمي شد.اونموقع وقتي ازت مي پرسيدم آرين خوبي؟ جواب مي دادي اوم... يه روز كه تازه دوسالت شده بود صبح كه داشتم مي بردمت مهد ازت پرسيدم آرين جون خوبي ؟ جواب دادي آيي (آره) آخ نمي دوني چه احساسي داشتم.گفتم بابك بين چي مي گه؟هي دوباره ازت پرسيدم و تو هم جواب مي دادي .![]()
يه چند روز بعد تو مهد تولد داشتن.جلوي يه نوشت افزار فروشي وايساديم تا بابا بابك بره يه كتاب نقاشي و مداد رنگي كوچولو بخره تا از طرف تو به دوستت پارميس هديه بدي.تا بابك از ماشين پياده شد گفتي من ميام. و اين هم يه سورپرايزي بود برامون.![]()
يه مدتي هم آخر كلماتت يه بوده مي آوردي كه هنوز هم گاهي مي شنوم.
مثلا مي گفتي مامان بووه بوده...مومه ديدا بوده(خونه ليندا بريم)....بابا لا لا بوده....دیدو گیه بوده(دیروز گریه کردم)
اينها رو نوشتم تا يادمون نره چطور به حرف اومدي.البته قبلش مامان و بابا بابك و ...چيزهايي كه تو پستهاي مربوط به اون موقع حتما نوشته بودم رو مي گفتي . اما اين دو مورد هميشه يادم مي مونه.![]()
هر وقتي كه خيلي گريه مي كنه يا لج مي كنه يا به هيچ صراطي مستقيم نمي شه وقتي مي گم بيا بغل مامان پيشنهادم رو رد نمي كنه و سرش مي ذاره رو شونم.بهش مي گم آرين تو مامانتو مي خواستي ؟سرشو به علامت تاييد تكون مي ده. كيف مي كنم...باز ازش مي پرسم آرين ..دلت براي مامان تنگ شده بود...سرشو با ناز تكون مي ده...قربونش برم.![]()
![]()
رفته بودم دندونپزشكي .آرين هم با اجازتون با خودمون برديم.اولش كه مستقيم رفت سراغ آب سردكن و بعد از آب خوردن فراوون طي يك عمليات ويژه همه ليوان هاي يك بار مصرف رو در يك چشم به هم زددن انداخت تو سطل آشغال. بعد از اينكه دعواش كردم آوردمش اينور كاپشن و متعاقب اون بندینك شلوار و بلافاصله خود شلوار رو در آورد.شانس آوردم زيرش يه شلوار گرمكن پاش كرده بودم (هميشه بابت همين قضيه بابك منو مسخره مي كنه)![]()
جونم براتون بگه نيست كه اون روز نخوابيده بود به خاطر همين قضيه اوضاع قر و قاطي شده يود.منشي كه ديد وضع خرابه زودتر مارو فرستاد تو. شانس آوردم كار زيادي هم نداشتم.اين هم از ماجراهاي ما و آرين.![]()
بابك از امروز صبح رفته ماموريت و تا جمعه بعداز ظهر بر مي گرده.![]()
از يه نظر خوبه كه سه روز خونه مامان جون مهمونم.![]()
واييييييييي ... از الان دلم براش تنگ شده.![]()
مهمتر اينكه وقتي به مقصد رسيد برام زنگ زد و گفت بعد از اداره قبل از اينكه بري خونه مامانت يه سر خونه بزن ببين حلقه ام رو جا گذاشتم يا اينكه گمش كردم؟
بهش گفتم يعني چي ؟؟؟؟
سه روز ...بدون حلقه....
تو كه مي دوني من حساسيت دارم...
گفت همين حالا برم يكي بخرم؟؟؟ گفتم نمي خواد مسخره كني...
باشه تا بعد...نشونت بدم.![]()
توروخدا دعا كنين تو خونه جا مونده باشه....وگرنه ...........................
مجبور می شیم یه حلقه ست بخریم
...اما خدا نکنه...من حلقه خودمونو دوست دارم![]()
دعا کنین تو رو خدا ![]()
پی نوشت(پنج شنبه ۳۰/۸/۸۷): شانس آوردیم.حلقه شو تو خونه جا گذاشته بود.خیلی هم با قاطعیت می گفت مطمئنم که دستم بود.جالب اینجاست که برای پلیس فرودگاه و مدیر فرودگاه هم پشت سر هم زنگ می زد و اونا هم می گفتند چنین چیزی اینجا نبوده.
دیروز همچین که در خونه رو باز کردم اولین چیزی که به چشمم خورد حلقه معروف ایشون بود که رو میز گذاشته بود.بهش زنگ زدم گفتم انگار تو موقعیت مناسبی نبود.اما بهم اس ام اس داد که مرسی ...شیرینی داره...حالا ببین چی می خواد بهم ده![]()
پیدا شدن و خوشحالیمون یه طرف قضیه ....و.....اینکه چطوری بدون حلقه....سه روز.....وای....
خودش می دونه من چقدر حساسیت دارم....![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:34 توسط لیلا
هرچي مي كشيم از دست اين تبليغات كارشناسي نشده تلويزيونه. تبليغ چيپس و پفك رو مي گم. هر چقدر به آرين مي گم مامان جون اين چيزها خوب نيست يه مدتي بود كه تو سوپر ماركت دست به اينا نمي زد.اما اين تبليغات خيلي موثره.به عنوان مثال تبليغ ب*وتان رو كه نشون مي ده آرين مي پره تو بغل بابك و مي گه باباش.تبليغ پفك ل*ينا رو كه نشون مي ده همينطور ميخ نگاه مي كنه و خيلي خوشش مياد.خيلي راحت وقتي پفك مي بينه از خود بي خود مي شه.فروشنده صداش زد كه آقاي آرين خان اين پفك ها فروشي نيست گوش نداد و رفت تو ماشين .سعي مي كنم من هم باهاش همراه بشم تا كمتر بخوره.وقتي تموم مي شه مي دونين چي مي گه؟
مي گه مامان ... پفك چيپس چيز بديه.
اونوقت مي گه: آقا پفك مي دي؟ خودش جواب مي ده...نه نمي دم.چيز بديه.![]()
تصميم گرفتيم كه ديگه آرين رو با خودمون نبريم تو مغازه.همچين كه بابك مي ره تو آرين يه بند گريه مي كنه و مي گه پفك نمي خوام.يه چند باري همينطوري گولمون زد. يه مدتي طول مي كشه روش كار مي كنم .تا مي خواد فراموش كنه شب تو تلويزيون دوباره مي بينه و يادش مي افته .![]()
از مهد جديدش خيلي راضي هستم.يه سري نقصهايي هم داره كه مي شه ازشون گذشت.تو اين يك ماه گذشته كه آرينو بردمش مهد جديد حدود چهار پنج تا شعر ياد گرفته و برامون مي خونه.اگه بدونين كه چقدر بانمك مي خونه دوست دارم گازش بگيرم از بس كه خوشكل مي خونه.![]()
در ضمن رنگها رو هم فارسي و انگليسي رو همزمان ياد گرفته.درسته كه زبونش هنوز خوب باز نشده.اما خوب ياد گرفته.![]()
چند روز پيش بابك رو صدا زد گفت بابا....بابك هم گفت بليييي....آرين گفت....بلي نه بله....![]()
نمي دونم كسي مثل من حواس پرت تو دنيا پيدا مي شه؟ رفته بودم براي آرين كاپشن بخريم كيفم رو گذاشتم رو صندلي و آرين پرو كرد و... از كاپشنش خوشم اومدو خريديم.اومديم خونه .تو پاركينگ يادم اومد انگار من يه كيف هم داشتم.گفتم بابك كيفمو جا گذاشتم.
با سرعت جت برگشتيم.شانس آوردم زياد دور نبود بهمون.با كمال خجالت رفتم تو.ديدم فروشگاه شلوغه.گفتم خانم ...من كيفم رو اينجا جا گذاشتم... خانمه گفت آره از زير پيشخوان برداشت و بهم داد.خيلي تشكر كردم و اومدم تو ماشين.يه نگاهي انداختم و ديدم كه همه چيز سر جاشه.خلاصه كه خيلي شانس آوردم به خدا.![]()
تازه از ATM پول گرفته بودم و از اون مهمتر گواهينامه و دسته چكم بود .كه به خير گذشت.![]()
برام دعا كنيد كه خدا منو يه كمي سر به راهم كنه.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:41 توسط لیلا








