گاهي نمي شه اون احساس واقعي رو نسبت به كسي بيان كرد.مثلا اون احساسي رو كه نسبت به آرين 6 ماه پيش داشتم با الان خيلي فرق داره . الان كه تقريبا يك ماه و نيم بيشتر به سه سالگيش نمونده علاقه بين من و اون قابل مقايسه با قبل نيست.به خصوص زماني كه مي بينم حرف منو گوش مي كنه و آخرش مياد بهم مي گه مامان من بچه خوبيم.![]()
عادت بد
اگه يادتون باشه آرين يه عادت بد داشت و اونم اين بود كه بايد حتما رو پا مي خوابيد و به خاطر همين من خيلي عذاب مي كشيدم.فكر كنيين ساعت 3 شب بيدار مي شد منو صدا مي كرد و مي گفت پا...![]()
من بينوا هم كه انگار هر شب پتك مي خوره تو سرم از جام بلند مي شدم تا برم اتاق آرين شش بار مي خوردم به در و ديوار.![]()
اما گوش شيطون كر و چشم شيطون كوووووووووووووووور الان حدود يك ماهي مي شه كه رو پروژه كار كردم.خودمو زودتر زدم به خواب...چراغها همه خاموش...ديدم كم كم داره جواب مي ده...![]()
اما گاهي هم كه لج مي كنه و به هيچ صراطي مستقيم نمي شه رو پا مي خوابونمش.![]()
يه بار كه همينطوري لج كرده بود و من هم داشتم از بي خوابي (طبق معمول)مي مردم بهش گفتم آرين ... اگه الان بري رو بالش بخوابي فردا بهت جايزه مي دم...يه عكس برگردون ماشين...گفت خاله بده...گفتم باشه به خاله مي گم بهت جايزه بده....ديدم قربونش برم بلند شد و سرشو گذاشت رو بالش و خوابيد.من هم به قولم عمل كردم و خيلي خوشحال شد.![]()
آرين بلا
1)قبلا يه بار تو شيرش عسل ريخته بودم و بهش گفتم آرين ديدي شيرت چه خوشمزه شده مامان.توش عسل ريختم.بعد از يه مدت ديشب هم تو شيرش عسل ريختم.بهش نگفتم.وقتي يه كوچولو بهش دادم ازش پرسيدم آرين..شيرت چه خوشمزه شده مامان...توش چيه؟؟؟ بدون وقفه گفت عسل...![]()
2)بابك يه كفش زمستوني داره كه فقط تو همين فصل مي پوشه.تو اين يكي دوماه هر وقت مي پوشيد آرين ازش مي پرسيد بابا اين كفشو تازه خريدي؟؟؟بابك هم بهش گفت نه عزيزم خيلي وقت پيش خريدم.اين پروسه چند بار تكرار شد تا چند روز پيش پرسيد باز هم بابك همون جوابو داد.اونوقت آرين گفت : وقتي من تو شكم مامان بودم خريدي؟الهي ...الهي...يعني متوجه اين موضوع شده كه يه زماني آرين تو زندگيمون نبوده...![]()
![]()
خاطره خوب
چقدر خوبه كسي از خودش ياد خوب به جا بذاره.ديروز تو اداره مون يكي به عنوان ارباب رجوع اومده بود.معلم عربي راهنماييمون بود.خانم نظري.يادش به خير.ياد اون روزها افتادم...چه دوران خوبي بود.باهاش سلام كردم ...گفتم منو يادتون مي اد ..گفت قيافتون آشناست...اسممو گفتم بهم گفت آره تو ذهنم هست...بهم گفت من يه دفتر چه يادداشت داشتم كه اسم دانش آموزهامو نوشته بودم.هنوز گاهي درش ميارم و به اسم بچه ها نگاه مي كنم.ازم پرسيد ازدواج كردي؟بچه داري؟چندسالشه؟...ديگه كلي ابراز احساسات كردم.بهش گفتم كه شما جزء معلمهايي بودين كه من هميشه بهتون فكر مي كردم و تو ذهنم هستين...يادش به خير.![]()
پي نوشت ۱: ديروز بعدازظهر آرينو گذاشتمش پيش بابك و رفتم آرايشگاه.وقتي برگشتم ديدم كه آرين كمي تب دراه و حالش خوب نيست.سريعا استامينوفن دادم و چون دكترش صبحهاي پنج شنبه هم ويزيت مي كنه گفتم صبح ببريمش پيش همون.اما خوشبختانه انگاري تبش قطع شد.صبح بابك رفت دنبال مامانم تا پيش آقا آرين بمونه.دعا كنين چيزي نباشه و حالش خوب بشه.
ديدين باز هم پنج شنبه حالش بد شده؟ ![]()
![]()
پي نوشت ۲:اينو ديروز يادم رفت بنويسم كه آرين رابطه اش با شوهر خاله جديدش خيلي خوبه.طوري كه هرچي مي خواد بخوره مي گه عمو بده...يا اينكه وقتي ليندا پيش شوهرش نشسته مياد بينشون مي شينه و با پاش ليندا رو كنار مي زنه .دوست نداره ليندا پيش شوهرش بشينه و بهش مي گه پاشو
.يا هرجايي بخوان برن مي گه من هم بايد باهاشون برم.مي گين چيكار كنم؟؟؟![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:44 توسط لیلا
سلام
فكر كنم كه يه 10 روزي مي شد كه اينترنت نداشتيم.تو خونه هم كه يا وقت نيست يا اينكه همچين مي شينم پاي سيستم انگار اسباب بازي آرين رو آورديم تا باهاش بازي كنه.همش مي گه عكس ماشين برام بيارين.انتخاب هم مي كنه مثلا مي گه 206 آبي .بنابراين ترجيح مي دم روشنش هم نكنم.![]()
از همه دوستهاي مهربونم كه برام كامنت گذاشتين ممنونم.سعي مي كنم در اولين فرصت به همتون سر بزنم.![]()
حالا بريم سر اصل مطلب...
موضوع اينه كه ...خلاصه خاله ليندا ما هم قاطي مرغها شد و اين تعطيلات رو همش دنبال تداركات بعله برون و متعاقب اون عقد كنان بوديم.![]()
اين ته تغاري خانوادمون هم شاهزاده قصه هاش با اسب سفيد اومد دنبالش .اما هنوز نرفته و خونه مامانشه.تا ان شاله سال ديگه بعد از جشن عروسي.![]()
برام جالبه كه ميونه آرين با شوهر خاله جديدش خيلي خوبه .هركاري اون مي كنه آرين هم مي كنه.به ليندا گفتم حالا كه آرين اينقدر حساب مي بره پس باخودتون ببرينش هرجايي كه خواستين برين.![]()
بعد از عقدكه روز عيد غدير بود من بدشانس آنفلونزاي سختي گرفتم همراه با تب و لرز كه همچين رفتم دكتر سرم وصلم كردند.يادم نيست تا به حال اينطور سخت مريض شده باشم.![]()
تو رو خدا اينقدر يك كلاغ چهل كلاغ نكنين
الان هرکی خونده باور کرده.
تو كامنتها خوندم خندم گرفت
....بابا...ني ني چيه....تو رو خدا دست بردارين...من خودم داشت باورم مي شد.
این عکس هم مربوط به بعد از بعله برون وقتی که رفتیم هتل آرین رو هم بردیم. همش در حال بدو بدو بود.یه پسر ۵ -۶ ساله شیطونتر از خودش تو فامیل داماد پیدا کرده بود و حسابی شیطونی کرد.
ان شاله همتون خوش و خرم باشین و عروسی و خوشبختی عزیزان شما ....![]()
![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:33 توسط لیلا








