چند روز پیش خونه مامان اینا همه فیلمهایی که از بدو به دنیا اومدن تا الان گرفته بودیم رو می خواستم ببینم تا همشو بدم تبدیل به دی وی دی کنم و بعدش هم بایگانیشون کنم.وای وای وای اگه بدونین که آرین چقدر خوردنی بود.چقدر ناز و بامزه.قبلا هم تو وبلاگم نوشته بودم که باید لحظه هامونو غنیمت بدونیم.الان هم همینطور اصلا همیشه بنظرم یه جورایی ممکنه ناشکری کنیم اما وقتی می گذره می گیم وای ...چه روزهای خوبی بود...حیف...حالا نمی دونم شاید شما ها اینجوری نباشین.
یه چیزی برام خیلی جالبه.اینکه الان که تو سال ۸۷ هستیم فاصله اش با ۱۰ سال قبل یعنی سال ۷۷ به نظرم خیلی هم زیاد نبود.اما سال ۷۷ با ۱۰ سال قبل ترش یعنی ۶۷ (این بازه زمانی ۱۰ سالو می گما..)خیلی خیلی برام طولانی بود.فکر کنم چشم به هم بزنیم می شه سال ۹۷ و بازم می گیم حیف چه زود گذشت...
دیروز آرینو سپردم به لیندا (باهم رفتند بیرون) و منو بابک رفتیم پیاده روی.مثلا فروش فوق العاده هم بود اما چیز خاصی نخریدیم.چون یا به سایز بابک نمی خوردند.یا چیز خوبی نداشتند.البته اینو هم بگم که معمولا سایزها یا خیلی کوچیکه یا خیلی بزرگ که میارنشون تو حراج تا آبش کنند دیگه.
نگین عزیزم مامان ایلیا خیلی خیلی دلم برای تو و ایلیای خوشکل تنگ شده و اصلا خبری ازت ندارم. وبلاگت برام فیلتره.![]()
دیگه چیزی به تولد ۳ سالگی آرین نمونده.بچه ها چه زود بزرگ می شن .نه؟ .....انگار همین دیروز بود که منتظر به دنیا اومدنش بودم .
پی نوشت:بعد از سه سال و چهار ماهی که وبلاگم رو می نویسم از امروز تصمیم گرفتم نظرات وبلاگم رو تائیدی کنم.جسارتی نباشه به دوستهای مهربونم .گاهی پیش خودم فکر می کنم که ما آدمها چقدر فرهنگهامون با هم فرق می کنه.
مثل این می مونه که یه فروشگاهی بری و همه چیز جلو دستت باشه .خوب معلومه دیگه .من وشما که تکلیفمون روشنه.اما آیا مگه می شه کسی دست درازی نکنه.برای چی این دوربین های مداربسته رو می ذارن؟
اشتباه من اینه که فکر کردم می شه به همه اعتماد کرد.باز هم همون اشتباهی که همیشه پیش می یاد.کاش هرکی بیاد اینجا فرهنگش مثل بقیه دوستهای خوبم باشه که میان و می نویسند .و همشونو هم دوست دارم .نه مثل اونایی که شخصیت ندارند و مثل مریضها فقط دنبال آزار و اذیت دیگران می گردند.به نظرم یه سری آدمهایی هستند که فقط و فقط تو زندگیشون کمبود داشتند که خلاصه یه جورایی بروزش می دند.با این کارهاشون فقط و فقط خودشونو به عنوان یه آدم بی شخصیت معرفی می کنند.اینجا یه محیط کاملا دوستانه است.همه چیز براساس احساسات واقعیه .اگه کسی ظرفیت شو نداره می تونه نخونه و رد شه.این آدمهاعاقبتشون چی می خواد بشه.امیدوارم که خدا اونا رو به راه راست هدایت کنه.متاسفم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:1 توسط لیلا
آب را گل نكنيم :
شاید این آب روان ...مي رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي
اين روزها همش توخونه تنهام.خونه مامان اينا كه ليندا امتحان داره و ورودممنوعه فعلا.بابك هم كه همش درس داره و خونه نيست.مي مونيم منو آرين فسقلي.هر روز هم وقتي از اداره مي رم خونه تصميم مي گيرم غروبي با مامانم برم بيرون .اما تا مي خوابم و پا مي شم مي بينم ساعت شده 6 . تا يه كمي به خودم بجنبم ديگه مي بينم حسش نيست.آرين هم كه يه سي دي از تو سك سك در آورده (عمو فردوس و داروك)از وقتي مي ريم خونه همونو مي ذاره تا وقتي كه مي خواد بخوابه.
بعد از اين همه نا اميدي يه وقتهايي احساس مي كنم هنوز هم مي تونم اون نشاطي رو كه روزهاي جوونيم(17-18 سالگي)داشتم رو حس كنم.يكي تو عروسي ها و يكي هم وقت رانندگي زماني كه آهنگي رو كه گوش مي دم مورد علاقم باشه و صداشم بلند باشه(قابل توجه بابك)
مخصوصا وقتي كه
كسي هم همرام نباشه و گاز بدم.نمي دونم اين فقط احساس منه يا شما هم همينطورين؟
چه جالب ...در هر صورت اين موسيقيه كه نشاطم رو بهم برمي گردونه.
يه اخلاق بدي دارم و اونم اينه كه خيلي زود ناراحت مي شم و دلم ميگيره.گاهي كه دلم گرفته و مشغول كار مي شم از خودم مي پرسم راستي دلم واسه چي گرفته بود اونوقت يادم مياد...خيلي مسخره...مثلا يه مثالش اينه كه فرض كنيد يه مهمون برامون اومده بود و يه چايي سازكادو آورده بود كه عين همونو داشتم .همش مي خواستم قايمش كنم كه نبينه و ناراحت نشه.اما ديد كه مثل همون يكي دارم.اون شب تا صبح همش دلم گرفته بود.اين يه نمونه اش بودا...همش مثل همين مورد الكي...تو رو
خدا يه چيزي بهم بگين.....
قبلا يادتونه يه بار گفتم بابك حلقه شو جا گذاشته بودو رفته بود ماموريت.من چقدر ناراحت شدم.تو اون پستي كه نوشته بودم اين جريانو خيلي هاتون گفتين كه اي بابا مهم دل آدمه ...به اين چيزها نيست و...از اين حرفها...من حرف همه شما رو قبول دارم.اما هميشه وهميشه نظرم اينه كه زن وشوهر از روزي كه باهم عهد مي بندند كه هميشه با هم باشند و به واسطه اين عهدشون حلقه دستشون مي كنند بايد تا حد امكان سعي كنند كه اين حلقه كه به عبارتي مي شه اسمشو حلقه عشق گذاشت هميشه دستشون باشه تا ياد اون روز قشنگ رو هرگز از ذهنشون پاك نكنند. جالبه كه بابك خودش هم خيلي به
اين نظر من معتقده.
اينو قبول دارم كه اولين و مهمترين چيز ذات خود ماست كه بايد خوب باشه .با اين كار هم مي شه اونو
مزينش كرد.
اينو مي خواستم بگم كه اين همه مقدمه چيني كردم.امروز كه سوار ماشين شدم و از پاركينگ اومديم بيرون گفتم بابك ...حلقه مو امروز ننداختم ...يادم رفت....
چيزي نگفت...اما ديدم وقتي رفت در پاركينگو ببنده در عرض يك دقيقه رفت بالا و حلقه مو برام آورد. ديدن گفتم....خدا درو تخته رو خوب با هم جور مي كنه...نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت۱:در ادامه پست قبلی آرین تا سه روز تب داشت.شب جمعه بردیمش پیش دوست بابک.چون اصلا به این دکترهای درمانگاهها اعتقادی ندارم.الان هم در حال نوش جون کردن آنتی بیوتیک هستش.از دیروز که براش ماکارونی درست کردم اشتهاشم به نسبت بهتر شده.
پی نوشت۲:كسي در مورد اين ويروس نظري نداره؟؟؟؟؟؟؟؟
Win32/TrojanDownloader.Small trojan
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:3 توسط لیلا








