رشته پلو - زرشک پلو با مرغ - بیف استرو گانف - کیک مرغ و کالباس - فسنجون...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:0 توسط لیلا
به نظر من شلوغي و شور و حال اين روزها از خود ايام عيد كه اينقدر براش تدارك مي بينيم بيشتره.همه در تكاپو هستند براي سال نو.اما دوست داشتم كه اين شادي تو همه خونه ها باشه.مال يه عده خاص نباشه.دوست داشتم دل همه شاد باشه اما صد در صد اينطوري كه دوست داريم نمي شه و يه عده به هر دليلي ممكنه غم تو دلهاشون باشه.به خاطر همين هميشه از خدا همينو خواستم.خداوندا دل همه مردم رو شاد كن...دل ما رو هم شاد كن...آمين![]()
همونطور كه مي دونين قراره فردا يه جشن براي آرين بگيرم.يه جشن هم براي تولد خودم كه ديروز بود و هم براي تولد آرين گلم.اما بابك فردا هم بايد بره سر كار و همينطور اول تا چهارم عيد.دلم براي همه بانكي ها مي سوزه.دعا كنين براي تولد آرين بتونه لا اقل تا ساعت 8 خودشو برسونه.![]()
روز یکشنبه صبح رفتم آرایشگاه.به قول معروف هم یه صفایی به خودم دادم هم کلی جیب بیچارم خالی شد.وقتی اومدم خونه از کوتاهی جلوی موهام خیلی ناراحت شدم.همش می کشیدمش بیاد پایین.اما دیروز متوجه شدم انگاری بد هم نشده.تنوعه دیگه.همش که نمی شه یه مدلی بود.نه؟؟![]()
خريدهامون هم تموم شده اما نمي دونم چرا هرچي مي خريم باز هم مي بينيم خيل چيزها ديگه مونده و بايد بخريم.هميشه مي گم خوش به حال اين مغازه دارها .تو اين شبهاي عيد چه پولي پارو مي كنند.![]()
امروز تو مهد كودك جشن سفره هفت سين بود.گفتن عكسهاشو براتون مي فرستيم.كه متعاقبش من هم براتون مي ذارم.
اين عكس هم درست همون روز تولد آرين يعني هشتم اسفند 87 گرفته شد .خواستم همه عكسهاشو بذارم اما PictureTrail خيلي داره اذيت مي كنه.![]()

عيد همتون مبارك.براي تك تك شما سالي خوش همراه با سلامتي آرزو مي كنم.از خدا مي خوام هرچي تو دل مهربونتون هست براورده بشه و روزهاي پر از شادي پيش روتون باشه
.تا سال ديگه...باي
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:22 توسط لیلا
اين هم عكسهاي تولد آرين تو مهد كودك....روز چهارشنبه 14 اسفند 87
البته باز هم بگم كه يه جشن هم روز 29 اسفند تو خونه براش مي گيرم.![]()
این هم کیک تولدش تو مهد....کیک اصلیش مونده ها....
از سمت راست:فرزین-امیر علی- آرین- هانا(انگاری سه تای اولی تو مهد سر دسته هستند)![]()

نمی دونم چرا آرین اینقدر تو قیافه بود فکر کنم جو گرفته بودش![]()
فکر کنم تنظیمات دوربین یه کمی به هم خورده و کیفیت عکسها زیاد خوب نشده.....
***دیروز هم خونه تکونی داشتم.شهری خانوم اومده بود و حسابی خونمون از این رو به اون رو شد.اما نمی دونم چرا من اینقدر خسته شدم.با اینکه اون بنده خدا همه کارها رو کرد.![]()
***آرین یه کمی مریض شد که پنج شنبه صبح بردیمش دکتر و الان خدا رو شکر بهتره.
***وای خدای من .اصلا خریدهای عید انجام نشده.کی باید برم خدا می دونه.
شما هم اینقدر وقت کم میارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
***می خواستم بیشتر عکس بذارم اما این سایت .picturetrail بدجور داره اذیت می کنه.![]()
پی نوشت :یادم رفته بود بگم.از چند روز مونده بود به تولد آرین پروژه عظیم پوشک گیری آغاز شد.می دونم یه کمی دیر اقدام به انجامش کردم و بهم نگین" ای مامان تنبل" اما در عوض خیلی راحت بود.از همون روز اول که با ترس و لرز فراوون رو این پروژه کار کردم بعد از ظهرش رفتیم بیرون .خوشکل مامان خوب خودشو نگه داشت.اما یه وقتهایی یه کوچولو البته توخونه از دستش در می ره.از همون شب اول هم بدون پوشک خوابوندمش.خیلی ترسیدم و خودمو برای یک آبیاری کامل نیمه شب آماده کرده بودم .اما خوشبختانه اتفاق خاصی نیفتاد.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:33 توسط لیلا
سه سال گذشت.اصلا باورم نمي شه كه پسرم سه ساله شده.احساس خوبي دارم.انگار همين ديروز بود كه روزهاي آخر بارداريم رو مي گذروندم.ديگه از 29 بهمن مرخصي گرفته بودم تا به كارهام برسم و خودمو آماده ورود آرين به زندگيمون كنم.زندگي قشنگ دو نفره ما با تولد آرين يه رنگ تازه گرفت.اون روزهايي كه آرين به دنيا اومده بود خيلي سخت اما شيرين گذشت.از يك طرف افسردگي بعد از زايمان گرفته بودم و از طرف ديگه مي ديدم كه تمام وقت بايد در خدمت يكي ديگه باشم در حالي كه حال عمومي خوبي هم نداشتم.شبها تا خود صبح بيدار مي موندم و راه به راه بهش شير ميدادم.خوشحال بودم كه شير خودمو مي خوره.روزها نمي تونستم بخوابم.مامانم خيلي بهم مي رسيد.راه به راه خورشت كرفس برام درست مي كرد تا شيرم بيشتر شه.عكسهامو كه نگاه مي كنم وايييييييييييي چقدر بعد از زايمان چاق بودم...خيلي هم با اعتماد به نفس فراوون عكس گرفتم.ديدن عكسهاي اون روزها باعث مي شه كه الان خدا رو شكر مي كنم كه لاغرتر شدم.
آرين خوب مي دونه كه اون موقع تو شكم مامانش بوده.بهش گفتم آرين....من و بابا بابك دعا كرديم كه خدا يه پسر مو فرفري مثل تو به ما بده.بعد خدا تو رو گذاشت تو شكم مامان ليلا.....بعد كه عكسهاي نوزاديش رو بهش نشون دادم كه تو بغل من بود بهش گفتم ببين اين همون آرينيه كه از شكم مامان ليلا در اومده بود.من هم بغلش كردم و نازي كردم و گفتم تو مامانتو مي خواستییییی.....؟؟؟(آخه الان هروقت كه بغلش مي كنم همين جمله رو بهش مي گم ..و با سر جواب مي ده آره...فداش بشم الهي)
واي چقدر حرف زدم......
باز هم طبق سالهاي پيش جشن تولدش رو 29 اسفند مي گيرم اما شنبه يا يكشنبه تو مهد براش تولد مي گيرم كه حتما براتون عكسشو مي ذارم.
آرین ناز مامان تولدت مبارک
آرین چند روزه
آرین یک ساله
آرین دوساله![]()

فداش بشم من.............آرین ۳ ساله![]()
این عکسها رو گذاشتم تا خلاصه ای از سالی که گذشت رو مرور کنم.از فروردین تا اسفند ۸۷
از همتون ممنون که تو این پست هم همراهمون بودین.دوستتون دارم و برای همتون آرزوی بهترینها رو دارم.![]()
![]()
......
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:43 توسط لیلا








