اول از همه قالب جدیدم مبارک![]()
نمی دونم به نظرتون خوب شده؟؟؟اما هرچی هست از قبلی که خیلی بهتر شده.دستت دردنكنه قالب ساز آن لاين...مرسييييييييييييييييييييي![]()
گاهی فکر می کنم از يه نظر كه نگاه كنيم بچه ها هرچي بزرگتر مي شن بهتره اما از خيلي جهات سخت تر مي شه.مثلا ما كه بخوايم بريم خريد اگه دست آرينو بگيريم باهامون همكاري مي كنه و قابل مقايسه با يك سال پيش نيست كه همش مي خواست راه خودشو بره كه برعكس ما بود.اما از جلوي هر مغازه اي رد شيم بايد يه چيزي درخواست كنه.يه دفعه ماشين...يه دفعه بستني...ديروز كه از مهدكودك مي اومد از جلوي در بهمون گفت بستني...بابك براش خريد...دوباره غروبي كه رفتيم بيرون باز هم بستني خواست كه اين دفعه ديگه براش نخريريم.اونقدر تو ماشين گريه كرد و سرمون رو برد....آخرش بهش گفتم كه يه كاري مي تونم برات بكنم...به جاي بستني برات سك سك مي خرم...كه رضايت داد.اما باز هم نگرانش هستم.نمي دونم دارم راه درست مي رم يا نه؟.....البته اينو بگم هميشه اينطوري نيست.گاهي از جلوي اسباب بازي فروشي رد مي شيم بهم مي گه مامان...من ماشين نمي خوام....دارم....من هم مي گم آفريييييييييييييييييييين پسر مامان....چه پسر گلي دارم من.....فكر مي كنم لج بازي هاش شايد ارتباط مستقيم با نخوابيدنهاي بعدازظهرش داشته باشه.![]()
گاهي شبها كه تو خواب ناز به سر مي برم با صداي آرين كه منو صدا مي زنه بيدار مي شم و مي رم پيشش مي خوابم.يكي دو شب پيش بود كه صدام زد و رفتم پيشش بخوابم ديدم صداي خروپف بابك مياد از تو اتاقمون.آرين با چشمهاي گرد گفت مامان....هاپو اومده
.....گفتم نه مامان جون
اين صداي بابا بابكه كه خوابيده و داره خروپف مي كنه....فرداييش به بابك گفت بابا ديروز تو اينجوري خوابيدي....(بعد از خودش صدا در آورد...خييي ووووو )....![]()
خوشبختانه همه لغات انگليسي رو كه مربي زبانشون برام مي نويسه و ازش مي پرسم بلده.با اينكه تو مهد از همه شيطون تره اما زبانش از همه بهتره.خداروشكر.![]()
چندروز پيش من پيش آرين خوابيدم كه بخوابه ...اومد بهم گفت مامان...گفتم بله..پرسيد اسم تو ليلائه؟؟؟؟؟؟...گفتم آره...گفت اسم بابا ....بابپه؟؟؟؟؟(منظورش بابك بود)خيلي ناز ازم مي پرسيد ديگه مردم براش....![]()
![]()
![]()
از تو سك سك يه سي دي در آورده همش همونو نگاه مي كنه ...فيلم گوشواره...شايد 200مرتبه ما ديديمش تا الان ...از بس گذاشته...![]()
اين عكس مال حدودا بهمن ماه گذشته هستش.آرين و رامتين .قربونشون برم من.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:57 توسط لیلا
اول از همه سال 88 بر همه مبارك.(من يه كمي دير اومدم انگار) ![]()
اميدوارم كه امسال كه سال گاو هم هست سالي پربركت براي همه باشه البته اول سلامتي كه خيلي مهمتره.![]()
همونطور كه قرار بود روز 29 اسفند براي آرين يه جشن گرفتم كه تو پست قبلي عكسهشو مي ذارم.مي تونين ببينين الان.
اول عيد هم كه همه جمعمون جمع بود تو خونه مامان.سعي كرديم سال جديد رو به خوبي آغاز كنيم اما همون روز اول آقا آرين اونقدر آجيل و شيريني و شكلات و آلبالو اخته و...خورده بود كه شب اول عيد رفتيم كلينيك تخصصي كودكان كه دكتره بهش آمپول و سرم داد.من كه طبع دكتري فراوون دارم تشخيص دادم چون اسهال نداره پس سرم هم نمي خواد.بنابراين آمپولش رو زديم و اومديم خونه.وقتي اومديم فكر كنم ساعت 2 صبح بود .آرين گفت چايي بده.يه چايي كم رنگ براش درست كردم و با سلام صلوات بهش دادم كه خدارو شكر ديگه بالا نياورد.![]()
روزهاي بعد هم همش ديد و بازديد خسته كننده عيد كه رسم قديميه و كاريش هم نمي شه كرد.خوبي عيد اين بود كه من همشو مرخصي گرفتم و دوهفته صبح و شب با آرين بودم.و حسابي به هم عادت كرديم.براي همين شنبه خيلي برام سخت بود و از صبح تا ظهر چند بار مهدش زنگ زدم ببينم چيكار مي كنه.![]()
آرین دیگه واسه خودش مردی شده.همه چیز رو خوب متوجه می شه.یه روز داشتم نماز می خوندم گفت به من هم چادر بده با جانماز.براش توضیح دادم که مامان جون تو پسری .وقتی بزرگ هم بشی بابا می شی .بابا ها که چادر نماز نمی ذارن رو سرشون.مثلا من که قد تو بودم دختر بودم .واسه همین الان مامان شدم....جالبه که حرف منو خوب گرفت.هر کسی رو براش مثال زدم درست گفت قربونش برم.![]()
این فصل بهار هم که یه خوبی داره هزار تا بدی...همش ویروس و حساسیت و..آرین هم زیاد حال خوشی نداره و دیروز بردیمش دکتر در حال درمان به سر می بره.خود من هم که الان اینجا نشستم انگار خرسو تب گرفته.با اینکه هوا صاف و آفتابیه اما نمی دونم چرا این اتاقمون اینقدر سرده.الان بابک زنگ زده بود و می گفت هوا که خوب شده.نمی دونم شایدهم دارم مریض می شم.احساس می کنم از سرما رطوبت گرفتم.دستهام یخ زده دیگه فکر کنم...![]()
این هم چند تا عکس از آرین ۳ ساله
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:26 توسط لیلا








