فكر كنم يكي از تنبل ترين وبلاگ نويسان عصر حاضر در خدمت شماست
.حقيقتا مشكلات زياده و وقتمون كمه.![]()
يكي دو شب پيش آرين همش مي گفت شكمم درد مي كنه.من هم طبق عادت براش عرق نعناع و نبات درست كردم.البته خودش تا شكمش درد مي گيره مي گه مامان عرق نعناع بده.بعدش ديدم اين شكم دردش هي خوب مي شه هي درد مي گيره و افتاده تو لوپ.بهش استامينوفن دادم و خوابيد.اصلا هم شام نخورد.
ساعت 3 صبح تو خواب عميق بودم ديدم صداي گريه مياد.وقتي بيدار شدم انگار تمام برنامه هاي مغزم پاك شده.خدايا من كي بودم؟صداي كيه مياد؟اينا كي اند؟كلي فكر كردم تا يادم اومد...گفتم آرين بيا پيش مامان بخواب.وقتي اومد احساس كردم يه كم تب داره.دوباره بهش شربت استامينوفن دادم و ديگه تا خود صبح نخوابيدم .اصلا هم خوشش نمي اومد پاشويه ش كنم.كلي گريه مي كرد.بعدش ديدم باز تبش داره مي ره بالا و اصلا هم رضايت به پاشويه نمي ده .
بغلش كردم رفتم آشپزخونه و حسابي به صورتش و دستهاش آب زدم.كلي مقاومت و گريه و...ديگه چاره اي نبود.بايد گريه هاشو تحمل مي كردم. بيچاره همسايه ها كه فكر كنم همشون بيدار شدند.تا صبح شد و ديدم هنوز تب داره.چون قبلا دكتر بهم گفته بود اگه با استامينوفن تبش تا 3 ساعت قطع نشد بهش شربت پروفن بده .من هم اين كار رو كردم و خوشبختانه تبش پايين اومد.رفتيم دكتر و به همه نوع بيماري فكر مي كردم جز آنژين.دكتر خيلي با مهارت شكمش رو معاينه كرد و گوش و گلو و...خيلي هم با اطمينان گفت از گلو شه.چشمتون روز بد نبينه آرينو برديمش يك عدد آمپول پني سيلين 633 زديم و كلي دلم سوخت براش.بعدش هم بابك منو رسوند اداره و آرينو برد خونه مامانم و خودش هم رفت سركارش.من هم كه راه به راه براش زنگ مي زدم ببينم حالش چطوره.طبق پيش بيني دكتر تبش تا ظهر قطع شد اما يه كمي بيحال بود.لب به چيزي هم نزد تا عصر كه از خواب بيدار شد گفت چايي مي خوام.
شب هم درخواست قورمه سبزي كرد.
قربونش برم من .ديروز هم رفت خونه مامانم و ...امروز فرستادمش مهد.خوب شد يادم اومد.الان يه زنگ بزنم ببينم چطوره؟
الان زنگ زدم گفتند كه حالش خوبه .خدارو شكر.![]()
نمي دونم ما آدمها چرا اينطوري هستيم.يه روز دلمون مي گيره ...يه روز دلمون شاد مي شه... يه روز عصباني...يه روز سرحال...من كه تا يه چيزي مي شه سريع دلم مي گيره...انگار كاتاليزور داره....حالا تا بخواد به حالت عادي برسه كلي طول مي كشه.![]()
فرشته جون كجايي؟چرا وبلاگتو تعطيلش كردي؟يه خبري از خودت بده...![]()
پنج شنبه قبل یه رضایتنامه از ما گرفتن و گفتند می خوان بچه ها رو ببرن نمایش عروسکی....وقتی اومد خونه ازش پرسیدم که مامانی بگو ببینم با چه ماشینی رفتین...یه کمی مکث کرد...بعدش پرسیدم چه رنگی بود؟ گفت سیاه...گفتم چه ماشینی بود....گفت ...بگو..(حدس زدم که ماشین مدیرشون یا دختر مدیرشون رفتند)گفتم ریو نبود گفت آره ریو بود با خاله لیا لل (گلایل)رفتیم... آرین اکثر ماشیها رو می شناسه.ریو جزء معدود ماشینهاییه که خوب نمی شناسه...البته اینو بگم که حتی بعضی از ماشینها رو از رو آرمشون می شناسه.مثلا آرم پژو...آرم تویتا کمری...آرم بنز یا بی ام و....همه رو از دور تشخیص می ده.می گن حلال زاده به داییش می ره ...درسته انگار.....![]()
اون روزی که حالش بد بود و خونه مامانم بود همش می گفت به بابا بگو برام یه جیپ قرمز بخره.که بابک هم براش خرید.درست بعد از دیدن جیپ حالش از این رو به اون رو شد.بچه ام عاشق ماشینه قربونش برم.![]()
پی نوشت۳/۳/۸۸: دیروز صبح که آرین رو رسوندیم مهد دیدم مامان فرزین(دوست آرین تو مهد) منتظر ماشینه(وقتی ما رسیدیم احساس کردم به خاله مریم یه چیزهایی داره می گه و زیاد سرحال هم نبود...).سوارش کردیم تا یه مسیری برسونیمش.....گفت فرزین الان چند روزه وقتی میاد خونه یه جاش زخمیه.پنج شنبه که اومد خونه دیدم زیر چشمش سیاه شده...رو این حساب کلی به مربی هاش تذکر دادم که بچه ها مقصر نیستند...شما مربی ها باید حواستون باشه و...و از این حرفها...
عصر که آرین سوار ماشین کردم از ش پرسیدم آرین...فرزین کجاش زخمی شده؟؟زیر چشمشو نشون داد گفت اینجا...گفتم کی زده ؟جواب نداد...گفتم مامان تو که نزدی؟؟؟گفت نه من نزدم...له ش کردم..
گفتم چی؟؟؟گفت خاله مریم به من گفت لهش کردی...گفتم چطوری زدی؟؟درست مثل پاندای کونگفو کار مشت می زد و می گفت اینطوری....منو می گی..
حالا نمی دونم جو گرفت بچمو که اینو گفت یا واقعا زده اون طفل معصوم رو ناکارش کرده....
کلی نصیحتش کردم که مامان جون زدن کار بدیه..اصلا خوب نیست...اگه این کار رو بکنی دیگه هیچکس باهات دوست نمی شه...گفت من نزدم مامان دون....له کردمش...دیگه نمی دونستم چی بگم...![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:32 توسط لیلا
سلام.غروب پنج شنبه ای گفتن انگاری....من و آرین تو خونه نشستیم و داریم پاندای کونگ فو کار رو نگاه می کنیم
مثلا... فکر کنم دفعه چهل یا پنجاهم باشه که نگاه می کنم
.خلاصه دوستان عزیزی که هرگونه نقد وبررسی در مورد این فیلم می خوان بدونند بنده در خدمتتون هستم.![]()
بابک هم که ما رو گذاشته و رفته ماموریت.طفلکی چیکار کنه دیگه.ظهر رفتم پیش مامانم.بعدش هم ساعت ۴ بعد از اینکه رفت بیرون من هم با آرین اومدم خونه.یه کمی جمع و جور کردم.یه ماکارونی خوشمزه هم درست کردم چون آرین دوست داره و ناهار هم تو خونه چیزی نخورده بود حسابی به خوردش دادم.بهش گفتم مامانی تو مهد چی خوردی ناهار؟گفت پلو گفتم چه رنگی بود.گفت زرد...گفتم توش چی بود؟ گفت مامان توش مرغ بود.حالا به نظرتون چی می تونست باشه؟؟؟؟؟مرغ و پلو؟؟...ته چین مرغ؟؟؟بعید می دونم والله...
شنبه هم که روز معلمه و خوش به حال خانوم معلمها... دیروز رفتم برای دوتا از مربی های مهدشون نفری یه عطرخریدم.یه خدماتی هم هست که بهش یه عطر از قبل (اما آک بند)داشتم و ازش خوشم نمی اومد همونو می دم.ما هم که معلم نشدیم تا یه چندتا کادو بگیریم.(قابل توجه معلم ها-ناراحت نشین یه وقت)
آخه یه روز مهندس داشتیم مثلا ما...فکر کنم ۵ اسفند بود دیگه...اونم انگار از تاریخ تقویم حذفش کردند(قابل توجه مهندس ها)بله دوستان.این هم شانس ما بود دیگه....گرچه اون زمان که تو تقویم هم بود خیری بهمون نرسید جز کلااااااااااااسش که مارو کشته بود... ![]()
دیگه آرین داره اذیت می کنه منو...تا آپ بعد...دوستتون دارم...همه تون و...![]()
یه چند تا عکس تو دوربین بود گفتم بد نیست بذارم.عکسها مربوط به حدود یک ماه پیشه.تو ایام عید.ببخشین دیگه...
پی نوشت:یه سئوال...گاهی آرین شبها پامی شه میاد رو تختمون می خوابه.چند روز پیش صبح قبل از رفتن به مهد یه لحظه گفت جیش دارم و همون جا رو تخت نازنینمون جیش کرد.
سرصبحی هم که من نمی تونستم زیاد دعواش کنم.
سئوال من اینه ...مامانهایی که تجربه دارین ....۱- این رایحه خوش رو چطوری از رو تشک از بین ببرم؟.....۲- چند روز طول می کشه تا از بین بره؟؟؟![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:50 توسط لیلا








