گذر ایام اونطوری که دلم می خواد نیست.البته به خاطر همه چیز مدیون خدا هستم و خودش می دونه که شکر می کنم بابت همه چیز مخصوصا سلامتی .اما گاهی هم افسردگی مزمن میاد سراغ آدم و ول کن نیست.احساس می کنم یک سری انرژیهایی در من نهفته اس که باید بروز بدم.دلم یه شادی اساسی می خواد...یا یه سفر خارجی خوب..خیلی کم اشتهام نه؟![]()
با این بازار داغ ا*ن ت* خ ا*ب ات حقیقتا آدم می مونه که باید به کی رای بده؟....
نمی دونم این روزها چرا آرین از کله سحر بیدار می شه و بعداز ظهر هم نمی خوابه.اونوقت ساعت ۸ غروب غذا نخورده و گشنه می خوابه.مثلا امروز رفتیم بیرون یه دوری بزنیم هنوز ۵دقیقه نشده تو ماشین خوابید و فکر می کنم که نه مطمئن هستم تا فردا صبح می خوابه.طفلکی بچه ام که تشنه و گشنه خوابیده.![]()
یکی دو روز پیش بود که طبق معمول وقتی داشتیم از مهد می آوردیمش خونه براش بستنی خریدیم.یکی رو خورد و اون یکی رو گذاشتم تو فریزر.بعد از ظهر اون روز نه خودش خوابید و نه گذاشت ما بخوابیم.پا شدم رو تختمون لم دادم به بابک گفتم حالا که نخوابیدم اقلا اون یکی بستنی رو بیارش من بخورم.برام آورد و در حال دزدکی خوردن بودم که دیدم آرین جلوم سبز شد.حالا فکر کن من درحال خوردن یه هویی بستنی رو قایمش کردم.آرین گفت مامان...اون چی بود؟....من...
گفت ببینم؟خیلی هم حق به جانب بود انگار هرچی بستنی تو دنیاست مال آرینه گفتم مامان جون چون تو امروز یکی خوردی اونیکیشو من خوردم
حالا خندم گرفته بود ...بستنی بیچاره تقدیم آقا زاده شد.حیفم اومد عکس نگیرم از این لحظه....
این عکس هم مال اون وقتیه که آرین بالش به دست و همچنین تفنگ به دست میاد تو اتاقمون که نه خودش بخوابه و نه...
پی نوشت۱:یادم رفت بگم...آرین من الان دو شبه که تو تخت خودش می خوابه.همونطور که قبلا گفته بودم تو اتاقش یه رختخواب پهن می کردم و دورش رو بالش بارون می کردم چون قبلا رو پا می خوابید دیگه به همین شکل رو زمین عادت کرده بود.اما گوش شیطون کر فعلا که جواب داده تا ببینیم چی می شه.فقط دعا کنین نتیجه معکوس نداشته باشه...
پی نوشت۲:روزهای دوشنبه مهد آرین اینا براشون کلاس زبان می ذاره.یکشنبه عصر وقتی من و آرین پیش هم دراز کشیدیم ازش پرسیدم مامانی کلاس زبان خوبه؟خاله متینو (مربی زبان)دوست داری؟گفت آره...بعد پرسید مامان ...(گوشش رو نشون داد) گوش چی می شه؟؟؟من ....
..گفتم یادم رفته مامان ...نوک زبونم بود ...اما در خواب و رویا بودم انگار... گفت مامان...گوش می شه "ایر"..منو می گی
گفتم آآآآآآآآاافرییییییین پسر باهوشم.الهی قربونش برام.از الان به این مرحله رسیدم که بچه ام از من بیشتر بلده
.فکر کنم وقتی ۵ سالش بشه از من که رشته تخصصیم کامپیوتر بود بزنه جلو و من سئوالامو ازش بپرسم....به خاطر همینه که می گم نباید تو رکود بمونیم....خودمونو بستیم به اداره با یکسری کارهای روتین و روزمره .هیچ پیشرفت علمی برامون نداره ...گاهی به این چیزها که فکر می کنم دپرس می شم.
پی نوشت ۳:دیشب یک آقایی از آشنایان که زیاد هم ارتباطی نداریم (سالی یکبار نهایتا)خونمون زنگ زده بود و با بابک کار داشت.آرین گوشی رو برداشت و بعد بابک گرفت و صحبت کردوبه من گفت مامان اون کی بود؟؟؟گفتم آقا بود ...تو نمی شناسی.....گفت آخه به من گفت آرین....(منظورش این بود که اگه غریبه بود اسم منو ازکجا می دونست)و برام جالب بود که به اینجاهاش هم فکر کرده.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:12 توسط لیلا








