تبليغاتX
 Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker من و پسرم آرین
من و پسرم آرین
آقا آرین پسر نازناز مامان لیلا و بابا بابک
من و پسرم آرین

من وشوهرخوبم بابک در 24بهمن 1381 با هم ازدواج کردیم ودر 14 شهریور 82 بعد از چندماه دوران طلایی نامزدی زندگی مشترکمون رو شروع کردیم وپسر قشنگم 8 اسفند 84 با ورودش به زندگیمون اون رو قشنگتر کرد.

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
پسر یا دختر؟
پائولا
انتظارشيرين
ایلیا کوچولو
آرش جون=وروجک مامان
مامان وشرمینه
روبین
آقا مهدی
هیراد رنگ زندگی
ماهان و مامانش
مامان ماهي
گیج منگولی
دل آرام مامان
ارغوان ومامان و باباش
مامان وبابای نیکان
مامان مرجان و ماهان
مریم پاییزی
ایلیا ستاره طلایی
ريحانه جون ومامانيش
آنديا جون ومامانش
بيتاجون مامان كيان وكيارش
پگاه جون
كوشاجون و مامانيش
مهرساجون
پوريا جون
پگاه وپارسا
پارسا نمكي مامان
روياجون مامان ايليا
يه آرين كوچولوي ديگه
مهديار موش كوچولو
آرين وماماني
پريا جون
نوشین جون مامان هستی
لیلی جون مامان یونا
نیما کوچولو
نیما جون ومامان ریحانه
مامان کیا
شازده ماهان
هدیه مامان ایلیا
هانا دختری از کهکشانی دیگر
مامان شایان
هلیا جون و مامانش
نورا کوچولو
آرتا کوچولو
آریــــــن
نازگلي
كاميار جون و مامانيش
وونوشه مامان ساراكوچولو
نازنين فاطمه جون
آئین کوچولو
ورووجک و مامانی
فاطمه جون و مامان ليلا
هاله مامان ارشیا جون
سيندرلا
من وسارا
فرشته جون مامان فرزام
عروسك مامان
بهاره جون مامان آرين
آرين كوچولو
ارغوان
فرنازجون
زمانه جون مامان پرهام
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
مهد کودک جدید

سلام

در عرض چند ساعت تصميم گرفتم مهد كودك آرين رو عوض كنم.خيلي فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه تو سن آرين آموزش حرف اول و مي زنه.درسته كه اين مهد قبلي هم بد نبود.تميز بود و تعداد بچه ها هم كم بود اما وقت مفيد آرين داشت هدر مي رفت.براي بچه هاي زير سه سال خوبه اما براي آرين كه الان سه سال و نيمه شده يك مقدار كمه.با اينكه آرين عاشق مهدشه و دوستاشو خيلي دوست داره و همچنين خاله هاشو اما يك اقدام انقلابي صورت گرفت.روز شنبه يك ساعت  مرخصي گرفتم و با بابك رفتيم يكي از اون مهدكودكهاي تخصصي زبان انگليسي یا همون دوزبانه كه با خونه مامانم 5 دقيقه (پياده) فاصله داره.كلي صحبت كرديم با مدير مهد.برنامه هاشونو برامون توضيح داد.پرسيدم تخصصي زبان يعني به چه شكل؟ گفت همه مربي هامون ليسانس زبان هستندو هرروز برای بچه ها کلاس زبان می ذاریم و دیالوگ و ...و ال و بل و...

شهريه اش هم سه برابر مهد قبلي آرين بود.دلمون رو زديم به دريا و همونجا ثبت نام كرديم.بابك خيلي خوشش اومده بود.از امكاناتي كه داشتند.اما خدا كنه آرين راحت اونجا رو قبول كنه.چون خودش همش مي گه من مهد قبلي رو دوست دارم.اول مهر باهاش مي رم و تو دفتر مي شينم تا اگه خدا بخواد همه چيز رو به راه بشه و طبق روال پيش بره.

همون روز وقتي رفته بودم دنبال آرين مهد قبلي يه خانومي تازه بچه اش رو آورده بود اونجا براي ثبت نام.ازم پرسيد شما از اين مهد راضي هستين؟ گفتم حقيقتش من همين الان دارم مي رم جاي ديگه رو ببينم.خوبه اينجا اما از نظر آموزش تعريفي نداره.البته بچه اون خانومه دو سال و نيمه بود.بهش گفتم براي سن بچه شما خوبه اما من بيشتر به خاطر زبان و ... گفت خوب يه آموزشگاه زبان مخصوص 6-3 سال نزديك خونمون هست .بيارينش اونجا.گفتم چون من كارمند هستم و صبح نزديك به 8 ساعت آرين تو مهد مي مونه ديگه نمي خوام بعد از ظهر هم خسته اش كنم.از وقت صبحش استفاده مفيد ببره.

من همش تو خونه براي آرين توضيح مي دادم كه مهد جديد خيلي خوبه .يه عالمه دوست هاي تازه پيدا مي كني.بهم گفت ارگ هم داره...گفتم آره مامان....گفت ماشين شارژي هم داره يكي صورتي يكي نقره اي....گفتم آره خوش به حالت آرين....تا كم كم بتونم آماده اش كنم.چ.ن اون روز نرفت تو جمع بچه ها و همش پيش ما تو دفتر نشست.اما حواسش اونجا بودو همش برمي گشت از لاي مبل در مي اومد تا بچه ها رو ببينه.يه بار هم رفت تو كلاس و به  بچه ها معرفيش كردند اما با خودمون برگشت.تا چهارشنبه ببينيم چي مي شه.تو رو خدا دعا كنين راحت كنار بياد.

راستي امروز صبح كه طبق معمول آرين خوابيده رو بغلش كردم تا ببرمش مهد ،تو خواب بهم گفت مامان كجا مي ريم؟گفتم مهدكودك...گفت كدوم مهد كودك گفتم همون قبلي(تا 31 شهريور همونجا مي برمش)اونقت انگار خيالش جمع شد و خوابيد.الهي قربونت برم آرين.همه سعي خودمو مي كنم تا استرس نداشته باشي ماماني جون.

 


[ ]
+
ششمین سالگرد ازدواج

سلام

6 سال گذشت.14 شهريور 82 به ياد موندني ترين روزيه كه هرگز فراموشش نمي كنيم. هر وقت آرين به عكسمون نگاه مي كنه مي گه مامان عروس شده .ازش مي پرسم آرين تو كجا رفته بودي؟مي گه تو شكم مامانم بودم.از چند روز پيش هر وقت كه يادم مي اومد مي گفتم بابك...وايييييييييييييي باورم نمي شه.....شش ساله كه خوشبخت شدي.....

امروز صبح برام زنگ زد و دوباره بهم تبريك گفت.ازم پرسيد‌‌‌ كدوم رستوران گفته بودي؟ من هم گفتم رستوران...(اولين باره كه مي ريم اونجا)پرسيد غذاهاش خوبه ديگه...گفتم نمي دونم اگه بد بود مي ريم جاي ديگه.تو فقط جيباتو پر كن و بيا.

به هرحال  از شوخي و اين حرفها گذشته       

بابك جون سالگرد ازدواجمون رو تبريك مي گم.

برات آرزوي سلامتي و شادي دارم.ان شاله به همه آرزوهات برسي.

پی نوشت:گفتم بیام و یه تشکر ویژه از همتون داشته باشم.کامنتهامو از دو روز پیش ندیده بودم.از اینهمه آرزو ی خوبی که برامون داشتین ممنون.خیلی انرژی مثبت گرفتم.مرسی.

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!