سلام![]()
در عرض چند ساعت تصميم گرفتم مهد كودك آرين رو عوض كنم.خيلي فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه تو سن آرين آموزش حرف اول و مي زنه.درسته كه اين مهد قبلي هم بد نبود.تميز بود و تعداد بچه ها هم كم بود اما وقت مفيد آرين داشت هدر مي رفت.براي بچه هاي زير سه سال خوبه اما براي آرين كه الان سه سال و نيمه شده يك مقدار كمه.با اينكه آرين عاشق مهدشه و دوستاشو خيلي دوست داره و همچنين خاله هاشو اما يك اقدام انقلابي صورت گرفت.روز شنبه يك ساعت مرخصي گرفتم و با بابك رفتيم يكي از اون مهدكودكهاي تخصصي زبان انگليسي یا همون دوزبانه كه با خونه مامانم 5 دقيقه (پياده) فاصله داره.كلي صحبت كرديم با مدير مهد.برنامه هاشونو برامون توضيح داد.پرسيدم تخصصي زبان يعني به چه شكل؟ گفت همه مربي هامون ليسانس زبان هستندو هرروز برای بچه ها کلاس زبان می ذاریم و دیالوگ و ...و ال و بل و...![]()
شهريه اش هم سه برابر مهد قبلي آرين بود.دلمون رو زديم به دريا و همونجا ثبت نام كرديم.بابك خيلي خوشش اومده بود.از امكاناتي كه داشتند.اما خدا كنه آرين راحت اونجا رو قبول كنه.چون خودش همش مي گه من مهد قبلي رو دوست دارم.اول مهر باهاش مي رم و تو دفتر مي شينم تا اگه خدا بخواد همه چيز رو به راه بشه و طبق روال پيش بره.![]()
همون روز وقتي رفته بودم دنبال آرين مهد قبلي يه خانومي تازه بچه اش رو آورده بود اونجا براي ثبت نام.ازم پرسيد شما از اين مهد راضي هستين؟ گفتم حقيقتش من همين الان دارم مي رم جاي ديگه رو ببينم.خوبه اينجا اما از نظر آموزش تعريفي نداره.البته بچه اون خانومه دو سال و نيمه بود.بهش گفتم براي سن بچه شما خوبه اما من بيشتر به خاطر زبان و ... گفت خوب يه آموزشگاه زبان مخصوص 6-3 سال نزديك خونمون هست .بيارينش اونجا.گفتم چون من كارمند هستم و صبح نزديك به 8 ساعت آرين تو مهد مي مونه ديگه نمي خوام بعد از ظهر هم خسته اش كنم.از وقت صبحش استفاده مفيد ببره.
من همش تو خونه براي آرين توضيح مي دادم كه مهد جديد خيلي خوبه .يه عالمه دوست هاي تازه پيدا مي كني.بهم گفت ارگ هم داره...گفتم آره مامان....گفت ماشين شارژي هم داره يكي صورتي يكي نقره اي....گفتم آره خوش به حالت آرين....تا كم كم بتونم آماده اش كنم.چ.ن اون روز نرفت تو جمع بچه ها و همش پيش ما تو دفتر نشست.اما حواسش اونجا بودو همش برمي گشت از لاي مبل در مي اومد تا بچه ها رو ببينه.يه بار هم رفت تو كلاس و به بچه ها معرفيش كردند اما با خودمون برگشت.تا چهارشنبه ببينيم چي مي شه.تو رو خدا دعا كنين راحت كنار بياد.
راستي امروز صبح كه طبق معمول آرين خوابيده رو بغلش كردم تا ببرمش مهد ،تو خواب بهم گفت مامان كجا مي ريم؟گفتم مهدكودك...گفت كدوم مهد كودك گفتم همون قبلي(تا 31 شهريور همونجا مي برمش)اونقت انگار خيالش جمع شد و خوابيد.الهي قربونت برم آرين.همه سعي خودمو مي كنم تا استرس نداشته باشي ماماني جون.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:18 توسط لیلا
سلام
6 سال گذشت.14 شهريور 82 به ياد موندني ترين روزيه كه هرگز فراموشش نمي كنيم. هر وقت آرين به عكسمون نگاه مي كنه مي گه مامان عروس شده .ازش مي پرسم آرين تو كجا رفته بودي؟مي گه تو شكم مامانم بودم.از چند روز پيش هر وقت كه يادم مي اومد مي گفتم بابك...وايييييييييييييي باورم نمي شه.....شش ساله كه خوشبخت شدي.....![]()
![]()
امروز صبح برام زنگ زد و دوباره بهم تبريك گفت.ازم پرسيد كدوم رستوران گفته بودي؟ من هم گفتم رستوران...(اولين باره كه مي ريم اونجا)پرسيد غذاهاش خوبه ديگه...گفتم نمي دونم اگه بد بود مي ريم جاي ديگه.تو فقط جيباتو پر كن و بيا.![]()
![]()
به هرحال از شوخي و اين حرفها گذشته
بابك جون سالگرد ازدواجمون رو تبريك مي گم.![]()
![]()
برات آرزوي سلامتي و شادي دارم.ان شاله به همه آرزوهات برسي.![]()
پی نوشت:گفتم بیام و یه تشکر ویژه از همتون داشته باشم.کامنتهامو از دو روز پیش ندیده بودم.از اینهمه آرزو ی خوبی که برامون داشتین ممنون.خیلی انرژی مثبت گرفتم.مرسی.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:37 توسط لیلا








