سلام
روز ها و هفته ها مثل برق و باد مي گذرند.نمي دونم كي مهرماه تموم شد چه برسه به اينكه نيمه آبان هستيم.سعي مي كنم يه مقدار بيشتر مطالعه كنم تا بتونم بهتر اطلاعات در اختيارشون بذارم.كلاسها هم بد نيست و مي گذره.خدا رو شكر ديگه استرسي ندارم و خوب از عهده اش برميام.![]()
آرين هم خوبه .فكر مي كنم تو اين يك ماه و نيم كه مي ره مهد جدید نسبت به زمانش تو انگليسي خوب داره راه مي افته.چندتا شعر انگليسي مي خونه.چند روز پيش بهم گفت
I Wash My Hand With Soap And Water
اولش چون تند مي گفت متوجه نشدم.بهم گفت مامان يعني من دستم رو مي شورم...بعدش با سئوالهايي كه ازش پرسيدم فهميدم قبل از ناهار همه صف مي موند جلوي دستشويي تا نوبتي aunt fati دستهاشونو بشوره و اينو مي خونند با هم.![]()
يه مدت كوتاهيه كه آرين تو تختش نمي خوابه.يا مي گه رو زمين برام يه چيزي پهن كن بخوابم يا اينكه مياد پيش ما مي خوابه.يه شب بهش گفتم آرين...اگه ديگه نمي خواي تو تختت بخوابي بذاريمش دم در تا آقاي رفتگر اونو ببره براي يه بچه ديگه كه تخت نداره.گفت نه نذار دم در...گفتم پس چرا توش نمي خوابه..گفت آخه هاپو ممكنه از پنجره بياد تو منو بخوره....گفتم مامان جون هاپو هيچ وقت نمياد تو خونه ما.گفت مياد...از پنجره مياد تو...گفتم اگه تختت رو بذاريم اين ور (تو يه ضلع ديگه اتاق) اونوقت توش مي خوابي؟گفت آره.حالا فردا كارمون در اومد.اتاق آرينو تغيير دكوراسيون مي ديم و كلي هم بايد تميز شه و خرت و پرت هاش هم كم شه.![]()
هر هفته روز سه شنبه ها روز بازيشونه و يه اسباب بازي بايد ببرند.اين هفته من يادم رفت براش اسباب بازي بذارم.وقتي رفتم دنبالش و اومد تو ماشين به من گفت مامان .. امروز برام اسباب بازي نذاشتي؟
واي اگه بدونين چه حالي شدم؟
... همون موقع ديدم بغض داشت...چشمهاش قرمز شد و بغضش تركيد...اونقدر ناراحت شدم...گفتم ببخشيد آرين جون...من يادم رفته بود....خوب بعد بچه ها با اسباب بازيهاشون بازي كردند؟ گفت آره....گفتم تو چي كار كردي؟...گفت هيچي
...همينطوري گريه مي كرد....انگار بغضش رو نگه داشت و وقتي منو ديد بغضش تركيد...![]()
اگه بدونين من چقدر ناراحت شدم.هيچ وقت خودمو به خاطر اين حواسپرتي بيخودم نمي بخشم.بهش گفتم مامان جون ناراحت نباش ..برات امروز يه اسباب بازي تازه مي خرم كه جبران شه...غروبي با بابك و مامانم رفتيم بيرون و بابك براش يه گيتار خريد....اونقدر خوشش اومده بود . همه نوع صدا داره...گاو و گوسفند و نمي دونم اين ديگه چه جور گيتاري بود
.....بعدش رفتيم من بلوز بخرم براي خودم و تو هر مغازه اي كه مي رفتيم يا باصداي موسيقي گيتار آرين بود يا با صداي گاو و گوسفن و مرغ و چه مي دونم از اين جور چيزها.![]()
ديگه فكر كنم با خريد اون گيتار از دلش در اومد.من هم تصميم گرفتم كه ديگه حواسمو بيشتر جمع كنم و يه اسباب بازي بك آپ هم بذارم تو مهد تا اگه خداي نكرده باز هم حواس پرتي گرفتم ديگه اينقدر ناراحت نشم.![]()
پی نوشت۱:آرین متعاقب خوندن شعر "چشم چشم دو ابرو دماغ و ..." خودش رو کاغذ می کشه.یه کله گنده با چشم و ابرو و گوش و... بعد می گ
ه این بابا بابکه.....بعد دوتا کله کوجولو که یکیش منم
یکیش هم خودش.من نمی دونم چه تناسبی تو ذهنش ایجاد کرده.
اگه فرصت بشه از این نقاشی هاش اسکن می کنم می ذارم براتون.
درکل علاقه زیادی به کشیدن نقاشی داره.دیشب با Paint كلي باهم نقاشي كشيديم.يه خونه ..خورشيد..درخت...رودخونه...هواپيما...فكر كنين اينا همهش تو يه صفحه و باهم مرتبط بودند.
اينجاي قضيه جالب بود كه وقتي رودخونه كشيدم گفت مامان موش هم بكش...من هم كه از موش متنفر...گفتم موش واسه چي؟گفت آخه رودخونه كشيدي ...موش هم اونجا هست...(چند روز پيش بابك داشت در اين مورد يه چيزهايي مي گفت فكر كنم تو ذهنش موند).![]()
پي نوشت۲:عمليات تغيير دكوراسيون اتاق آرين به خوبي انجام شدو آرين بدون حضور من رفت و خوابيد.بدون اينكه بگه بيا اولش پيشم بخواب.خداروشكر همه چيز به خوبي پيش رفت.فقط اينكه الان دو روزه آرين يه كمي تب داره.فكر كنم ويروسي باشه.به خاطر اين الان دوروزه خونه مادرجونشه.دعا كنين زود خوب شه.مرسي.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:25 توسط لیلا








