تبليغاتX
 Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker من و پسرم آرین
من و پسرم آرین
آقا آرین پسر نازناز مامان لیلا و بابا بابک
من و پسرم آرین

من وشوهرخوبم بابک در 24بهمن 1381 با هم ازدواج کردیم ودر 14 شهریور 82 بعد از چندماه دوران طلایی نامزدی زندگی مشترکمون رو شروع کردیم وپسر قشنگم 8 اسفند 84 با ورودش به زندگیمون اون رو قشنگتر کرد.

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
پسر یا دختر؟
پائولا
انتظارشيرين
ایلیا کوچولو
آرش جون=وروجک مامان
مامان وشرمینه
روبین
آقا مهدی
هیراد رنگ زندگی
ماهان و مامانش
مامان ماهي
گیج منگولی
دل آرام مامان
ارغوان ومامان و باباش
مامان وبابای نیکان
مامان مرجان و ماهان
مریم پاییزی
ایلیا ستاره طلایی
ريحانه جون ومامانيش
آنديا جون ومامانش
بيتاجون مامان كيان وكيارش
پگاه جون
كوشاجون و مامانيش
مهرساجون
پوريا جون
پگاه وپارسا
پارسا نمكي مامان
روياجون مامان ايليا
يه آرين كوچولوي ديگه
مهديار موش كوچولو
آرين وماماني
پريا جون
نوشین جون مامان هستی
لیلی جون مامان یونا
نیما کوچولو
نیما جون ومامان ریحانه
مامان کیا
شازده ماهان
هدیه مامان ایلیا
هانا دختری از کهکشانی دیگر
مامان شایان
هلیا جون و مامانش
نورا کوچولو
آرتا کوچولو
آریــــــن
نازگلي
كاميار جون و مامانيش
وونوشه مامان ساراكوچولو
نازنين فاطمه جون
آئین کوچولو
ورووجک و مامانی
فاطمه جون و مامان ليلا
هاله مامان ارشیا جون
سيندرلا
من وسارا
فرشته جون مامان فرزام
عروسك مامان
بهاره جون مامان آرين
آرين كوچولو
ارغوان
فرنازجون
زمانه جون مامان پرهام
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
تصمیم کبری

سلام

روز ها و هفته ها مثل برق و باد مي گذرند.نمي دونم كي مهرماه تموم شد چه برسه به اينكه نيمه آبان هستيم.سعي مي كنم يه مقدار بيشتر مطالعه كنم تا بتونم بهتر اطلاعات در اختيارشون بذارم.كلاسها هم بد نيست و مي گذره.خدا رو شكر ديگه استرسي ندارم و خوب از عهده اش برميام.

آرين هم خوبه .فكر مي كنم تو اين يك ماه و نيم كه مي ره مهد جدید نسبت به زمانش تو انگليسي خوب داره راه مي افته.چندتا شعر انگليسي مي خونه.چند روز پيش بهم گفت

 I Wash My Hand    With Soap And Water

اولش چون تند مي گفت متوجه نشدم.بهم گفت مامان يعني من دستم رو مي شورم...بعدش با سئوالهايي كه ازش پرسيدم فهميدم قبل از ناهار همه صف مي موند جلوي دستشويي تا نوبتي aunt fati دستهاشونو بشوره و اينو مي خونند با هم.

 

يه مدت كوتاهيه كه آرين تو تختش نمي خوابه.يا مي گه رو زمين برام يه چيزي پهن كن بخوابم يا اينكه مياد پيش ما مي خوابه.يه شب بهش گفتم آرين...اگه ديگه نمي خواي تو تختت بخوابي بذاريمش دم در تا آقاي رفتگر اونو ببره براي يه بچه ديگه كه تخت نداره.گفت نه نذار دم در...گفتم پس چرا توش نمي خوابه..گفت آخه هاپو ممكنه از پنجره بياد تو منو بخوره....گفتم مامان جون هاپو هيچ وقت نمياد تو خونه ما.گفت مياد...از پنجره مياد تو...گفتم اگه تختت رو بذاريم اين ور (تو يه ضلع ديگه اتاق) اونوقت توش مي خوابي؟گفت آره.حالا فردا كارمون در اومد.اتاق آرينو تغيير دكوراسيون مي ديم و كلي هم بايد تميز شه و خرت و پرت هاش هم كم شه.

 هر هفته روز سه شنبه ها روز بازيشونه و يه اسباب بازي بايد ببرند.اين هفته من يادم رفت براش اسباب بازي بذارم.وقتي رفتم دنبالش و اومد تو ماشين به من گفت مامان .. امروز برام اسباب بازي نذاشتي؟    واي اگه بدونين چه حالي شدم؟... همون موقع ديدم بغض داشت...چشمهاش قرمز شد و بغضش تركيد...اونقدر ناراحت شدم...گفتم ببخشيد آرين جون...من يادم رفته بود....خوب بعد بچه ها با اسباب بازيهاشون بازي كردند؟ گفت آره....گفتم تو چي كار كردي؟...گفت هيچي...همينطوري گريه مي كرد....انگار بغضش رو نگه داشت و وقتي منو ديد بغضش تركيد...

اگه بدونين من چقدر ناراحت شدم.هيچ وقت خودمو به خاطر اين حواسپرتي بيخودم نمي بخشم.بهش گفتم مامان جون ناراحت نباش ..برات امروز يه اسباب بازي تازه مي خرم كه جبران شه...غروبي با بابك و مامانم رفتيم بيرون و بابك براش يه گيتار خريد....اونقدر خوشش اومده بود . همه نوع صدا داره...گاو و گوسفند و نمي دونم اين ديگه چه جور گيتاري بود.....بعدش رفتيم من بلوز بخرم براي خودم و تو هر مغازه اي كه مي رفتيم يا باصداي موسيقي گيتار آرين بود يا با صداي گاو و گوسفن و مرغ و چه مي دونم از اين جور چيزها.

ديگه فكر كنم با خريد اون گيتار از دلش در اومد.من هم تصميم گرفتم كه ديگه حواسمو بيشتر جمع كنم و يه اسباب بازي بك آپ هم بذارم تو  مهد تا اگه خداي نكرده باز هم حواس پرتي گرفتم ديگه اينقدر ناراحت نشم.

 پی نوشت۱:آرین متعاقب خوندن شعر "چشم چشم دو ابرو    دماغ و ..." خودش رو کاغذ می کشه.یه کله گنده با چشم و ابرو و گوش و... بعد می گه این بابا بابکه.....بعد دوتا کله کوجولو که یکیش منمیکیش هم خودش.من نمی دونم چه تناسبی تو ذهنش ایجاد کرده.اگه فرصت بشه از این نقاشی هاش اسکن می کنم می ذارم براتون.

درکل علاقه زیادی به کشیدن نقاشی داره.دیشب با  Paint  كلي باهم نقاشي كشيديم.يه خونه ..خورشيد..درخت...رودخونه...هواپيما...فكر كنين اينا همهش تو يه صفحه و باهم مرتبط بودند.

اينجاي قضيه جالب بود كه وقتي رودخونه كشيدم گفت مامان موش هم بكش...من هم كه از موش متنفر...گفتم موش واسه چي؟گفت آخه رودخونه كشيدي ...موش هم اونجا هست...(چند روز پيش بابك داشت در اين مورد يه چيزهايي مي گفت فكر كنم تو ذهنش موند).

پي نوشت۲:عمليات تغيير دكوراسيون اتاق آرين به خوبي انجام شدو  آرين بدون حضور من رفت و خوابيد.بدون اينكه بگه بيا اولش پيشم بخواب.خداروشكر همه چيز به خوبي پيش رفت.فقط اينكه الان دو روزه آرين يه كمي تب داره.فكر كنم ويروسي باشه.به خاطر اين الان دوروزه خونه مادرجونشه.دعا كنين زود خوب شه.مرسي.


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!