تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker من و پسرم آرین - بازم آرین شیطون بلا <

خلاصه امتحان بابك تموم شد.اين كه مي گم تموم شد چون خيلي برام مهم بود.حاضر بودم خودم سخت ترين امتحان رو مي دادم اما تحمل نمي كردم.همچين كه امتحان بابك تموم شد آرين مريض شد. خودمم زياد حال و روز خوشي نداشتم .   فكر كنين چقدر نقشه ها داشتم كه چيكار كنيم وكجا بريم و...    

صبح روز بعدش بابك داشت مي رفت سركار بهم گفت ماشينو برات مي ذارم كه ببريش دكتر.من هم گفتم كه نمي خواد .اونجا ترافيكه وجاي پارك نيست.با آژانس مي رم.رفتم و دكتر گفت كه عفونتي نيست و ويروسيه.خوب خداروشكر اما الان چهارمين باره كه مي برمش دكتر و همين مشكل رو داره.به دكترش گفتم كه استامينوفن و ايبوپروفن به فاصله سه ساعت طبق تجويز قبليش بهش دادم.وبهم گفت همينطور ادامه بده به اضافه الگزير ديفن هيدرامين.هرچقدر به بابك مي گم كه من شم دكتري دارم باورش نمي شه.همه اينا رو خودم تجويز كرده بودم.اگه مي تونستم گوش وگلوش رو هم ببينم ديگه نمي بردمش دكتر.

این دفعه آقا آرین موقع معاینه اصلا گریه نکرد.چون من براش توضیح داده بودم که آقای دکتر مهربونه و حسابی یادش مونده بود

خدارو شکر الان خیلی بهتره و امروز رفته مهد.

تو یه سایتی می خوندم که اگه بچه تب داشته باشه وحال عمومیش خوب و سرحال باشه اونقدر مشکلی نداره.اما اگه تبش پایین هم باشه وحال عمومی خوبی نداشته باشه باید حتما بررسی بشه.آرین ظاهرا خوب بود اما تب رو می ترسم یه وقتی از دستم خارج بشه و نتونم کنترلش کنم.به خاطر همین اگه ادامه دار باشه حتما می برمش دکتر تا خیالم جمع بشه.

جمعه صبح بعداز خوردن صبحونه رفتيم بيرون و گشت وگذار.هر موقع بابك پشت فرمونه آرين عقب نمي شينه و بايد بياد رو پاي من و جلو بشينه.اما ديروز براي اولين بار رو صندلي عقب نشست.البته بيشتر سرپا بود.يه بسته چوب شور دادم دستش .موقع رفت خوب بود اما موقع برگشت اونقدر عقب وجلو كرد و اونقدر بپر بپر  و شيطوني كرد .يه دفعه كه گرفت بلوز بابك و مي كشيد .يه بار هم از عقب كلاه گذاشت رو سر بابك ونزديك بود جلوي چشمهاشو بگيره.خلاصه حسابي اذيت كرد بعدش رفتيم رستوران و يه شكمي از عزا در آورديم.جاتون خالي بود..بابك هم حوصله شيطنت هاي آرين رو نداره و دوست داره شيك بريم وشيك بيايم.همش مي گه بچه رو بذاريم خونه مامانهامون وبريم تفريح.من هم مي دونم بدون بچه راحتتره وبيشتر خوش مي گذره اما بچه هم از زندگي حق داره.دوست داره بگرده...بچرخه...بازي كنه و اين ما هستيم كه بايد بي خيالتر باشيم و خيلي اين اذيت ها رو جدي نگيريم. ..من مي گم اين چيزها رو اما حوصله من هم خيلي كمه.

 

راستي يادم رفت بگم كه الان چند روزه كه آرين ناهار وشام نمي خوره..چيكاركنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

يه چند روزيه كه آرين شعر مي خونه برامون  اونم... تاب تاب عباسي... آرين جونو نندازي.....فكر كنم تو مهد مي خونن اونم ياد گرفته...البته بماند كه تو ماشين آهنگهايي كه مي ذارم و براش آشنا باشه باهاشون مي خونه...به زبون خودش.

چراغهای راهنمایی هم می شناسه.وقتی سبز می شه بهمون نشون می ده ومی گه" ببز" قربونش برم من.

نوشته شده توسط لیلا در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 11:56 | لینک ثابت |
 
business articles