تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker من و پسرم آرین - جریان پدر و پسر <

تابستون هم اومد.چشم رو هم بذاريم مي بينيم پاييز وزمستون هم ميان ومي رن.از اين نظر تابستون خوبه چون صبح ها نگران سرما خوردن آرين نيستم.بيدار كه مي شه همينطوري مي دمش بغل بابك و مي ره تو ماشين تا من بيام. آرين جون اگه بدوني صبح ها كه مي خوام ببرمت مهد چقدر نازي .از خواب بيدار شدي ونشدي  .يعني خوابت مياد اما به عشق اينكه مي خواي بري بيرون سعي مي كني بيدار شي.گاهي پيش اومده كه همينطوري كه خوابيده بودي دادمت دست مربيت.وقتي مي رسيم سر خيابون مهدكودكت مي گي لالا.من هم بهت مي گم آرين جون الان برو بالشت رو بردار و بخواب باشه مامان جون؟تو هم مي گي باشه.اما اونقدر دلنشين هستي و يه جوري با بابا بابك باي باي مي كني و براش بوس مي فرستي كه اون لحظه اصلا دوست نداريم ازت جدا شيم  .وقتي دارم ميبرمت تو مهد و از پله مي رم بالا نمي تونم نبوسمت Mommy Loves Youو هميشه وهميشه خدارو شكر مي كنم كه مهدت رو دوست داري و با لبخند وارد مي شي.نمي دونم چطوري از خدا تشكر كنم .چون اگه نمي رفتي وگريه مي كردي ماماني من اصلا طاقت نداشتم.يادم مياد اون اوايل بعد از چند روز كه راحت رفتي يك روز گريه كردي . اگه بدوني اونروز من چه حالي شده بودم.اصلا نمي تونستم رو كارم تمركز كنم و حرف مي زدي اشكم در مي اومد.از خدا مي خوام هم تو رو عزيز دردونه مامان وبابا و هم همه ني ني هاي ديگه رو سالم نگه داره.

ديروز رفتم آرايشگاه و حسابي خودمو دگرگون كردم. Dolled Up 

ديگه از خودم خسته شده بودم و يه تغيير تحول حسابي ايجاد كردم .وقتي از آرايشگاه اومدم بيرون آرين اولش منو نشناخت .يه كمي نگام كرد بعدش خنديد و به موهام نگاه مي كرد.تو پرانتز اينو بگم كه همه چيز گرون شده بود به جز نرخ آرايشگاهها كه تا اونجايي كه يادم ميياد هميشه از اسفند ماه اضافه اش مي كردند.اما اين دفعه نمي دونم اين سير صعودي قيمت ها چرا رو آرايشگاهها هم تاثير گذاشته؟

اينجاي قضيه رو داشته باشين.من از يك ماه قبل آرايشگاه وقت گرفته بودم.و غافل از اينكه هم مامان وقت دكتر داشت .هم ليندا كه اون از سه ماه قبل وقت دكتر پوست گرفته بود و اصلا نمي تونست كنسلش كنه.از اونجايي كه من ساعت 4 وقت داشتم و ممكن بود تا ساعت 10 شب كارم ادامه داشته باشه و اصلا نمي شد كه آرين هم با من بياد.اين شد كه دست به دامن بابك شدم.ساعت 3 كه رسيديم خونه تند تندي غذا و... و آرين رو خوابوندم و سپردمش به بابك و رفتم...ساعت 7 بابك برام زنگ زد و گفت آرين بيدار شد و كلي گريه كه مامان ليلا مي خوام و اصلا شيرش رو هم نخورد.انگاري سوار ماشينش مي كنه ومي رن خونه اون يكي مادر جون .تا مي تونست بازي و شيطوني كرد   Cowboy  Walking 2 قربونش برم من.اما مي گم این بابا ها چقدر راحت بچه داري رو از سرشون رفع مي كنند نه؟بهش گفته بودم پدر و پسر سعي كنين يه جورايي باهم كنار بياين كه انگاري كنار نيومدن.می دونستم که زیاد اهل بچه داری نیست بهش گفته بودم اگه کار به جاهای باریک کشید هماهنگ کن وببرش خونه مامانت.انگار این حرف منو روهوا زد.باز جای شکرش باقیه که این پدر وپسرفکر کنم برای اولین بار دوتایی باهم رفتند بیرون.چون من می تونم از این به بعد رو این قضیه حساب کنم.مگه نه؟

بابت تبريكات روز مادر از همتون ممنونم.اميدوارم همه مامان ها به خصوص مامان هاي وبلاگي و ني ني هاشون سالم وشاد باشند.                                       

Love Letter
پی نوشت۱:بنا به دعوت پریسا جون به بازی دوست دارم ها و دوست ندارم ها دعوت شدم که قول می دم دفعه دیگه حتمابنویسم.راستش الان یادم اومد      

پی نوشت۲:راستش هنوز غذا خوردن آرین خوب نشده.یه روز می خوره یه روز هیچی نمی خوره.مربیش برام نوشته تو مهد غذاشو تا آخر می خوره.اما نمی دونم واقعا می خوره؟؟؟یا اینکه اصلا کیفت لازم رو داره؟؟؟مامانم بهم می گه ببین بچه رو بردی مهدکودک تعادلش به هم خورده.چون قبلا دیگه ناهارو شامش رو  می خورد مگر اینکه مریض می شدخدای نکرده.به هرحال موندم...نمی دونم چیکار کنم؟؟؟؟

پی نوشت۳:دنبال یه قالب  جدید و خوشکل و ساده و کم وزن برای وبلاگم می گردم.لینکی چیزی سراغ ندارین؟؟

نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 13:21 | لینک ثابت |
 
business articles